ای برادر تو همه اندیشه ای .... قسمت دوم

سلام :

               گفتیم که در باور عرفانی و ادیان مسئله ی مهمی که مورد توجه قرار میگیرد این است که ما بعنوان انسان اگر برای همیشه در همین دنیا زندگی میکردیم و انسان صرفا جسم بود خب گفتن از عرفان و معنویات و نیازهای روحی شاید دیگر معنا نداشت و چندان محلی از اعراب نداشت یعنی مثل عموم حیوانات دیگر میرفتیم دنبال لذت بردن از جسم و هرچه تن ما با اعضا و جوارحش مطالبه میکند از خوردن و خوابیدن گرفته تا نیازهای جنسی و تولید مثل و امثالهم ... ولی واقعیت این است که ما اولا موجودی هستیم که بخودمان و وجودمان آگاهیم یعنی کاملا خودمان را در مقایسه با محیط طبیعت و دیگران بصورت مستقل درک میکنیم و احساس میکنیم حتی از طریق تن و جسم مان (بر خلاف سایر حیوانات که چون آگاهانه زندگی نمیکنند و اصولا فکر کردن شان هم در حد نیازهای غریزی آنان است و به همین دلیل نسبت به خیلی از مسائلی که ما را تحت تاثیر قرار میدهد هیچ عکس العملی ندارند به همین دلیل هم از خودشان و از خطراتی که تهدیدشان میکند با تدبیر و آینده نگری دفاع آنچنانی نمیکنند و در مورد رفتارهایشان که شاید به نظر ما غیراخلاقی و حیوانی به نظر برسد خب خبر ندارند و هرچه هست غریزه است و بس ) اما این آگاهی برای انسان قوی تر و بالاتر است هیچ انسانی حتی ضعیف بی خبر از خودش و زندگی نیست و این پرسش مطرح میکند که چرا من که آگاهم باید بمیرم ؟؟

                   پس دومین مسئله ای که انسان با آن مواجه میشود( غیر از مسئله ی آگاهی داشتن از زندگی و پرسش داشتن ) مسئله ی مرگ است ! مرگ انسان نقطه ی مبهمی است که نمیتواند با روال عادی عقلی و قلبی اش با آن کنار بیاید ! آیا من نیست میشوم ؟ بجای دیگری میروم ؟ دوباره برمیگردم ؟ هیچ نمیدانم پس از چه منبعی بفهمم و چگونه به آن منبع اعتماد کنم ؟؟؟ اگر آگاه نبودیم و سوالی نداشتیم شاید مثل حیوانات هیچ واکنش و اضطرابی نداشتیم ولی همین اضطراب و افسردگی خود دال بر این نکته است که روح نمیتواند بی تفاوت باشد ! چیزی در این میان گم است حلقه ی مفقوده ای هست و الا چرا باید من مثل سایر نیازهایم به آن فکر کنم ؟؟.... من انسان نمیتوانم بپذیرم که نابود شوم بعد عمری تلاش و ذخیره ی آگاهی و تجربه و غیره ..... مخصوصا که با پدیده ای بنام مرگ نمیتواند مثل سایر حیوانات برخورد منفعلانه داشته باشد از خودش میپرسد این موجودی که اینهمه آگاهی دارد اینهمه عواطف و شعور دارد چرا باید بمیرد و به ظاهر نیست شود ؟؟ چرا باید عزیزانی را از دست بدهیم و درد بکشیم ؟ اصلا این همه امکانات فکری احساسی و عاطفی و شعور جمعی با مرگ به معنای نیستی جور در نمی آید ! اینها همه در باور عرفانی بخاطر وجود روح است روح و روان آدمی که درکی بالاتر از لذتهای تن دارد و با لذتهای تن قانع نمیشود ! این موضوع را ما از از ابتدای دوران کودکی که وجود خودمان را توسط روح و روان مان کشف میکنیم اندک اندک در خود کشف میکنیم دیگر بازی های کودکی در نوجوانی طعم سابق را ندارد نیازها متفاوت میشود و طبعا جستجو برای بر آورده کردن نیازهای روحی و عاطفی آغاز میشود . در جوانی اولین بار که با پدیده ی عشق روبرو میشویم درست است که شاید طبیعت برای تولید مثل هورمون های ما را برای این زمان برنامه ریزی کرده است ولی ما بر خلاف عموم حیوانات به قصد تولید مثل با جنس مخالف آشنا نمیشویم بلکه حسی و تجربه ای کاملا روحی و عاطفی را در خود احساس میکنیم که دلیل عقلی در ابتدا برای آن نداریم ! چه شد که من عاشق شدم !!؟؟ و چرا این فرد ؟؟.... اینها طبعا بخاطر فعالیت روح ماست نه تنها جسم ما که فرد دیگری را که به او علاقمند میشویم نه بخاطر ظواهر جسم اش که بخاطر آنچه در درون این جسم نهفته دارد یعنی روح اش جذاب می یابیم و تازه در می یابیم غیر از روح خودمان که از اول کودکی آن را در درون خود آگاهانه یافتیم روح های دیگری هم هست که برای ما آشنا هستند (‌البته جدای از روح و نفس هایی که به واسطه ی تولید مثل از ابتدا درکنار خود داشته ایم یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر ....) در عشق و حتی دوستی های ساده تازه در می یابیم که از بین اینهمه تن ها و جسم های روی زمین روح های دیگری هم هستند که قرابت و آشنایی عجیبی با آنان احساس میکنیم گویی از ازل همدیگر را می شناخته ایم و حالا که دوباره بهم میرسیم بشدت هیجان زده میشویم و جشنی در روح ما برپا میشود اما خصلت زندگی ما اینگونه است که چون روح و تن در این زندگی در هم آمیخته است در مواردی که عشق میان روح و تن میان دو جنس مخالف  رخ میدهد خود بخود با لذت روح و تن همراه است یعنی هم دو فردی که از نظر جسمی ظاهرا جنسیتی متفاوت دارند کشش و جذابیت فوق العاده ای جنسی بین خود احساس میکنند و همین باعث بقای نسل هم البته میشود والا اگر بطور طبیعی بین این دو جنس هیچ کشش جنسی در کار نبود اصولا در اوج نیروی جسمانی و عقلی سراغ یکدیگر میرفتند ؟ اما با اینکه عشق برای دوجنس هم پرواز روحهاست و هم پرواز جسم هایی که حس یکی شدن پیدا میکنند اما آنچه بعد از این کشش جسمی رخ میدهد جالبتر است یعنی آنچه دلبستگی روحها را بهم پیوند میدهد نزدیکی جسمها تنها نیست بلکه آشنایی و نزدیکی روحهاست که این موضوع را جذابتر و ماندگار میکند این پیوند روح ها در مرحله ی متعالی به جنسیت وابسته نیست و روح های بزرگ خودبخود عاشقانی روحانی و دلبسته گان بی شماری پیدا میکنند که ممکن است اتفاقا به جسم فرد و زیبایی ظاهری فرد وابسته نباشد و تازه اصلا هیچ برخورد ظاهری و جسمانی با هم ندارند یا حتی در قرنهای مختلف زندگی میکنند مثل خیلی از پیامبران و اولیا و عرفا و خلاصه بزرگان و اندیشمندان که جسم شان نیست ولی روح بزرگ شان و آثار روح شان در میان ما همچنان زنده و جذاب است و دل از ما می رباید ! .... پس انسان به مرور در می یابد که موجودیت او فراتر از این جسم و تن ظاهری اوست فراتر از این زیبایی های زودگذر و قدرتهای جسمی اوست که تاریخ مصرف دارد و در واقع او اندیشه و روح است روحی با توانایی های ناشناخته و دلبستگی های شگرف و نامحدود که زمان و مکان نمی شناسد چه برسد به مرگ ..... ادامه دارد ....  

/ 7 نظر / 21 بازدید
نادی

سلام ممنون میشم در کنار نوشته های وزین تان منابع را هم معرفی کنید.

نادی

همه سر درگمی ها از سر ناآگاهی ست.کاش نیاز به دانستن را قبل از نیاز های مادی و بدوی ما معرفی میشد...دانستنی که به تفکر انجامد..

بهزاد

دکتر عالی بود خوشا بحال شما که در چنین سطح معرفتی سیر می کنید و ما را از چکیده های این بیداری بهره مند میکنید. سپاس دکتر از دلنوشته هاتان

يك دوست

سلام بر دوست خوب و عزيزم و اما مرگ،به راستي كه مرگ مهيج ترين،دهشتناكترين و در عين حال يكي از زيباترين پديده هاي عالم خلقت است.به قول زنده ياد سهراب سپهري:و بدانيم كه اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي ميگشت. اما سوالي هميشه ذهن مرا قلقلك ميدهد و آن اين است كه:حتي از ديدگاه خداباوران كه به اين مساله بنگريم پشتوانه نظري حيات پس از سست مي نمايد.اينكه پس از مرگ دوباره زنده شويم و به حساب اعمال ما رسيده شود و گروهي به بهشت و گروهي به دوزخ بروند چندان قابل قبول نمي نمايد.به تاريخ پر فراز و نشيب بشر كه بنگريم از همان بدو پيدايش موجودي به نام بشر خوبي و بدي دوش به دوش او در اين سفر مهيج او را همراهي كرده اند،همه ما در لحظه هاي حساس هم خوبي را تجربه كرده ايم هم بدي را و اين در سرشت ماست چرا كه اينگونه آفريده شده ايم.ميخواهم بگويم كه با اين اعتقاد هم كه خدايي اين جهان را آفريده است نميتوان نتيجه گرفت كه حتمآ جهان بعد از مرگي هم وجود دارد.از كجا معلوم كه هدف خدا همين خلقت نبوده باشد همين كه به دنيا بياييم زندگي كنيم و بميريم،چرا بايد فكر كنيم كه حتمآ هدف خاصي از خلقت اين جهان و آدم داشته است چرا فكر نكنيم كه هدف همين بوده

رضا منصورزاده

ٱنچه که ما میدانیم بر پایه اعتماد به باورهای مذهبی است بقول آلبرکامو ترجیح میدهم به خدا باور داشته باشم تا بعد از مرگ بیابم که خدا نیست تا اینکه باور داشته باشیم خدا نیست تا بعد مرگ بفهمیم خدا و قیامتی هست

يك دوست

ايمان و بي ايماني در مسير خود به نقطه اي ميرسند كه در آنجا هيچ كدام دليل محكمي براي مدعاي خود ندارند.براي همين من شما و آلبركامو را بسيار دوست دارم اما شما را بيشتر[تایید]

ر.م.مبهوت

سلام رضای نانین متن را خواندم عالی خوشحالم که هنوز با قدرت و مسلط مینویسی و از اینکه هستی بسیار حال خوبی دارم