زبانی که نیاموخته ایم : زبان خداوند

سلام :

              بچه که بودم  یعنی دوران پیش از دبستان با اینکه زمانی بود که غرق بازی و شوخی های دوران بچگی بودیم از اینکه برادر بزرگترم میتوانست بنویسد و بخواند حسابی غبطه میخوردم یک جورایی انگار کور بودم و از اینکه نمیتوانستم با کتابها ارتباط برقرار کنم عصبی میشدم و مجبور میشدم روی کتابهای پدرم نقاشی بکشم و کفرش البته در می آمد ! تا اینکه خودم به مدرسه رفتم و با اشتیاق درسهای آن دوران را که بیشتر نقاشی و بازی بود و تصویر با لذت میخواندم و از اینکه معلمم هر روز حرف تازه ای را بما می آموخت ذوق زده میشدم و تمرین ها را بیشتر از معمول انجام میدادم اما برادرهای بزرگترم مشغول درسهایی میشدند که تازه من نمیفهمیدم اعم از علوم و ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی و اینها ..... و وقتی داخل بحث میشدم بخاطر اینکه از اصطلاحات آن بیخبر بودم مورد تمسخر قرار میگرفتم که تو هنوز کلاس اولی هستی برو الفبات رو بخون اینها برای تو زوده !!! مخصوصا  از اینکه برادر بزرگترم با زبانی آشنا شده بود که نوشتن و حرف زدنش را نمیفهمیدم بشدت و با حسرت ناراحت میشدم به نظر می آمد که چقدر خوشبخت تر از من بود که تازه داشتم خواندن و نوشتن فارسی را کارم میکردم و گاهی که میخواستم بخودم ثابت کنم من هم میتوانم حروف انگلیسی را که او در دفترش می نوشت بشکل نقاشی در دفترم البته کج و کوله مینگاشتم و بخیال خودم فکر میکردم که حالا دیگر زبان بیگانه را یاد گرفته ام !!بعدها در دوران بچگی منظورم از بچگی همان دوران خوب دبستان است دورانی رویایی و پاک که عصاره ی زندگی آینده ی ماست که خواندن و نوشتن یاد گرفتم دیگر کور نبودم و کتابها برایم بیگانه نبودند یعنی خطوطی کج و معوج که بخواهم روی آنها نقاشی کنم بلکه هر واژه ای معنا داشت و هر سطری اش را میشد ولو به غلط بخوانم و این مسئله باعث شد کتابهای داستان آن روز که قیمتی حدود پنج ریال داشت و معروف بود به کتابهای پنج ریالی را بخرم و حسابی با داستانهای معروف دنیای کودکان اعم از هانس کریستین آندرسن و بقیه آشنا شوم .دیری نپایید که فهمیدم هرچه بالاتر میروم زبان های دیگری در برابرم قرار میگیرد که سطح بالاتری داشت و اصولا هر رشته و هر موضوع درسی خودش زبان است یعنی زبانی داشت که باید الفبا و قواعدش را میفهمیدی تا آن را بفهمی و لذت ببری مثل زبان ریاضی با آن اصول و معادلاتش - زبان هندسه - زبان شیمی - زبان فیزیک - زبان زیست شناسی و البته زبانهای خارجی مثل زبان انگلیسی و یا زبان عربی ! ..... ما پله پله می آموختیم که برای فهم علم باید زبان آن علم را آموخت .... بعدها تازه فهمیدم پزشکی - مهندسی - همه  فنون حتی شعر و موسیقی و فیلم و .... خودش زبانی دارد برای خودش ! و ترمینولوژی هر کدام ازاین رشته ها برای خودش دنیایی است ! ما در حقیقت برای ورود به هر موضوعی باید از دروازه ی زبانش وارد شویم جالب است که بعد در پزشکی هم فهمیدم ژنتیک هم خودش زبانی دارد و ماده ی وراثتی ما یا همان DNA همان زبان ژن است که ما خوشبخت بودیم که در زمانه ی ما کشف و رمزگشایی شد .

                            بعد از آن بالغتر شدم و تازه فهمیدم اصولا خداوند میخواهد در این سیر پله پله ای که بسوی کمال طی میکنیم با زبان بزرگتری آشنا شویم یعنی زبان طبیعت وبعد از آن تازه با زبان خودش آشنا شویم یعنی زبان خداوند ( زبانی ورای همه ی این زبانها که خود حکایتی فراتر از این ها دارد )‌ اما باید ابتدا با زبان طبیعت آشنا بشویم یعنی همان زبانی که بما قدرت ورود به طبیعت و تسخیر آن را داده است علم خود زبان طبیعت است به همین خاطر است که ما انسانها نسبت به حیوانات دیگر که این زبان را نمیدانند اینهمه برتریم ! و جالب است که با اینحال از ته دل آرزو میکنیم کاش زبان همه ی موجودات را روزی مثل حضرت سلیمان می فهمیدیم مثلا زبان مورچه ها را یا زبان پرنده ها و حیوانات و گلها و درختان و هرچه که هست چرا که هرچه که هست زبانی دارد و قواعدی پس تعجبی ندارد که عرفان و دین هم زبانی باشد از ناحیه ی خداوند برای فهم مطالبی که ما بخاطر ندانستن اش کوریم همانطور که وقتی کودکی بودیم که خواندن و نوشتن نمیدانستیم کور بودیم چرا که بیسوادی در هر مرحله ای خود کوری است انگار که در تاریکی مطلق که برقها قطع شده باشد حس میکنیم هیچ چیزی نمی بینیم و احساس حقارت میکنیم !! بیسوادی و ندانستن زبان کوری است درست مثل کسانی که الان کامپیوتر ندانند یا خواندن و نوشتن ندانند کورند ! در ظلمت اند و این تاریکی و ظلمت همان نکته ای است که خداوند در قرآن اشاره به آن دارد که خداوند میخواهد تازه از زبان طبیعت با زبان خودش آشنا شویم تا اسراری را که نمیدانیم و نسبت به آن کوریم و در تاریکی و ظلمت بسر میبریم برایمان بازگو کند این است که میفرماید یخرجهم من الظلمات الی النور ! یا قرآن را در اول سوره ی ابراهیم همان واسطه و همان زبانی میداند که به واسطه ی آن انسان را از تاریکی خارج میکند و به نور میبرد ! چرا که باسواد شدن و آموختن زبان خود نور است همان نوری که فهم مسائل را مثل لذت خواندن تابلوهای راهنمایی در جایی که غریبیم و گم شده ایم مثل نور بماندمیدهد مثل نوری برقی که بعد از قطع شدن لذت عجیبی در روح و قلب ما بوجود می آورد .

                 مسئله اینجاست که کسی که بیسواد است ذوق آنچه که سوادش را ندارد درک نمیکند مثل نابینایی که لذت دیدن یک گل را هیچگاه در نیابد یا ناشنوایی که طنین یک ترانه ی شورانگیز در نظرش هیچ جلوه ای ندارد به همین خاطر است که یک بیسواد مانند یک نابینا نسبت به یک کتاب یک روزنامه هیچ ذوقی ندارد هیچ حسی ندارد بشدت با آن بیگانه است تازه با آن مخالفت هم میکند شاید به درد آتش زدن بخورد چه میداند که درون آن نوشته ها چه گنجی نهان است که میتواند از خاک او را بلند کند ! ما نیز نسبت به زبان طبیعت بیگانه ایم بیسوادیم هنوز عظمت و زیبایی اش را درک نمیکنیم به همین خاطر است که آن را وحشیانه نابود و تخریب میکنیم! اما خداوند میخواهد ما از زبان طبیعت به زبان خودش برسیم زبان خداوند !! زبانی که تا این مراحل را طی نکنی و سختی آموختن اش را در نیابی نمیفهمی و طبعا هیچ ذوقی نسبت به آن نداری تازه مسخره اش میکنیم یا آن را انکار میکنیم بی آنکه دلیلی داشته باشیم زیبایی عرفان و دین و البته در شکل کامل تر آن قرآن همین است که میخواهد زبان خداوند را بما بیاموزد همان زبانی که باید با اصول و قواعدش که در قرآن آمده آمیخته شویم تا به فهم آن برسیم و به ذوق و لذتی که در ورای آن است دست یابیم و احساس قدرت و کمال کنیم همان که بعنوان مثال میفرماید و من یتق الله یجعل له فرقانا !! هرکس تقوا را بیاموزد و عمل کند خداوند علم تمایز حق از باطل را به او خواهد آموخت ..... تازه خدا میداندکسی که زبان خداوند را بیاموزد عمل کند و بفهمد و از سفره علم خداوند بچشد و در دانشگاه علم خداوند تحصیل کند چه ها که نخواهد آموخت که فهمش برای ما که بیسوادیم خیلی سخت و ناممکن است .....

/ 0 نظر / 14 بازدید