سلام :

 

                   مولانا میگوید داستان زندگی ما در این دنیا در مجموع در واقع خوابی است که تعبیرش در آن دنیا مشخص میشود و اگر نفهمی مجبوری صبر کنی تا آن دنیا بفهمی پشت صحنه چه خبر بوده است !!  . و بعد مثال میزند که همانطور که وقتی در خواب می بینی که بر اسبی سواری تعبیرش این است که به مراد دل ات میرسی و تمثیل اش در خواب بصورت سوار بر اسب بودن و چهار نعل تاختن است به سمت هدفی که داری  یا اگر در خواب به تو پول و طلا بدهند تعبیرش این است که سخنهای ارزشمندی از فرد دانشمندی یاد میگیری چون صحبت فرد بزرگی واقعا گنجینه ای است که هیچوقت از ارزش نمی افتد ! یا اگر در خواب ببینی تو را به دار می آویزند تعبیرش این است که تو رئیس قومی میشوی چون ریاست طلبی و قبول کردن مسئولیت جمعی عین این است که دارت بزنند چون همه ی بدبختی ها و کارهای زشتی که زیر دستان ات انجام بدهند مسئولیت اش با توست و اگر اشتباهی شود همه آن را مثل طناب دار به گردن تو می اندازند ! .... و بعد مولانا می پرسد که خب چه رابطه و نسبتی هست میان آن رویا و خواب با تعبیری که از آن میکنیم ؟ یعنی سوار بر اسب بودن چه ربطی دارد به مراد دل رسیدن یا پول گرفتن در خواب چه ربطی دارد به صحبتهای فرد دانشمند یا بر دار شدن چه ربطی دارد به ریاست کردن بر گروهی ؟ ....... و بعد وی توضیح میدهد که همه ی آنها تمثیلها رازهایی هستند از واقعیت پنهانی که نمیشود از ظاهر حوادث یا آن خواب به مفهوم آن رسید و طبعا  باید خیلی تلاش کرد تا فهمید یا اینکه کسی باشد و علم اش را داشته باشد و  بداند که تعبیر هر واقعه ای چه مفهومی دارد ؟  یعنی بزرگی پیری که علم اش را داشته باشد و از قبل دیده باشد تا واقعیت را به تو بگوید در این صورت دیگر نیازی به آمدن قیامت نیست تا واقعیت بر ما معلوم شود مثل باغبانی که در پاییز که برگ همه ی درختان ریخته است و درختهای عریان را که میبیند بدون اینکه میوه ای بر آن باشد میگوید هر درختی چه نوعی است چون قبلا دیده است و میداند هر درختی چه نوعی است و نیازی نیست که تابستان بیاید تا بفهمی هر درختی چه میوه ای دارد ؟ و همه ی ما نیاز به چنین باغبانی داریم که تعبیر کننده ی این خواب سنگین زندگی مان باشد .

       در واقع مولانا بر این نکته تاکید میکند که هر کسی در زندگی باید پیر و مرشدی داشته باشد تا تعبیر خواب زندگی را برایش بگوید و الا عموما همه ی عمر در را خواب میگذرانیم و کشف ارتباط وقایع زندگی با آنچه پشت صحنه ی آن است خیلی مواقع واقعا سخت است و آدمی را گیج و متحیرتر میکند ! و گاهی آدم را عاصی و خسته میکند آنقدر که وقتی سر از کار زندگی در نمی آورد حسابی قاطی میکند ! شاید همین موضوع بود که در داستان موسی و خضر در قرآن باعث شد حتی حضرت موسی هم تاب نیاورد ........ اما خودمانیم بیچاره آدم !!  چون واقعا زندگی و همه ی حوادث اش نمایشی است از رازی که در پشت صحنه است و حالا ما با این حس فضولی مان و آن همه بی خبری چه گرفتاریهایی که نداریم !        

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

دوست بسیار عزیزم جناب زمانیان سلام ... خیلی خوشحالم از سوالات خوبی که طرح کردید و امیدوارم که در این مسئله بیشتر تامل کنیم . اما در باب سوال اول عرض کنم آنچه در برابر خود داریم واقعیت است و واقعیت دارد بله ما در عالم واقع هستیم اما تعبیری که بنده از این واقعیت دارم این است که این عالم واقع چون صحنه ی تئاتر و نمایشی است که همه بر واقعیت آن اذعان دارند ولی آیا این واقعیت برابر با حقیقت نیز هست ؟؟ ما بازیگرانی هستیم که تنها از واقعیت بازی کردن را میدانیم و درک میکنیم و نه بازیگردان را . ولی نیک احساس میکنیم که بازیگردان و کارگردان و عوامل صحنه بیرون از حیطه ی ما مشغولند تنها تفاوت این تئاتر با تئاترهای انسانی همین نکته است که ما باید خود حضور کارگردان را کشف کنیم . حقیقت این است که گذر عمر بر ما واقعیاتی را که شاید در دوران نخست زندگی چندان برای ما شفاف و مبهم بود را به مرور هویدا میکند .

رضا

آیا داریم خواب می بینیم ؟ بله شاید داریم خواب می بینیم نمیدانم شاید تعبیری که در قرآن هست که مرگ را برای ما تعبیری مترادف خواب یا بیدار شدن از خواب نموده است چنین مفهومی داشته است که ما در سراسر زندگی در عالمی شبیه به خواب هستیم که خماری آن باعث میشود خیلی مواقع نتوانیم حقیقت را تشخیص بدهیم و عمل بر مجاز کنیم ( شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد ) به نظر میرسد نفس گذر عمر و بلوغ فکری انسان تبلوری از بیدار شدن از خوابی است که از بدو حیات دنیوی مان به آن گرفتاریم و عده ای که شاید هرگز بیدار نشوند ! نفس دانایی و بصیرت ما در زندگی بیدار شدن است و شاید تعبیر هل یستوی الاعمی و البصیر برای دانایی که در قرآن است تمثیلی است بر باقی ماندن در تاریکی و نابینایی این خواب در مقابل بیداری و روشن شدن چشم با دانستن .

رضا

آیا ما هیچ کاره ایم و در در خواب دیگری هستیم ؟ به نظر میرسد ما خواب به این دنیا آمده ایم ولی همچنانکه در خواب نیز به اراده میخندیم و گریه میکنیم و حتی مرتکب هر کار خوب یا زشتی میشویم زندگی خواب آلوده ی ما نیز با اختیار ما شکل میگیرد ولی مانند هراسو وحشتی که در خواب از ندانستن حقیقت و تردید در درستی آنچه میکنیم داریم و گاه این تبدیل به کابوس میشود ندانستن ما در سیر زندگی باعث میگردد سایه ای از اضطراب و دلهره همواره بر سر انسان حکمفرما باشد که همانگونه که برای فرار از کابوس های خواب به آغوش بزرگتری می افتادیم برای فرار از کابوس ندانستن رازهای نهان و پاسخ به سوالات بی شمار ولی مهم در باب زندگی و حقیقت و واقعیت وجودمان احساس نیاز به ملجائی در خود میکنیم که بما آرامش بخشد .

ناشکیبا

سلام سالي سرشار از شادي و موفيقت را برايتان آرزومندم موفق باشيد مطلبتان را هم براي خواندن گشوده ام، ممنون كه دفتر عشق را قلمي زديد

زمانیان

از نظر حافظ ما آدمیان با حقیقت آن گونه مواجه می شویم که گویی خواب آلوده ایم. حقیقت را درست آن چنان که هست نمی توانیم ببینیم. و این ویژگی ذاتی ماست. مواجهه ی با حقیقت در حال که خواب آلوده ایم. رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده به می آلوده ویژگی دوم ما آدمیان گناه آلودگی است . سجاده ی ما به می آلوده است. افلاطون نیز معتقد است ما با حقیقت به نحو مستقیم روبرو نیستیم بلکه با سایه های حقیقت مواجه می شویم. - تمثیل غار افلاطون

نی لبک

سال نوی آقا رضا مبارک ها باشه[لبخند]بهترین ها را برایت در سال جدید آرزومندم[گل]

رضا

سلام به دوستان بسیار عزیزم و سال نو بر همگی شما عزیزانم مبارک ...این غزل مولانا به نظرم خیلی جالب اومد تقدیم به همه ی شما خوبان همدل : ای محو راه گشته از محو هم سفر کن چشمی ز دل بر آور در عین دل نظر کن دل آینه است چینی با دل چو هم نشینی صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن دانم که بر شکستی تو محو دل شدستی در عین نیست هستی یک حمله ی دگر کن تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری ای شیر بیشه ی دل چنگال در جگر کن چون شد گرو گلیمی بهر دل یتیمی با فتنه ی عظیمی تو دست در کمر کن ماییم ذره ذره در افتاب غره از ذره خاک بستان ! در دیده ی قمر کن از ما نماند بر جا جان از جنون و سودا ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن در عالم منقش ای عشق همچو آتش هر نقش را بخود کش و ز خویش جانور کن ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند مست اند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن ! سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز آن پر هست بر کن وز عشق بال و پر کن !

رضا

و این شعر دیگرش ... چه حالی میدهد بگویم مثالی ازین عشق سوزان یکی آتشی در نهانم فروزان اگر می بنالم وگر می ننالم بکارست آتش به شبها و روزان همه عقلها خرقه دوزند لیکن جگرهای عشاق شد خرقه سوزان

رضا

خیلی ارادت داریم خدمت حضرت مولانا ... امید که دوستان را همین حال خوشی که به بنده مرحمت کرد عنایت کند : ببردی دلم را به دادی به زاغان گرفتم گروگان خیال ات به تاوان در آیی در آیم بگیری بگیرم بگویی بگویم علامات مستان نشاید نشاید ستم کرد با من برای گریبان دریدن ز دامان ! بیاور بیاور شرابی که گفتی مگو که نگفتم ! مرنجان مرنجان ! شرابی شرابی که دل جمع گردد چو دل جمع گردد شود تن پریشان ! نخواهم نخواهم شرابی بهایی از آن بحر بگشا شراب فراوان ز تو باده دادن ز من سجده کردن ز من شکر کردن ز تو گوهر افشان چنانم کن ای جان که شکر نماند وظیفه بیفزاد و چندان سه چندان بجوشان بجوشان شرابی ز سینه بهاری بر آور از این برگ ریزان ! خرابم کن ای جان از که از شهر ویران خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان ! خمش باش ای تن که تا جان بگوید علی میر گردد چو بگذشت عثمان ! خمش کردم ای جان بگو نوبت خود تویی یوسف ما تویی خوب کنعان !

مرجان

هیچ گرفتاری نداریم به جز فضول درد شدید که من اینروزها به شدت به آن مبتلایم.[اضطراب]