من دارم پس هستم!

سلام :

                        پیش تر عرض کرده بودم که در زمانه ی ما برای اکثر مردم بهترین تفریح زندگی  خرید کردن است اینکه بزنی بیرون و جیب هایت را برای چیزهایی که دیوانه وار و شاید معتادگونه علاقه داری خالی کنی و کیف کنی که کلی خرت و پرت بخری و بعد بلافاصله که به خانه رسیدی بدون علاقه آنها را به گوشه ای پرتاب کنی و بنشینی تلویزیون ببینی و چیزهای جدیدی که ماهواره ها توی مخ ات تزریق میکنند ! جالب است که به محض رسیدن به خانه به چیزهایی که خریده ای بی تفاوت میشوی یا شاید حداکثر بیست و چهار ساعت جلب نظرت را میکنند بعد از آن دیگر تازه گی شان را از دست میدهند ! اما واقعا علت این پدیده ی اعتیاد به خرید یا بیماری خرید چیست ؟ بقول اریش فروم انسان امروز درد داشتن دارد یعنی حس درونی اش این است که  من دارم پس هستم !! ..... بعبارت دیگر انسان امروز بودنش را در داشتن اش میداند نه برای اینکه واقعا نیاز مبرم داشته باشد بلکه برای اینکه صرفا داشته باشد چراکه گمان میکند نداشتن اش احساس نقص میدهد به همین دلیل است که در چنین فضایی میخواهد همه چیزها را داشته باشد ولو بودجه اش نرسد ! اگر توانش برسد که بصورت بی وقفه میرود خرید میکند و جمع میکند تا صرفا داشته باشد و بعد عزا میگیرد که با آن همه چیزهایی بدون نیاز واقعی دارد و دور خود جمع کرده است حالا چه خاکی به سرش بریزد !؟؟؟ ........ چرا که داشتن هم ذاتا خودش بی دردسر نیست تازه غم و غصه ی خودش را دارد و این موضوع مهمی است که قدما به آن اشاره میکردند که هر چیزی که  خدا میدهد چیزی را در ازای آن از تو میگیرد بعبارتی قانون است که طبیعت دارد اگر قدرتی بدست میآوری آرامش و راحتی ات را میدهی یا اگر شهرت به تو داده شود آزادی و راحتی فعلی ات را از تو میگیرد هیچ وقت هم این قانون مخدوش نمیشود به هر حال یک جایی تلافی اش را در می آورد این است که نباید حسرت دیگران را خورد بلکه باید دید خودمان چه هستیم و چه داریم .

               از آنطرف هم وقتی انسان در شرایطی است که توان خریدش را ندارد ماتم میگیرد که  چرا ندارد و چرا دیگران دارند ؟؟ در این موارد احساس میکند اصلا زندگی ندارد بعبارت دیگر این نداشتن ها برای او یعنی مرگ ! .... انسان امروز بر خلاف انسان دیروز اهل قناعت نیست یعنی انسانی نیست که از داشته های موجودش بدون حس رقابت و قیاس لذت ببرد بلکه هم به لحاظ فرهنگ مصرف زدگی و هم به لحاظ تبلیغاتی که میشود همیشه یک حس عقب افتادگی روانی درونش را تسخیر کرده است که شتاب کند تا در زمینه ی داشتن از دیگران جا نماند !! این مسئله به یک اضطراب فردی و اجتماعی تبدیل شده است که بدون آنکه در مورد آن تامل شود به شکل یک ضرورت در آمده است این حس رقابت فردی و جمعی  انسان را درمعرض یک حالت اضطراب و افسردگی شدید قرار میدهد که خود به خود اخلاق و مفاهیم انسانی را که ضرورتی برای داشتن ندارند در این میان از بنیاد تخریب و نابود کرده است این است که دیگر حس  انسانیت و همنوع دوستی محو میشود  و زندگی عادی ما  بسیار سطحی و عاری از لذت پایدار و  واقعی ،میشود تا جایی که بقول دکتر شریعتی اگر رنگ پیراهن و رنگ  شلوارمان بهم نیاید از خانه بیرون نمیرویم یا مثلا اگر به کسی مثلا خانمی که با لباسی  شیک و مناسب خودش راحت دارد زندگی اش را میکند و مشکلی هم با آن ندارد کسی بگوید که  با این لباس خیلی رنگ و رو رفته به نظر  میرسی دیگر فراموش میکند که همین چند هفته پیش لباسش را خریده و خودش هم پسندیده و مشکلی با آن ندارد به محض حس مقایسه همه ی آرامش و راحتی اش دود میشود و خراب میشود چرا که علاقه و راحتی آنچه دارد را در آن لحظه فراموش میکند و بخاطر آنچه دیگران دارند و او ندارد احساس بی وجودی میکند !!...... این مثال لباس است در مورد شغلی که علاقه دارد و با لذت دارد دنبال میکند نیز همین است مثلا اگر در شغلهای دیگر چیزهایی باشد که او ندارد دیگر لذت نمیبرد و از نظر او یعنی اینکه به فنا رفته است چون برای خودش زندگی نمیکند.

                       نکته دیگر آن است که این خصلت حرص  داشتن یا حسرت داشتن اصلا به این معنی نیست که اگر هرچه. انسان خواست و هرچه خداوند بیشتر به انسان بدهد آرام میگیرد یا سر به زیرتر میشود تازه یاغی میشود ( همانطور که در قرآن هست که ان الانسان لیطغی ان راه استغنی انسان وقتی خود را غنی ببیند تازه طغیان میکند و سرکش تر میشود ) اصلا خصوصیت این حرص و طمع داشتن این است که فرد مهار گسیخته و ناآرام تر میشود و بنوعی اعتیاد دچار میشود که دائم آرام و قرار او را از او میگیرد. در حالیکه در دوران های قدیم تشویق به قناعت بود نه برای اینکه خساست بخرج دهند یا جلوی پیشرفت کسی را بخواهند بگیرندبلکه میخواستند اتفاقا از آنچه هست لذت ببرد و درست بیندیشد و از رقابت بر سر داشتن و عوارض آن یعنی سنگدلی و چشمداشت به آنچه خود یا دیگران دارند دست بردارد تازه بیاموزد دیگران را بدون این حس رقابت ببیند و دوست داشته باشد چون قناعت باعث میشود فرد راحت تر ببخشد و به آنچه دارد نیز وابسته نباشد در عوض انسان تر بشود و بدون هیچ نگرانی سر به بالین بگذارد !‌ اصلا یکی از دردهای بشر امروز همین است که در اثر رقابت بر سر داشتن لذت حال و آنچه اکنون دارد را از بین میبرد و اصلا به خودش و آنچه دارد از دست میدهد توجهی نمیکند تنها برای فردا و روز مبادایی که بقول قیصر امین پور در هیچ تقویمی آن را مشخص نکرده اند میدود تا به این سراب برسد از طرفی خود انباشته هایش هم گاهی آنقدر خلق و خوی اش را آشفته میکند که نمیداند با آن همه کالای مازاد بر نیاز که در اثر مرور ایام تنها غبار و غبار کهنگی بر آن می نشیند چه کند. وواقعیت آن است  که لذت استفاده  از آن را برای ورثه باقی میگذارد !

/ 3 نظر / 15 بازدید
سايه

از لينكي در جايي اين وبلاگ را يافتم..حس اشنايي دارد به رسم عادت ديرينه هر وبلاگ تازه را از آرشيو سال 88 شناسايي ميكنم ..شناسايي شديد! دلم براي دردهاي اون سال يكجور بدي گرفت

نادی

سلام قدیمیا راست گفتن من به شخصه این تجربه را داشتم... خرید از سر عادت و چشم هم چشمی حتما یه پیشینه روانی دارد یکیش همان قناعت نا بجای خانواده هاست که جایگزین خست شده است.طرف یه عمر از همه خواسته هایش محروم بوده بهمین خاطر وقتی در یک موقعیت خوب مالی قرار میگیرد دچار افراط میشود...

بهزاد

باسلام به دوست نادیده آقا رضا گل، چقدر نوشته های شما بدل می نشیند. گفتار از جنس معنویت است که امروزه در زندگی آدمهای دور و برت کمتر میبینی، خیلی خوشحالم که با وبلاگ تو آشنا شدم. جنس حرفهای شما از جنسی است که آدم را با معنویت عمیق و شادیهای دایمی و درونی مانوس وآشنا میکند. داستان مواجه شدن من با وبلاگ شما هم جالب است که شاید برات جالب باشد: وبلاگ شما حاصل search بنده در مورد موضوع "مفهوم انتزاع" بود که نتایج search engine google سایت شما را یافت و از آنجا عشق آغاز شد ؟!!! رضا جان من هم مدتی است از خریدهای ناشی از روی نانیازی رویگردانم. و تلاش بسیار می کنم در زندگیم بی نیازی را تجربه کنم و در لحظه لحظه زندگی احساس تعلق به این ظواهر مادی را کم و کمتر کنم. تا خدا چه خواهد...