یادی از یک نوشته ی قدیمی ....

سلام ؛

        نمیدانم در نهایت آیا قرار است ما از عالم خیال مان به دنیای واقعیت برسیم ؟ یا از عالم واقعیت به حقیقت داشتن خیال مان ؟  شده فکر کنی از زندگی عقبی ؟ از خودت عقبی ؟ از دیگران عقبی ؟ و جایی از کارهات ایراد داره ؟ چند روز پیش دوستان قدیمی ام بعد از مدتهای مدید که سراغی از هم نمیگرفتیم به دیدنم آمده بودند ؛ نمیدانم چه شد که بر حسب اتفاق همه با هم سرو کله شان پیدا شد . دوستانی که روزگاری در عین دوستی رقبای سر سختی برای هم بودیم و گاه این رقابت خیلی روابط مان را پریشان میکرد ! چه ساده بودیم و چه کودکانه می اندیشیدم ! همه ی فکر و ذکرمان این بود که از هم جلو بزنیم برای چی نمیدونم ؟؟ ولی هیجانی داشت که نگو ! حالا که فکرش رو میکنم خیلی خندم میگیره اما واقعا برای تصمیم های بزرگ گاهی لازم میشه وارد رقابت بشی و قمار کنی !     زندگی آدمیزاد واقعه ی شگفتی است ! گاهی برای اینکه بتوانی به راهی که میخواهی بروی مجبور میشوی از خیلی از چیزهایی که دوست داری ؛ به آن عشق می ورزی بگذری و وارد وادی تاریکی بشوی و از آن عبور کنی تا دوباره روشنایی را درک کنی ؛ درست به همان لطافتی که داشت و از دستش داده بودی . چقدر  حیرانی و سرگردان شدن وادی دلهره آور و مهیبی است ! حتی ممکن است خدا را رها کنی و بروی و بروی و بروی تا جایی که شاید چشمه ی دلی بیابی .

     روزگاری به دلایلی  بعد از چشیدن طعم یک شکست تلخ  به همه ی آن آرزوها و علاقه هایم پشت پا زدم (‌شاید غرور شاید خود بینی و خود خواهی از اینکه فکر کنی کسی هستی یا کسی شده ای )؛ به همه ی آرزوها و هدفهایم که تا نیمه راه زندگی برایم آنهمه مهم و عزیز بود ؛ چه روزگار سرد و دلهره آوری بود آن روزها !  گاهی پیروزی و سر مست شدن از غرور و گاهی  شکست پشت شکست و ناکامی پشت ناکامی ؛ قمار بی سرانجامی بود برای هیچ ! چون  فکر میکنی همیشه برنده ای و کسی هستی ولی نباشی و نیستی ! شاگرد زرنگ و تیز آن روزگار تاریک...... سرشار از حس رقابت با دوستان همراهی که هر کدام میدانستیم راه زندگی راهی است که در عین جمع باید تنها بروی  و انباشته از حس غروری که مدام می شکست و می شکست و می شکستم و همه ی آن من های درونم را خرد میکرد تا جایی که شکستم داد آن هم منی که همیشه میخواست در هر رقابتی پیشی بگیرد  در درس و مدرسه و دانشگاه ؛ در کار ؛ در دانستن ؛ در داشتن ها و حتی در عشق ....

        اما روزی  همه ی آنچه برای خود رشته بودم به شکلی پنبه شد ؛ همه ی برنامه هایم بهم خورد و خود را در جاده ای یافتم که راه من نبود  ؛ راهی که سالها برایش نقشه کشیده بودم  و برای خود تصویر کرده بودم نبود !  اصلا راه نبود ؛ بیراهه بود و تاریکی ! دیگر نمیدانستم قرار است به کجای زندگی برسم ؟ ؛ تنها میخواستم خودم باشم همین !  و از آنجا لجبازی های من با خدا آغاز شد و او به راه خویش رفت و من به راه خویش !..... گرچه همیشه دورادور برایش احترام قائل بودم اما حضورش را در آن بیراهه احساس نمیکردم و یا کم رنگ بود و کم سو خیلی کم سو   و چقدر بازی های سختی خداوند با ما نمیکند  !!  لطیف و پیچیده و البته پر از رنج و دلهره  !!.  عجیب است که تازه از آن حال و هوای کودکانه بیدار میشوی ؛ به مرور در می یابی که زندگی واقعی تنها آن رویاها و خیالات کودکانه نبوده است و آن غرورها و آن دلخوشی و خود بینی ها تنها خود گول زدنهایی بوده است برای آنان که زندگی را تنها در خیالات خود و در میان هلهله ها و تحسین ها و  شادی های دیگران میجویند نه در متن واقعیت زندگی ! آنجاست که در می یابی هویت واقعی ات تازه دارد شکل میگیرد ؛ هویت واقعی ات و هویتی که در اجتماع رنگارنگ و گاه پر از پلیدی ؛  داری و یا باید به آن تازه شکل بدهی و این مرارت ها درسهای زندگی است ....؛ درسهایی که در هیچ دانشگاه و مدرسه ای و یا حتی در کمتر خانه ای تدریس میشود و  ندرت بما می آموزند و این درسی است گاهی به قیمت سالها  رنج تنهایی و ماندن در وادی حیرانی بدست می آوری ؛ جایی که می آموزی تو هیچ نیستی ! و اینجا اول تازه راه است و  باید خودت را پیدا کنی ! شاید همین فلسفه ی بیرون راندن آدم از بهشتی بود که بی آگاهی و ناپخته و بی هویت و بی شایستگی به آن راه یافته بود و آنقدر خام بود که برای پخته شدن به این دیار عجیب هبوط کرد و اینکه روزی در می یابی که تا پیش از این وقایع چقدر در خواب بوده ای ؛ مانند  بودن درباغ فردوس ؛ خیال انگیز اما موقت !  جایی که زمان برایت متوقف شده است و تازه شاید داری بیدار میشوی ! بیدارشدن از خوابی  خوشی که سالها بودی و رفت ...... و حالا ‌آغاز سالهایی است که باید مانند زندانی حبس ابدی در گوشه ی سلول تنهایی خویش اسیر  و درمانده بمانی تا زمان ات باز از نو فرا رسد و به تو رو کند و از آن وادی به در آیی ! فرقی نمیکند در چه هیئتی ؟ یا چه جایی از این کره ی خاکی باشی و با چه عنوان و سمتی ؟  همه ی آنچه بوده ای محو میشود و تو گم کرده راهی هستی که تنها به خود اعتماد میکنی و نه به هیچ کس دیگر ! حتی خدا ! تا شاید باز به خدا برسی اما اینبار برای رسیدن و دوست داشتن نه برای ایمان آوردن و او را در کناری نگریستن ؛ نه در آن دور دستها که دستت به او نمیرسد و برای خود حکمرانی میکند ...

        اما سرانجام روزی فرا میرسد و تو را از آن وادی حیرانی و سرگردانی که مانند  وادی تیه ! سالها در آن سرگردان بودی بیرون می آورد....شاید با دیدن نشانه ای ؛ یا با اوج گرفتن حسی و حالی و یا با دیدار آشنای دیرینی که به دیدنت آمده است تو را به خود می آورد و تمام آن فراموش شده هاو گم شده های پیشین اما به ظاهر قدیمی ات از نو زنده میشود . گویا ساعت زندگی ات  که برایت در لحظه ای از حرکت ایستاده بود؛  باز از نو آغاز به حرکت و تیک تاک خود میکند و بازی چرخه ی زندگی بازی را ادامه میدهد اما این بار در شکلی تازه و حس و حالی دیگر نه مانند آنچه بودی  ! ......... و چه احساس آرامشی ! چه شادی دلچسبی ! دیگر به کسی توجهی نمیکنی ؛ رقابتی نداری ؛ آموخته ای خودت باشی و با دیگران چگونه باشی و راه خودت را در هر جا که باشی باز کنی . این بار دیگر جاده ای را که قدیم در ذهن داشتی دوباره پیدا میشود مثل یک جادو میماند ! گویا توفانی شنی که راهت را پوشانده بود و تو راه را در جایی گم کرده بودی و در کویر تنهایی ات رها کرده بود به کناری میرود و باز جاده دوباره از نو پیدا میشود ولی اینبار درخشان و نورانی و تو طلیعه ی آرزوها و تصوراتت را درخشان و شفاف میبینی مانند پیدا شدن شهر رویایی ات که آهسته آهسته از میان مه سر برون می آورد ......... و دوباره برای تو خدا طلوع میکند !

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

سلام چقدر زیبا نوشته بودی.

سپیده(خدایی تازه می خواهم)

سلام دکتر ببخشین با تاخیر میام مدتها سفر بودم و نتونستم بیام نت سفری عجیب و خیال انگیز بی باور و از این چیزا[چشمک] کامنتتون رو خوندم : سپیده یعنی روشنایی و هیچوقت کدر نمیشه! اگه کدر بشه باید نماز آیات خوند!! راستی: چند روز دیگه مونده که میر عشق بیاد سکان رو دست بگیره؟ شناسنامه ها آماده...قدم رو... تکبیر بلند[خنده] تقاضا: 3 روز دیگه بازم عازم سفری عجیبم و تا مدتها نمی تونم بیام نت و نوشته های زیبا و فرح بخش و امیدوار کننده و بی نظیر شما رو بخونم لطفن یه ذره با فاصله به روز بشین [نیشخند] شاد باشی[گل]

fariba

چه نماينده هايی... [متفکر]

raini

It,s always best when the light is off

تنها

[گل]

Farda

خدا انسان را که آفرید عاشقش شد ! فرشته ها حسودی کردند. خدا ترتیبی داد انسان به زمین بیاد بهترین هایش رو بهش داد تا انسان یادش بدونه که چه عاشق مهربون و دوست داشتنی داره و بعد دور از همه حسادت های بقیه فرشته هاشماندگاری رو به انسان داد ! ولی انسان وقتی اومد زمین و دلتنگ اون عاشق نازنین و فداکارش شد برای این که کم نیاره شروع کرد با چیزای دیگه سرگرم شدن و کم کم یادش رفته که معشوق چه کسی بوده و روز به روز از اون عشق نخستین دورتر و دورتر شد. یه کم فکر که میکنم میبینم چرا وقتی خیلی دلتنگ میشم و دلم یه آغوشی رو میخواد که تموم دلتنگیهامو توش ببارم میرم طرفش و اون هنوز هم عاشق منه! آغوشش رو به اندازه تموم عشقش باز میکنه منو نوازش میکنه اشکامو پاک میکنه و بعد آروم که شدم بهم میگه خوب بس دیگه حالا برو ببین چه چیزای خوبی بهت دادم برو و دوباره توی سرگرمیهات غرق بشو ولی بدون من همیشه اینجام دلبرک نازپرورده ی من و آغوش من تا همیشه انتظارت رو میکشه. اینه که هر چقدر هم ازش دوری میشیم بازم یه جایی برمیگردیم تو آغوش مهربونش. یا حق![گل]

عقيق

سلام و درودي بسيار خدمت دوست بسيار گرامي و عزيز بنده هم همينطور. افتخاري بس بزرگ بود كه به همت دوستان عزيزمان نصيبم شد. شما بيش از همه ما لطف كرديد و تقبل زحمت نموديد متاسفانه هنوز عده‌اي بيشمار يا به قولي سازمان داده شده از اين اعمال و حركات كثيف حمايت و پشتيباني مي كنند و از هيچ پرونده‌سازي روي گردان نيستند جناب احمدي‌نژاد با آن همه پرونده كه با خود حمل نمودند باز هم خشمگين جلسه را ترك كردند جاي تاسف دارد كه ما ايرانيان به اين وضع فجيع اخلاقي رسيديم كه حتا در مقابل ديدگان 50 ميليون بيننده نمي‌توانيم خودداري كنيم. به در و ديوار مي كوبيم تا بمانيم!!! شايد هم به قول شما بايد بخنديم بعد از مناظره مصصمم شدم كه به جناب موسوي حتما راي دهم تا ممكتم بيش از اين متحمل ضرر نشود

رضا

با عرض سلام خدمت دوستان بسیار عزیزم ... ببخشید که این مدت نتوانستم زودتر خدمت برسم از حسن نظر همه ی دوستان عزیز تشکر دارم . اینقدر اینروزها همه ی ما سرگرم انتخابات شده ایم که مجالی برای بیرون از سیاست فکر کردن نمی یابیم ولی فکر میکنم حتی در این لحظات بحرانی نیز باید کمی آرام باشیم تا درست فکر کنیم .

fariba

كجايی رضا داداشيييييييييييييييييييييييی!؟[سوال] ما همسايه ها دلواپست شديم آخه! [لبخند][نیشخند]

fariba

خوفم رضا. [تایید] خوب خوب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌_____كاش اين روزای پر هيجان و زنده ايران بودم