گفتارهای دوشنبه .......

سلام :

                امروز داشتم به اتفاقات اخیر و مشکلاتی که در حال حاضر مردم دست به گریبان آن هستند فکر میکردم راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان اصلا از وضعیت فعلی حال نمیکنم خیلی مسخره است خفقان شون که تو سرشون بخوره اصلا انگار مردم رو تا دیوانه و روانی نکنند ول کن معامله نیستند ! بنده که صریحا به خیلی باورهای سنتی ام شک کردم این روزها حتی به خودمم شک کردم که اصلا نکنه اینهمه سال که داشتیم نماز و روزه و ... میخوندیم داشتیم خودمون رو مسخره میکردیم ؟ واقعا دین وقتی دولتی بشه چه خاکی به سر ملت نمیشه ! نگاه کنید همه چیز دولتی شده حتی امام جماعت یک مسجد رو دولت تعیین میکنه نه خود مردم محل ! لباس شخصی آدمها رو دولت تعیین میکنه نه خود افراد ! حتی فرهنگ ملی مون رو دولت تعیین میکنه نه مردم مثل نوروز و ... واقعا آیا این خصلت ایرانی هاست که تا یکی به قدرت میرسه بقیه جلوش کرنش میکنند ؟ و بعد از یک مدتی هم سر و کله ی مغ ها پیدا میشه هر زمان به اسمی یک بار به اسم مغ و موبد یکبار به اسم شیخ الاسلام و ... یکبار هم به اسم ولی فقیه ! جالبه که در خود قرآن هم به نقش احبار و رهبان ها یعنی روحانیونی که خودشون رو نماینده ی خدا میدونند به تلخی اشاره شده و اینها رو منشا تحریف دین دانسته بگذریم ... چند شب پیش رفته بودم بیرون واسه خریدن کراوات بدون هیچ مناسبتی ! هوس کرده بودم یا شاید هم از دیدن اینهمه قیافه ی کلاسیک میمون وار با اون لباسهای مسخره که در کوچه و خیابانها و یا  تلویزیون دولتی هر روز و هر ماه و هر سال می بینم و از تصور شخصیت کریه تری که در ورای این ظاهر به ظاهر خیلی خدا پسندانه در ذهنم تصویر میکردم آنقدر نفرت و انزجار در وجودم ریخته بود که گفتم بزنم به نمادی که اصلا از این جنس نیست ! و حقیقتا صادقانه تر است ضمن اینکه اصلا آقا بنده اعتراف میکنم شدیدا خوشم می آید از اینکه ظاهر آدم را کمی تا قسمتی جیگرتر میکند ! رفتیم سراغ یک فروشنده ی قدیمی و آشنا که میدانستم جنسهای بنجل چینی به آدم نمی اندازد وقتی فهمید برای کراوات آمده ام کمی مکث کرد و بعد با احتیاط کراواتهایش را نشانم داد  . خنده ام گرفت پرسیدم : چیه مگه میخوای بمب اتم بهم بدی که اینقدر ملاحظه میکنی ؟ پیر مرد خندید و گفت : شرمنده اوضاع کسب و امنیت بعضی جنسها مثل کراوات خوب نیست مجبوریم دیگه میفهمید که .....؟  وقتی که بحث مسائل اخیر شد دیدم در دلش باز شد و حسابی از وضعیت اقتصاد و مشکلاتی که از جانب تعزیزات حکومتی برای کسبه بوجود آورده اند بشدت می نالید و اینکه هر ازچندی به بهانه ی گرانفروشی یا داشتن لباس های مارک دار خارجی به پاساژ میریزند و حسابی تیغ میزنند از پانصد هزار تومان گرفته تا سه چهار میلیون ! ... میگفت بازار تجارت خیلی وخیم است . از برخوردش و حرفهایش به نظر میرسید خیلی خوشحال بود که سراغش رفته بودیم و با او هم کلام شده بودیم خیلی با هم حرف زدیم از اوضاع احوال و هر دو متحیر بودیم که این کشور سوراخ سوراخ تا کی قرار است به دست اینها اسیر باشد ؟ ...

                                               **********

                                              همیشه به این حقیقت رسیده ام که ما چون تنه ی آن درخت جنگلی هستیم که  هر کس بر تن و روح ما یادگار حضورش را حک میکند . هر کسی که بما میرسد و هر اتفاقی که در اطراف ما رخ میدهد یادگاری اش را بر تن ما حک میکند ! ........ چه کسی  میتواند ادعا کند که بعد از آشنایی با هر آدم یا هر موقعیت تازه ای همان است که بود ؟؟ ... نه بر تن و روح ما یادگار حضور افراد حک شده است و گاه سوزش این یادگارها با نم اشکی سر باز میکند یا با طنین لبخند رضایتی زنده میشود  ! چرا که گاه این یادگار زیبا و دوست داشتنی است و شیرین ....و گاه تلخ و سوزنده و زشت و سیاه !! ... کاش میشد آشنایی ها را تا حد امکان آگاهانه انتخاب میکردیم ولی اینگونه نیست بسیاری از آشنایی ها حاصل سرنوشت پیچیده ی ماست و ما تنها حق نگهداشتن این آشنایی را بصورت  آگاهانه داریم نه حق برخورد آگاهانه را ! ... چرا که خیلی وقتها گیج و منگیم و این زندگی و سرنوشت است که ما را با خود به جاهایی که میخواهد میبرد و با کسانی که میخواهد برخوردمان میدهد ! ما تنها حق داریم در آنجا بمانیم یا نمانیم ! و با آن افراد پیوندمان را ادامه بدهیم یا ندهیم ... همین !!

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fariba

اما رضا تمام اونهايی كه اخبارو كم و بيش می شنون اما می ترسن حضور پيدا كنن در حال دعان. با مامانم امروز صحبت می كردم و می گفت گرد هم آيی ها و مجالس دعا با چه حالی برگزار می شه، می گفت نمی تونن اسامی شهدا و زندانيانو بيارن، اما با چه هق هقی برای جوونها دعا می كنن و اين مجالس پيوسته است

fariba

امروز صبح میخواستم برم میدان توپخانه ( برای خرید فیتور ال ام بی و سوییچر ماهواره ) از میدان هفت تیر سوار مترو شدم و در میدان توپخانه پیاده شدم و تا از ایستگاه اومدم بیرون یک آقایی اومد جلو گفت آقا مصاحبه میکنید . گفتم باکی و درباره چی ؟ ( خودش تنها بود و دورو برش هم دوربین و میکروفونی نبود ) گفت : ما از صدا و سیما هستیم و میخواهیم گزارشی تهیه کنیم درباره نقش منفی اغتشاشات اخیر در جامعه و همچنین رضایت مردم از نحوه برگزاری دادگاه اغتشاشگران و در ادامه گفت اگر مصاحبه کنید به انتخاب خودتون بعنوان هدیه شارژ 5000 هزارتومانی ایرانسل یا یک عدد ساعت مچی اهدا میکنیم . سریع پریدم توی حرفش گفتم اولا چون از صدا و سیما هستید اصلا باهاتون مصاحبه نمیکنم اونم بخاطر این موضوع چرت و پرت و در ثانی اون شارژ ایرانسل و ساعت مچی بخوره توی سر ضرغامی و همه کارمندای مزدور صدا و سیما . طرف حسابی جا خورد گفت آقا چرا توهین میکنید . گفتم من تازه دهانمو باز نکردم وگرنه لیاقت شما ها خیلی چیزهای بیشتر از این هست . طرف که دید من حسابی شاکی هستم سریع بطرف خیابان باب همایون ( خیابان جنب ایستگاه مترو ) حرکت کرد و رفت توی یک ماشین پاترولی که آرم

fariba

پاترولی که آرم صدا سیما روی درب جلوش بود نشست . من هم رفتم قسمت شمالی میدان توپخانه ( معروف به پشت شهرداری ) لوازم مورد نیازم رو خریدم یه چرخی هم زدم و برگشتم سمت ایستگاه مترو که بسمت میدان هفت تیر برگردم دیدم همون یارو و یک فیلمبردار و یکی از گزارشگرای نه چندان معروف صدا و سیما در حال مصاحبه با یک بنده خدایی هستند که از چهرش نشون میداد از اون ببو گلابی های دو نبش هست و هرکی هم از جلوی اونها رد میشد یک هووووویی میکشید . خلاصه الان دیدم خبر 30/20 داره اون گزارشی رو که صبح ضبط کرده بودنو پخش مکنن . دلم بحال این مصاحبه شونده ها خیلی میسوزه که بخاطر یک شارژ 5000 تومانی ایرانسل یا ساعت مچی حاضرند هرچی بگن و خودشونو توی در و همسایه مضحکه کنند .

fariba

راستی در مورد اون دو بيت ويرايش نشده چون دوست دارم كنترل خشم آرام آرام جزو ذاتم بشه، پس جدی نمی گيرمش سپيده جان كجايی؟؟؟ چرا وبلاگت تغيير كرده دوباره؟

fariba

ممنون از تشریف فرمائی شما ساقة راش با تبسمي درد آلود به تبر گفت تو هم قانون جنگل را ميداني بِكُش تا بماني """" اما بي من دسته اي براي تو نيست ر. م . مبهوت zibast...[گل]

زمانیان

سلام دکتر جان کمی لاغر شوید مشکلاتتان حل می شود. کاش زمانی که تهران تشریف آوردید با کراوات می آمدید. اتفاقا کراوات به شما هم می آید. به نظرم کراوات شکلاتی برازنده ی شماست. یعنی چهره تان به رنگ کراوات شکلاتی می آید. وقتی کراوات زدید یه دست و یه هوورا و بعدش یه تکبیر واسه خودتون بفرستید. یادم رفت اسژند یا همون اسفد خودمون یادتون نره. کاش اصفهان بودم و دمی با دوست عزیزم هم کلام می شدم و از روحیه خوبش روحیه می گرفتم ارادتمند.

زمانیان

غلط نامه هر چه به این تایپیست مان می گوییم حواست باشد غلط ننویسی به خرجش نمی رود که نمی رود. حالا به جای اسپند یا اسفند چیزی نوشته که خود ما هم نتونستیم اونو بخونیم. میگم غلط بنویسی از اداره اخراجت می کنم می گه یه عمر تو این کشور دارن غلط می کنن چه کار تونستید بکنید که حالا بخواهی ما را بیرون کنی. خب ما هم همین جوری داریم باهاش کنار می آییم. طفلکی پربیراه نمی گه چه کنیم؟

سپیده

کسی در مورد پیری زود رس که در عنفوان شباب و 17 سالگی گریبان آدما رو میگیره چیزی شنیده؟! نشنیدین حالا ببینین ..من جوان ناکام پیر شدم و البته حواس پرت!!! زحمت کشیدم خیر سرم روی این پست کامنت بذارم از فرط فرتوتی روی پست قبلی گذاشتم...حالا یه زحمت بکشین تشریف ببرین بخونین مشکل من نیست دیگه!!! فریبا جان که سراغ منو گرفتی اونور یه چیزایی نوشتم... یه جورایی هم آره وبم مشکل دار شده! این وب هم از خودمونه غریبه نیست تحویلش بگیرین دلش شاد بشه جای لینک وب خودم نوشتمش زیاد سخت نیست یه کلیک ناقابل زحمت بکشین..بنده خدا یه سبز تازه کاره یا حق zananesabzeomid.persianblog.ir

رضا

سلام بر دوست بسیار عزیزم جناب دکتر زمانیان .. بابت توصیه های ایمنی بجای شما ممنونم واقعش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مدتی است به دلیل اینکه مامورین شهرداری عنقریب ممکن است از بنده بخاطر اضافه وزنم حق تراکم درخواست کنند بشدت به پیشنهاد شما فکر میکنم . در مورد کراوات شکلاتی هم به روی چشم ! راستش چه جالب به این موضوع فکر نکرده بودم !! خیلی جالب بود ...التماس دعا !