روزگاری که بچه محل بودیم .......

سلام :

           امروز که وارد درمانگاه شدم اینقدر انگشتم یخ کرده بود که دستگاه انگشت زنی یا همان دستگاه ورود و خروج با اثر انگشت نتوانست ورودم را ثبت کند هرکاری کردم تا چند دقیقه ای ثبت نمیکرد حسابی کفرم را در آورد دلم میخواست با مشت حسابی از خجالت این دستگاه مسخره در بیایم ! خب این همه حساب و کتاب دقیق این همه کنترل نشان از بیماری عدم اعتماد یک سیستم ماشینی به افرادی دارد که در آن مجموعه کار میکنند . از دید این سیستم ملاک کار کردن من پزشک تنها ساعت ورود و خروجی است که ثبت میکنم  و آخر هر ماه با افتخار صورت حساب اعلام میکنند شما در این ماه 189 ساعت 54 دقیقه و سی ثانیه کار کرده اید !! این واقعا یعنی ملاک کار کردن من ؟؟؟ همه چیز برای کنترل کار کنان با جدیدترین و مرغوب ترین تجهیزات کنترل آدمیزاد فراهم شده ! رئیس ام مثل فیلم سینمایی برزیل ( که چه پیش بینی ملسی از حال حاضر ارائه میدهد ) از روی مانیتور اتاقش هر لحظه میداند و می بیند من چند بیمار ویزیت کرده ام ! و اگر احیانا در این وسط من برای بیماری وقت اضافی گذاشتم که شمارشگر آن مانیتور برای مدتی از افزایش آمار باز ماند لابد فکر میکند من از اتاق خارج شده ام و در این لحظه است که باید به فکر نصب دوربین های مدار بسته در همه ی نقاط حتی در گلاب به روی شما در موال بود که نکند آن عامل کارگر از زیر کار در رفته باشد ! حتی خنده دار بود بعضی همکاران که انگشت شان توسط این ثبت کننده ی مسخره نمیتوانست حس شود در نتیجه او از نظر سیستم غیبت کرده است ! اما نبوغ ایرانی جماعت حتی در این فضای کنترلی شدید باز هم میتواند بکار آید البته اگر رئیس باشی !! یادم هست که یک همکاری که مسئول بود با یکی از زیردستان گوش به فرمانش برنامه را جوری برنامه را تغییر دادند که هر دو بتوانند با یک دست جای یکی و با دست دیگری جای آن همکار خودی ! انگشت بزنند اینطوری دیگر نگران دیر و زود شدن رفت و آمد نمیشدند چون یار زاپاس موجود بود و کسی هم نمیفهمید این دو نفر جای همدیگر دارند انگشت میزنند .... بماند که همیشه هر سیستم اجباری و کنترلی نقاط ضعف خاصی هم دارد که تنها یک ایرانی وظیفه شناس میتواند به آن پی ببرد ! ......

                  اما این مقدمه که عرض کردم برای مقصود دیگری است اصولا با اینکه ما انسانها متمدن تر و پیشرفته تر شده ایم اما به همان نسبت هم بیشتر و بیشتر مرز بندی  میان ما آدمها و نیز کنترل ما بر یکدیگر و  به تبع آن نوعا حس بی اعتمادی ما به همدیگر و نهایتا حس عدم امنیت میان ما بیشتر شده است و تازه به مدد تکنولوژی هر روز آنرا  را دامن زده ایم .

                 در دورانهای گذشته این همه بین افراد مرز و حصار وجود نداشت شاید به این دلیل که حس با هم بودن نسبت به انزوای کنونی بیشتر و بیشتر حاکم بود و مفهوم خانواده - فامیل - قوم و ملیت طعم و حس انسانی تری داشت به گونه ای که افراد در سایه ی چنین حس هم زیستی و هم خواهی تعداد افراد زیادتری را آشنا و پسرعمو و خویشاوند خود میدانستند و طبعا زندگی در چنین جمع صمیمانه ای حس غربت و رقابت یا تنهایی به همراه نداشت . در چنین فضایی بود که افراد مرز و محدوده نداشتند و طبعا مراسم ها و رسوم برای همه نوعی جشن و حس خوشایند خویشاوندی را بهمراه داشت مخصوصا وقتی در هنگام عروسی و عزا همه به احساس خویشاوندی به کمک ات می آمدند و در سختی ها ریش سفیدی میکردند و هیچگاه شخص خودش را نمیدید بلکه این حس جمعیت بود که به او امنیت و حس گستردگی به وسعت یک محله را میداد و نیازی به خانه های حصار کشیده مثل زندان باستیل نبود اما امروزه ما هر روز بیشتر و بیشتر در خودمان فرو رفته ایم میان ما مرزبندی های خیلی محکمی رخ داده است هر کس به مدد تکنولوژی مستقل تر شده است ! حالا دیگر میتوانیم هرکاری که خواستیم بکنیم و هرجور که خواستیم رفتار کنیم اما مشکل اینجاست که حرفی نمانده است و کارهای ماشینی شده و عملا ما کاری نمیکنیم تکنولوژی میکند ما حتی دیگر شماره ی تلفن همدیگر را هم بلد نیستیم چون موبایل خودش حفظ میکند ما تنها باید بنشینیم و کیف کنیم اما تنهایی !! همه ی کارها و امیال مان تنهایی شده است و از آنجا که هر تنهایی نمیتواند بار همه ی مسئولیت ها را به دوش بکشد یا درست انجام بدهد یا سرمان خیلی شلوغ است یا حوصله ی کار نداریم ! حوصله ی جمعیت را هم نداریم چون دردسر است چرا که دیگر با هم راحت نیستیم مگر برای منفعتی کاری چیزی بدبختی هایی یا مصیبتی که فلج مان کرده باشد .

                       جالب است که دیگر به هم اعتماد هم نداریم حتی در یک دستگاه دولتی سیستم حضور و غیاب میگذراند که کنترل خیلی دقیق باشد کیفیت و روحیات مهم نیست کمیت مهم است ولو آبکی کار کنی ! اینطوری کارمندی نمونه هم میشوی ! .... هر کاری صرفا برای منفعت شخصی یا سازمانی طراحی دقیق شده ولی هدف جمعی یا مردمی اصولا ندارد . افراد کلونی های مجزایی هستند که در یک مجمع الجزایر  باید کار کنند اگر کسی مشکلی داشت خب مشکل خودش هست به جمع ربطی ندارد ! باید به تنهایی رفع اش کند تازه اینقدر سیستم ماشینی شده که اخلاقیات انسانی رفته رفته دارد دود میشود و به هوا میرود جمعی افسرده ی دلمرده و ره از عالم صورت به عالم معنا نبرده !! منتظرند زود صبح شب شود و شب صبح .... روزها هفته شود و هفته ها ماه و ماهها سال و بعد بازنشتگی و مرگ و خداحافظ ! کسی از دیگری که روزی خیر سرش پسرعمو صدایش میزد خبری ندارد چون دیگر حالا به زور عمه و عموهای واقعی را میشود از نزدیک احساس کرد چه برسد به آنهایی که با چندتا پیشوند و پسوند به ما نسبت پیدا میکنند ! حالا دیگر نمیگویم خود خانواده هم چندان دیگر جمع نیستند .....

                                  اما هرچه جوامع متمدن تر میشوند حصارها و دیوارها را برمیدارند چون روح انسان در هیچ قفسی نمیگنجد حتی یک قفس شیکی بنام آپارتمان لوکس ! هنوز بازی توی کوچه ها با همسایه ها کیف دیگری دارد احساس غرور و احساس اینکه محله ی ما اینجاست و بچه محلیم باهم باعث میشود هر گامی که در کوچه ات برمیداری حس امنیت و حس انسانیت بیشتری داشته باشی تا حیوانی مدرن که از هیچکس و هیچ چیز دیگر خبری نداری ........

/ 0 نظر / 11 بازدید