سخنی در باب آرامش قلبی و روحی !‌

سلام :

               وقتی درگیر کارهای مختلف شغلی میشوم گاهی آنقدر وقت کم می آورم که وحشت زده میشوم مخصوصا وقتی دیگر نمیتوانم به دلیل فشردگی برنامه هایی که باید انجام بدهم دلبستگی ها و کارهای ذوقی خودم را که قبلا راحت میرسیدم انجام بدهم را آرام آرام فراموش میکنم انجام بدهم مثل سر زدن به مادرم که دیگر گاهی اصلا ازلیست کارهایم ناخودآگاه حذف میشود ( چون اصولا کارها و برنامه های خودمانی آنقدر ته صف قرار میگیرد که نهایتا فدای برنامه های دیگران میشود ! ) این حالت خیلی وقتها که اوضاع کمی آرام میشود تازه باعث اضطراب شدیدی میشود با این پرسش که چرا کارهایی به این مهمی وقتی درگیر مشغله های کاری میشویم به سرعت از جلوی دیدگان ما محو میشود و زمانی متوجه میشوی که دیگر دیر است خیلی دیر ! .... خیلی از این وقایع برروح و روانم مثل یادگاری زشتی که بر تنه ی درختی توسط احمقی حک شده باشد برای همیشه ثبت است و گویا خداوند میخواهد با اتفاقات تلخی به یادمان بیاورد که گاهی درگیر خودت و کارهای تمام نشدنی ات و گاهی حرص و طمع ات که میشوی چقدر خودخواه و خود بین میشوی و همین تو را با وادی غفلت میکشاند و آنجاست که دیگر خیلی از نعمت های زندگی ات محو میشود و تو دیگر دنبالش نمیگردی !! .... و بعد آن اتفاق خاص می افتد و خواب خرگوشی ات را بهم میزند و آتش حسرتی ابدی روحت را می آزارد ! و این سوال دردناک که چرا نرسیدی یا دیر رسیدی و آن عزیز رفت در حالیکه چشمش به در ماند که تو بیایی و تو غرق در مستی شور و شر زندگی بودی..... این از جمله تلخ ترین بازی های زندگی است که گاهی عزیزترین لحظه ها عزیزترین اشخاص و عزیزترین اشیائ زندگی ات را از شدت حضور دیگر نمی بینی و قدر حضورش را نمیدانی مگر وقتی که نباشد ! ....

                   اما از آنجایی که بارها و بارها این بلا به سرم آمده که دیر رسیدم یا اصلا نرسیدم خیلی نگرانم و آشفته ام میکند از این سوال مهم که  چرا غرق در این غفلت میشویم ؟ و چه زمینه هایی باعث میشود انسان اینقدر غرق در روند کارهاو درگیری های زندگی شود که خودش را ذوق هایش را بهترین خاطرات دلنشین اش را و همه ی داشته های روحی اش را آرام آرام کنار میگذارد و شخصیت دیگری پیدا میکند که غرق در روزمرگی های تمام ناشدنی است ؟ در حالیکه همه ی این شورها و شلوغ بازی ها تنها برای برهه ای از زندگی است مه کل زندگی ! و خود انسان میداند این منحنی صعودی نهایتا نقطه ی اوجی دارد و بعد از آن است که قوس نزولی زندگی و روال کارها برای انسان آغاز میشود و اندک اندک این گرد و غبار کارهای و مشغله ها و کمبود وقتها به خلوتی و وقتهای اضافی میشود مثل هوای مه آلودی که وقتی آفتاب میرسد اندک اندک کنار میرود و همه چیز عیان میشود آن وقت است که تازه فرد دوباره خودش را و دلبستگی های فراموش شده اش را و عزیزان اش را می بیند اما افسوس که خیلی ها از دست رفته اند ! ....

                   حقیقت آن است که عمده علت درگیری ما در این روند مخصوصا در نیمه راه زندگی تمرکز عجیب ما بر روی وضعیت معیشتی و نگرانی ما از آینده ی مبهمی که ناخودآگاه برای خود تصور میکنیم و این ذهنیت باعث میشود تلاش و درگیری مان را بر خلاف دوران نوجوانی و ابتدای جوانی ( که زندگی را زیاد جدی و واقعی اصولا نمی بینیم بلکه در قالب ایده آل ها و خیال پردازی هایی که عمدتا جنبه ی هدف گذاری و آرزوهای قلبی است می بینیم ! ) اندک اندک جدی تر شود به شکلی که احساس میکنیم بهای زندگی مثل قبل نیست و طعم آن برای ما گران تر میشود و طبعا زندگی را جدی تر و بی رحم تر می یابیم مثل کسی که با قایقی در رودخانه ی بزرگی و کوهستانی با خیال راحت و غرق در رویاهای رومانتیک پارو میزند و به افق های دور دست نگاه میکند که ناگهان بعد از یک پیچ رودخانه تبدیل به رودخانه ای خروشان و سنگلاخی میشود و با اجازه تان اینقدر هر لحظه اش دلهره آور و رقابت با طبیعت میشود که دیگر خیر سرتان چشم به دور دستها که هیچ به اطرافتان هم دیگر نمیتوانید بیندازید بلکه تنها اگر هنر کنید جلوی پایتان را ببیند که به سنگی نخورید یا قایق تان واژگون نشود تا بسلامت از این ورطه عبور کنید خیلی خیلی هنر کرده اید ! گرچه کلیت داستان میان دوره ی زندگی اینقدرها هم هیجان و دلهره ندارد و میشود به اطراف هم نگاه کرد ولی اصولا همه دوست داریم خود را در این فضای رقابتی و دلهره آور تصور کنیم در حالیکه شیوه ی درست شاید اینگونه نیست بلکه کسانی که بنای زندگی را به تقسیم وقت و رها نکردن ذوقیات و دلبستگی های معنوی و هنری و دلنشین بگذارند اتفاقا قایق شان با ثبات تر است و به بیراهه های سنگلاخی نمی افتند !

                      جالب است که به تجربه از صمیم قلب به این واقعیت رسیده ام که ما همواره نیازمند آرامش قلبی و روحی هستیم تا از آنچه هستیم و آنچه داریم لذت ببریم والا اگر به هر دلیلی لذت را در داشتن و بیشتر داشتن و تصاخب ببینیم رفته رفته از خودمان و از داشته های بی مصرف مان هم متنفر و فراری میشویم چرا که ایده ای در پشت سر آن و در بالای سر آن نداریم ایده ای که بما انسان بودن را بیاموزد ! و الا اگر انسان بودن را فدای رقابت و کسب ثروت شهرت قدرت و .... بکنیم دیری نمیگذرد که نبود این آرامش قلبی و روحی ما را دیوانه میکند و از پای در می آورد . به همین خاطر باید در تمامی مسیر و مراخل زندگی باید ایده ای برای انسان بودن با حفظ ارزشهای انسانی برای خود داشته باشیم ورای هر ایده ه ی اقتصادی و رفاهی تا بتوانیم در هر مرحله خودمان را آنگونه که از اول بودیم ببنیم و فراموش نکنیم والا دیری نمیگذرد که شرایط وسوسه برانگیز و موقعیتهای دهن پرکن تصویر دیگری از ما در برابر ما قرار میدهد که اصلا واقعی نیست ! و بسیار فریبنده و دروغین است میگویند ایاز وزیر سلطان محمود هر شب دور از چشم دیگران به اتاقی میرفت و در را روی خودش می بست مثل همه ی دوران ها ذوب های در ولایت به سلطان محمود خبر دادند که چه نشسته ای که ایاز مخفیانه در حال توطئه است و شبها با برخی عوامل مزدور فتنه گر خلوت میکند ! خلاصه محمود هم مثل بقیه ی حکام خداترس سراسیمه دستور داد بروید ببینید چه خبر است و بعد هم بگیرید و بیاوریدش ! خلاصه این ماموران هم مثل هر عملیات انتظامی شتابزده ریختند و در را شکستند که ببینند این ایاز در حال ملاقات با چه عوامل بیگانه ای است وقتی وارد شدند دیدند ایاز گیوه های مندرس و کهنه ای را بغل کرده و در حال گریه کردن است و اثری از هیچ کس نیست وقتی که به حضور سلطان محمود آوردند علت این کارش را پرسید که ایاز جواب داد این گیوه ها یا کفشها همان کفش هایی هستند که قبل از وزیر شدن پایم بود هرشب میروم آنها را بغل میکنم که یادم نرود من که بودم ! و دچار غفلت نشوم که فکر کنم ایاز این وزیری است که الان است با لباسهای فاخر و کلی خدم و هشم ! .... واقعیت مهمی که در این بینش هست داشتن تفکری انسانی است و به گمان من عرفانی است که انسان در هر سیلابی و هر گردابی محکم به جایی بسته باشد که بیمی از غرق شدن به دلش راه نیابد ! و برای عموم آنانکه می اندیشیده اند بطور قاطع میتوان گفت که همگی بطور مشترک به یک تجربه دست یافتند و آن تفکری عرفانی و انسانی بود که ریسمان محکمی بود که بقول قرآن آنانرا به خدا متصل میکرد و در هر گردابی و هر طوفانی و هر گرد و غبار کور کننده ای آرامش قلبی و روحی آنان را تضمین میکرد !‌  

/ 1 نظر / 6 بازدید
نادی

سلام روزگار بر وفق مرادت باشد سهل انگاری و تسامح باعث می شود فکر کنیم همیشه وقت داریم کم کاری هایمان را جبران کنیم ودر هر سن و سالی به دلایلی که برای خود موجه کردیم همچنان در حال ادامه اشتباهات خود هستیم جالب اینجاست وقتی دوره های قبلی زندگی خود را مرور میکنیم تقصیرات را شناسایی می کنیم و با این خیال که در دوره فعلی زندگانی خود حساب شده تر عمل کنیم همان دور تکراری را به گونه ای دیگر طی می کنیم. روزگاری آن خیال پردازی ها آرامش بخش بودند و زندگی را لذیذ و امروز هم تلاش و پشتکار و غرق مشغله ها بودن هم به گونه دیگر آرامش مان می دهد