درد اندیشیدن ....

سلام :

                بعضی وقتها بحال بعضی آدمهای بی خیال غبطه میخورم چقدر راحت لذت میبرند از زندگی ! شاید به خاطر اینکه زیاد فکر نمیکنند ... زیاد در عمق حوادث باریک نمیشوند گرچه از سطح هم بیرون نمی آیند آنقدر که خیلی از مسائل پیش افتاده و سطحی برای آنها همیشه معضلی لاینحل میشود . اما برای آنانی که درد دانستن دارند قصه شکل دیگری است دانستن درد دارد ! تا چیزی را ندانی حساس نیستی ولی وقتی توجه ات به چیزی جلب شد دیگر حساس میشوی و نمیتوانی بیخیال و بی تفاوت از کنار آن عبور کنی ! بقولی تا وقتی شما سگی در خانه ندارید وقتی که به خیابان میروید توجه تان به هیچ سگ غریبه ای جلب نمیشود اصلا آنها را نمی بینید اما وقتی به دلایلی صاحب سگی شدید از آن به بعد نسبت به سگ آگاه و حساس میشوید و دیگر وقتی بیرون میروید هرکس در کوی و برزن با سگی دارد راه میرود بی اختیار کنجکاو میشوید تا بفهمید آن سگ با سگ شما چه تفاوتی دارد ؟ آگاهی و دانستن چنین دردی با خود همراه می آورد و انسانی که از بیسوادی به سواد و از سواد و اندیشیدن و نقد کردن رسید دیگر جنس درد اش از جنس دردهای قبلی نیست دیگر بیخیال نیست حساس و رصد کننده است .

           اما این درد فهمیدن و دانستن لزوما به معنای منفی بودن دقیق شدن و اندیشیدن نیست بلکه در جایی که تلاش همگان در جهت درست زیستن باشد اندیشیدن زندگی را بهشت در حال فوران میکند اما در جایی که تلاش عموم بر بی خیالی و جهالت استوار باشد و البته ثمره ی آن تعصب بر عادات و باورهای غلط اندیشیدن و دقیق شدن عذابی است بس دردناک !

/ 2 نظر / 22 بازدید
افشین

هر که او آگاه تر پر درد تر هر که او بیمارتر رخ زردتر!!

آرزو

گاهی به کسانی که کمتر میدانند غبطه میخورم.