بیکرانگی روح

سلام :

             در فرودگاه نشسته بودم و منتظر اعلان برای سوار شدن که دیدم چند بچه با جیغ و داد مشغول بازی و دویدن و لیز خوردن بر روی سنگفرش های کف سالن اند و آخ که چه کیفی دارد ! .... عده ای ناراحت بودند که این بچه ها چقدر سروصدا میکنند غافل از آنکه این رفتار علتی دارد و آن اینکه انسان عاشق محیط ها و فضاهای بزرگ است اصلا نفس بودن در جاهای وسیع و بزرگ که دیوارهایش آن دوردست باشد را ببینی کیف دارد و انسان را دچار شعف میکند حس عجیبی است شادی قلبی جالبی میدهد انگار بر خلاف فضاهای تنگ و تار آپارتمان ها که یادآور تنگنای زندان است فضاهای وسیع حس رهایی و پرواز میدهد مثل وقتی در میدان نقش جهان با آن نماهای خاصش قدم میزنم یا در صحن های بزرگ و حیاطهای بی انتهای حرم ائمه قدم میزنم و از اینکه هیچ دیواری و هیچ حائلی به این راحتی مرا محدود نمیکند ذوق زده میشوم و حس شادی خاصی میدهد ! بچه ها هم همین حس را دارند بقول قدیمی ها کیف میدهد که در چنین فضایی ولو سالن انتظار فرودگاه باشد رها و آزاد به هر طرف بدوی یا حتی فوتبال بازی کنی ! .... انسان از جای تنگ ذاتا فراری است جالب است که خانه ی پدری هم وقتی کوچک بودیم چشم انداز یک جای بسیار بزرگ را داشت و جان میداد برای بازی و دویدن و گرگم به هوا بازی کردن ... ولی حالا که بزرگ شده ایم البته روح و جسم مان بزرگ شده است یکباره همه ی آن فضای با عظمت ناگهان در برابرمان چه کوچک و تنگ شده این است که از این بزرگ شدن خودمان و مچاله شدن خانه ی پدری دلمان میگیرد و تنگ میشود برای آن روزها آن روزهای خوب بچگی ! .... شاید به همین خاطر است که فضاهای وسیع را دوست دارم مثل پارک هایی با چشم اندازه وسیع و یا خیابان های عریض میدان های بزرگ و سالنهایی عظیم و نهایتا عظمت بیابان هایی وسیع و بی حصار را نسبت به تنگی و تاریکی جنگل که چشم اندازی نیست جز محاصره ی درختانی از هر سو چرا که روح انسان هیچ حصاری را بر نمی تابد و آنچه او را شاد میکند بیکرانگی است !‌...... فضایی بی هیچ دیواری ..... آیا این نشان از علاقه ی ذاتی ما به آزادی بودن روح نیست ....

/ 1 نظر / 22 بازدید
يك دوست

سلام دوست عزيز كاملآ درست ميفرماييد و صد افسوس كه در اين ديار هم جسممان زنداني شد و هم روحمان.به قول استاد شفيعي كدكني: کمترین تحریری از یک آرزو این است آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی... در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است. کمترین تصویری از یک زندگانی، آب، نان، آواز، ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز... آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد که کسی در فکر آوازی نخواهد بود وقتی آوازی نباشد، شوق پروازی نخواهد بود...