شب و تنهایی

سلام :

                  شب را خیلی دوست دارم وقتی همه خوابند و سکوت حالا نوبت من است که وقتم دقیقا مال خودم باشد بدون اینکه به کسی مربوط باشد ! این وقتهاست که میتوانم به دور از هر اضطرابی لحظه ها را ثانیه به ثانیه احساس کنم فکر کنم ترانه ای گوش بدهم کتابی بخوانم و اگر حسش باشد فیلمی ببینم بدون اینکه صدای ناخوشایند تلفن به صدا در آید یا بیم تمام شدن وقت استراحت سرکار را داشته باشم و یا اینکه عجله های روز را داشته باشم که نفهمم وقت چطور گذشت ! شب های اردیبهشت از آن شبهای رویایی است نه گرم و نه سرد خنکی ملایم دارد که پوست ات را قلقلک میدهد و حسابی از چشیدن این نسیم خنک بر تن ات غرق احساس بهشت میشوی . شب برایم فرصت مرور است مرور خیلی چیزها خیلی اتفاقات و خیلی افراد .

                    این روزها در محیط کارم شدیدا تشنه ی تنهایی ام و اینکه ساعتها بنشینم کتاب بخوانم !! ‌چه توقع مضحکی ! محیط کار چه جای مطالعه است ؟؟؟ خب همین حس متناقض گاهی دیوانه ام میکند آنهم درست در وقتی که نباید و در جایی که نشاید چیزی بخواهی که نباید ! بعضی وقتها اینطور میشویم حس و  حالی پیدا میکنیم که در هیچ عرفی نیست حس اینکه میخواهیم آزاد باشیم آزاد آزاد از هر توقعی از برنامه ریزی خشکی اینکه نمیخواهیم عرف به ما دیکته کند که الان باید چه کاری انجام بدهیم و کجا باشیم دلمان میخواهد اتفاقا آنجا نباشیم !! بلکه جایی باشیم که دلمان میخواهد مثل وقتهایی که هوا بارانی و لطیف است با دیدن برگهای خیس درختان حیاط درمانگاه یکباره دلت میخواهد که پر بکشی تا در یک جاده ی جنگلی باشی و لیوان چایی به دست ! دلت میخواهد فرار کنی از همه ی مقررات ها و وظایف تکراری و کسالت آور که هیچ لطافتی ندارد اصلا در آن هوای پاک بارانی دلت نمیخواهد در اتاق اداره ات محبوس باشی و با زنجیرها نامرئی کار و کار و انجام وظیفه خودت را فریب بدهی اما می بینی در این تناقض خواستن و نشدن با زنجیرهای نامرئی اسیری و چاره ای هم نداری ! یا گاهی بشدت دلت میخواهد تنها باشی و خوب به مسائلی فکر کنی که عرف به تو دیکته نکرده از سیاست و اقتصاد گرفته تا جوک گفتن و وقت را بسر کردن های بی سرانجام دلت میخواهد روی چیزهای دگر فکر کنی بقول مولانا من چیز دگر خواهم .... تا مفاهیم تازه ای از زندگی را که دیگران هنوز کشف نکرده اند را در قالب شکستن عرف های دیکته شده برای خودت کشف کنی و حسابی ذوق زده شوی !

                     این روزها دلم تنهایی میخواهد نه به دلیل حس چرند خودخواهی یا خودپسندی بلکه به دلیل اینکه بعضی وقتها دیگران نمیدانند شما در چه عالمی هستید و در دنیای درون تان چقدر کار دارید !! و چقدر منطق دنیای خصوصی تان اجازه نمیدهد آن را با هرکسی تقسیم کنید . جالب است که بعضی وقتها شرایط بیرونی ما کاملا مخالف شرایط درونی ما میشود و البته در این حال سخت اوضاع خلقی آدم بهم میریزد مثلا وقتهایی که شدید نیاز به سکوت و آرامشی داری درست بالاجبار در موقعیتی قرار میگیری که شلوغی و سروصدا دیوانه ات میکند یا درست در جایی که میخواهی تنها باشی و ایضا نمیخواهی بعضی ها را ملاقات کنی مثل صاعقه سرراهت قرار میگیرند و علی رغم میل ات تازه میخواهند با پرچانه گی های کشنده شات با صحبتهای بی ربط و با ربط شان مثل بمباران حواله ی مغز ما کنند ! آنهم اگر ذهنت درگیر مسائل دیگری باشد که گفتم ولی او اصلا در باغ نیست که بفهمد چه حالی داری !!! ..... وقتی پرستوها را میبینی که رها در نسیم های اردیبشت میرقصند حسرت پروازشان را میخوری و یادت می آید طبیعت زمین تو را با زنجیر ناپیدایی بنام جاذبه بر روی خودش اسیر کرده است طوریکه هرچقدر بپری باز تو را بخود میکشد .... و باز تنهایی متناقض خودم را دوست دارم که یادم برود سیاست چه دشنه ی کثیفی است .....

/ 6 نظر / 11 بازدید
م.ر

سلام پرواز در سیاهی شب, واژه ی غریب اما آشنا ,جنگ منطق و دل در غرور سکوت و روزی به تواضعت تعظیم خواهم کرد در شبی که احساسم را نشانه می گیری

ستاره

سلام من اما وقتی در چارچوب اداره محبوس هستم، انگار زیبائیها را بهتر درک می کنم! ناگهان رها شدن در طبیعت، بعد از یک روز خسته کننده کاری خیلی برایم لذت بخش است. فکرش را بکنید: با تنی خسته و روحی ملول، ناگاه وارد فضایی شوید پر از رایحه عطرآگین باران و لبریز از بوی سُکرآور خاک باران خورده ... زیبائی های ناگهان بیشتر از زیبائی های جاری و منتشر بر دل نمی نشیند؟!

آقا رضا باسلام چه جالب احساسات خود را در ماه اردیبهشت توصیف کردید. من هم دقیقن این احساس مشابه شما را دارم. اما وصف های شما بسیار زیبا و دلنشین است. اما در خصوص این موضوع که روزمرگی را رها کنیم و دل به آغوش مادر طبیعت بسپاریم نیز برای من هم بوجود آمده است که ذکر میکنم . یک زمانی من در شغل پرکار و پر مشغله بودم و ارباب رجوع زیاد و شاید به جرات بگم که دایم در حال صحبت کردن با آنها بودم. یکدفعه به منشی دفتر گفتم دیگر تلفنی وصل نکن و کسی را هم داخل نفرست و بمدت نیم ساعت به تفکر و پرواز دادن خیال در کوههای تهران پرداختم و همین خواسته شما را آرزو کردم . که چی میشد من الان بجای این دفتر شلوغ در وسط کوههای اوین میبودم. جالب اینکه این خیال در سال 1386 بوقوع پیوست و روزهای زیادی در وسط هفته باتفاق یکی از دوستان که هردو در آن موقع کاری نداشتیم خود را در وسط دره اوین دیدیم که در حال صعود به پلنگ چال بودیم. همانوقت به دوستم "محمد" گفتم که مثلن 10 سال قبل من چنین آرزویی کرده بودم والان در کنار تو این آرزو عملی شده است. که برای خودم خیلی عجیب بود. امیدوارم این حالت برای شما هم بشه که حس و تجربه بسیار قشنگی خواهد

بهزاد

اقا رضا ارادتمندیم امیدوارم بزودی شرایطی پیش بیاد تا شما دوست مجازی را به دوست حقیقی مبدل نمائیم و در یک ملاقات واقعی افتخار آشنایی از نزدیک دست بدهد. تندرست و سرافراز باشی - اقا رضا

سارا

چه زیبا گفته اند که هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند... شب نعمتی ست از جانب خدا بر بندگانش که در آن آرام گیرند و برای شروعی دوباره آماده شوند.. یکی شب اش را با خوابهایش سر میکند... و یکی هم با مهتابش.... زیبا می نویسی! خیلی زیبا. متشکرم.

دریا

تنهایی بهترین نعمته.مخصوصا وقتی کیفیت بسیار بالایی داشته باشه.توصیه می کنم فیلم گام معلق لک لک رو ببینید.بسیار زیبا و در عین حال غمناکه.ارزش معناییه فوق العاده ای داره.