بحثی در باره ی زندگی مذهبی نه زندگی همراه با مذهب !

   برای بسیاری از ما مذهب چنین نقشی را بازی میکند یعنی آغوش گرمی که حتی وحشت مرگ را از روح مان پاک میکند . زندگی در سایه ی عقاید دینی مردم را به چنین وضعی در می آورد یعنی زیستن در سایه ی مرگ . مرگی که دین میخواهد نقش ماما را برای آن بازی کند با همه ی آن تلقین ها - تصویرسازی هایی که از دنیای دیگر میکند و نهایتا بهشت موعودی که در ذهن ها چون باغی در انتهای دهلیز تاریک مرگ برایمان تصویر میکند .... همه و همه ی اینها برای آنکه ایمان بیاورد باعث نوعی آرامش است آرامش و خلاصی از دست تشویشها و نگرانی هایی که زندگی روزمره برایمان رقم میزند چرا که زندگی روزمره در عین خوشی ها و شادیها آمیخته به از دست دادن ها یا خطر از دست دادن هاست که انسان آن را نمیخواهد یا آنرا نمی پسندد ! همچنانکه کسی از پیری - تصادفات بد - قمار باختن - از دست دادن معشوق - یا از بین رفتن عزیزی و ... خوشش نمی آید و آن را نمی پسندد و همواره در کنار لذتی که از داشتن های آنی داریم به موازات آن از ترس نگرانی این از دست دادن ها همواره در اضطراب و تشویشیم ! بغضی که گاه می ترکد وقتی که این اتفاقات به شکلی برایمان پیش بیاید . این است که بسیاری از ما زندگی مذهبی را بر میگزینیم تا بر روی خط مرگ و زندگی حرکت کنیم یا بهتر بگویم بر روی لبه ی تیغ مرگ و زندگی ! تا خود را دقیقا در آنچه از آن واهمه و وحشت داریم بیندازیم - به این ترتیب به یک تعادل تازه میرسیم و این خود منشا آرامش مان میشود . آیا با این مسئله مشکلی خواهیم داشت ؟؟ البته که شاید نه ! ولی چرا شاید ؟ چون این نیز قماری تازه است ! چرا که به تدریج شما بعنوان یک فرد و بعد جامعه و محیط اطراف شما بعنوان یک جامعه شدیدا مرگ زده میشود ! نا خود آگاه می آموزیم که این روی سکه را رها کنیم و برای آن روی سکه یعنی مرگ و مردن زندگی کنیم (  تازه نه اینکه بمیریم که تکلیف مان روشن شود !!!‌ بلکه زندگی کنیم برای مردن !!‌  )‌ .

                     خب نتیجه ی چنین زیستنی چیست ؟ اینکه دنیا در نظرمان آنقدر حقیر و بی ارزش شود که بخواهیم زودتر غزل خداحافظی را بخوانیم - زودتر تکیه کلام مان این شود که از ما که دیگه گذشته !!‌ - ما که دیگه پیر شدیم رفت !! -  آن وقت زندگی مان و حرمت زنده گان در نظرمان آنقدر کم میشود که چیزی به نام ساختن زندگی - ساختن دنیای اطراف مان برای خود ما و اطرافیان مان بسیار عجیب و ناخوشایند می آید ! شما یاد میگیرید دیگر بخودتان نرسید - به دنبال حل مسائل زندگی و جامعه تان نباشید - یاد میگیرید امروز را تنها برای امروز زندگی کنید چرا که شاید فردا افتادید و مردید (‌ تکیه کلام و باور ملی ما !!!‌ )  بعد هم خودخواهی مذهبی مان گل میکند و فکر میکنیم ما فرشته ی کشف نشده ای هستیم در این جهان هستی که خدا ما را برای افتخار دادن به عالم امکان چند صباحی روانه ی این جیفه ی دنیوی کرده تا مردم ما را ببینند و بروند دنبال مزرعه ی آخرت (‌ اصلا مزرعه ی دنیا کشک است - معنی ندارد ) . خب هر بلایی هم که سر چنین جامعه ی بسته و فسیل شده ای بیاید خب لابد قضا و قدر الهی است نه نتیجه ی تنبلی فکری ما و نه بخاطر تحقیر کردن زندگی عادی دنیا . چنین فضایی باعث میشود شما از خیلی از لذتهای دنیای اطرافتان و از زندگی جاری خودتان به دلیل عدم آلودگی به دنیا زدگی !!!!! خود را محروم کنید و اگر زبانم لال دست بر قضا به خودتان رسیدید - از مواهب آن لذت بردید شب تا بوق سگ خواب تان نرود که در فلان مجلس دست بر قضا بخاطر شادی و شادکامی بلند شدید و رقصیدید !! حالا جزای شما این است که تا نصفه شب چند بار جوشن کبیر بپوشید و بر خود و شیطان بیچاره لعنت بفرستید  که شما را گول زد !‌ .... حالا حسابش را بکنید که فرد مذهبی آنقدر مثل این بودایی ها خودش را از همه چیز محروم میکند تا شبیه چیزی مثل یک تکه چوب خشک زمخت نتراشیده ی نخراشیده شود ! چیزی مثل این خواهران زینبی سبیلو ! .... مجسمه ی یک حیوان در هیئت انسان ! لذت شان نه سفر به همه ی دنیا و دیدن زیبایی های زندگی و دنیای خدا که لذت شان تنها سفر به عتبات عالیات است آنهم نه برای لذت بردن از یک معنویت و روحانیت که بیشتر بخاطر فرار از زندگی - و رفتن به سوی مرگ و احساس امنیت کردن از اینکه این زایمان دنیوی به اخروی شان یک جورایی تضمین شده باشد (‌ حال چه کسی با اینها قرار مدار گذاشته و تضمین کرده بماند ) برای اینها گوش کردن به سمفونی الهام بخش بتهون یا دیدن طبیعت به آن زیبایی با آنهمه عظمت یا دیدن تصاویر کهکشانی از ستارگان نیست که مسئله آموز و لذت بخش باشد و عظمت خدا را بنماید و  لذت معنوی و شکوه الهی دارد بلکه گوش سپردن به مداحی های آن مداح بیسواد عربده کش نتراشیده است که به زور به خورد خودشان میدهند بدون آنکه آن نیایش را تازه درست قرائت کند با بفهماند بلکه چیزی در درون اش تکان بخورد  بلکه همین که او شروع کرد و نفهمید چه گفت و من هم گوش کردم و نفهمیدم چه گفت و هر دوتایمان اشک ریختیم بس است آن وقت است که احساس کنند الان است که در آسمان باز شود و اینها را برای منزل آخرت فراخوان کنند ! کسی کاش از اینها می پرسید که مگر برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟

/ 35 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهيد

سلااااام به دكتر عزيز و دوستان گل... آقا اين اسمِ‌ ناهيد در صندوق پست بدجور توجه ما رو جلب كرد [نیشخند] . خدمت سپيده ي عزيز عرض كنم كه بنده زحمت عليجنابان رو كم كردم و خودم وبلاگم رو فيلتر كردم [خنده] . ميگم اگه كارم داشتي ايميلم رو ميذارم . اونجا در خدمتم [زبان] حتما به وبِ هميشه زيباتون سر خواهم زد . اميدوارم كه همچنان مانا باشي و نويسا .... ................... در ضمن خدا بد نده سپيده جون ...دستشون بشكنه چيكار كردن با جوونِ دسته گلِ‌مردم ؟؟ [گریه] اصلا ناراحت نباش... ناهيد به معنيِ آرامش هست ، روزي چند بار اسم منو اينجا بنويس خوب ميشي [خجالت]

ناهيد

و اما در باره ي متن زيباتون دكتر جان واقعيت اينه كه مذهبي كه در اين برهه داره با اعصاب و روان ما بازي ميكنه و مدام انرژي و وقت ما رو با بايدها و نبايدهاي خودش ميگيره ، نه تنها آرامشي براي ترس از مرگ نيست بلكه ترس از زندگي رو هم به مشكلات روزمره ي ما اضافه كرده . به جز استثناهايي كه هست ، عموما افراد مذهبي به چند دسته تقسيم ميشن اول كساني هستند كه اراده ي دل كندن از زرق و برق و قدرت رو ندارند و ميشه گفت مخِ خودشون رو ميزنند . اينكه دنيا پلي است براي آخرت رو بهانه كرده و تا جاييكه ميتونن قدرت و ثروت رو در انبانِ خودشون جمع ميكنند و تبديل به كساني ميشن كه با نام دستگيري از مستمندان و يا حفظ و نگهداري از حكومت اسلامي ، يه جورايي آخرت رو پلي براي دنيا قرار ميدن [نیشخند]

ناهيد

عده اي هم كه به قول شما دنيا گريز ميشن . اما اين دنيا گريزي باعث ترس زيادشون از زندگي ميشه . انگار كه خدا بابت زندگي كردن ازشون حساب و كتاب ميخواد و فقط به دنيا اومدن تا گريه كنند و استغاثه و ندبه كنند و هدف ديگه اي از زندگي ندارند . يكي از اقوام بنده كه به شدت مذهبي ست ، دچار ناراحتيِ‌اعصاب شديد شده بود . با مراجعه به روانپزشك متوجه ميشه كه دچار وسواسِ شديد عذاب وجدان شده كه مختص خانواده هاي مذهبي است بعضي ها هم كه كلا بي خيال دنيا ميشن و دچار زهدها و كناره گيري از اجتماع ميشن

ناهيد

حالا اين همه سرتون رو درد آوردم كه بگم اگر به عرفان واقعي برسيم ، بستري آرام براي زندگي خواهيم داشت . وقتي درست زندگي كنيم نيازي به فكر كردن به آتش جهنم نداريم مثل اينكه مدام بخواهيم فيلم اويل رو نيگا كنيم...خب اعصاب واسمون نميمونه [نیشخند]

ناهيد

چرا ایمیلم نیومد ؟؟؟ [گریه] nahid50m@yahoo.com

[نیشخند][دست][گل]

رضا منصورزاده

سلام بر ناهید عزیز و عرض خیر مقدم ....راستی این پایینی من بیدم لطفا دست به گیرنده ی خودتون نزنید ! خیلی نکات جالبی رو طرح کردی ناهید جان باهات کاملا موافقم خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجایی [گل]

سپیده

ناهید جون سلام ممنونم از لطفت و امااااا این دکتر نمیدونم چه دشمنی بهش کردم که با من اینجوری برخورد میکنی یهو بگو تو وبم نیا دیگه..........![ناراحت] خدا رو خوش نمیاد دکتر آخه تبعیض تا کجااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ من رفتم خوش باشی دکتر

فاطمه

متنتون رو که خوندم احساس کردم البته برادران حیدری سیبیلو بیشترن!!!ولی چیزی که ذهنمو مشغول کرد حالت صفر و صدی شما در رابطه با مذهب و مذهبیها بود لزوما کسی که به عتبات میره اینطور فکر نمیکنه....و لزوما نمیشه به این راحتی از زوایای ذهن همه افراد یک قشر سر دراورد....به هر حال از خوندن متنتون حس خوبی دارم چون با فکر من جور نبود!دستتون درد نکنه

رضا منصورزاده

فاطمه جان سلام ... این ها تجربیاتی است که بطور کلی در جامعه ی خودمون داریم البته نمیشه گفت این یک الگوی کلی برای هر انسان مذهبی و روحیات مذهبی است ولی تجربیات عرفی ما در حال حاضر از جامعه ی مذهبی خودمون در این متن مورد بحث قرار گرفته . واقعش متوجه نشدم توی ذهن شما چه بوده که با صحبت بنده جور نبوده !! بهر حال دست شما هم درد نکناد .