تقدس زدایی ...

سفسطه آنهم از نوع معنایی کلمه چون مقدس تعریفی حقیقی نیست بلکه صفتی است نسبی یعنی چیزی که برای شما مقدس است برای بنده ممکن است مقدس نباشد مثلا گاو پرستی هندو ها یا مقدس بودن نظام ( حالا فرقی که در مثل نمیکنه ) !!!  ولی استفاده ی رندانه از واژه ی مبهم مقدس یعنی اینکه در این مورد با من بحث نکن !  آقا توصیه ی اکید میکنم با کسی که از این دست کلمات استفاده میکنه بحث و مجادله نکنید که آب در هاون کوبیدن است و بس ! چون واقعیت اینه که بحث یعنی استدلال و گفتگویی بی غرض و بدون جهت گیری احساسی و همراه با تعصب ! ولی اگه قرار باشه که شما از الفاظی استفاده کنید ( بیشتر صفات ) که به طرف مقابل تون به شکلی القا کنید که این مسئله واسه من مقدسه یعنی اینکه حقیقت اش یقینه  و جای بحث نداره !!  این مثل تبلیغاتی است که از تلویزیون با عباراتی نظیر شامپوی X تحت لیسانس فلان شرکت ناشناس انگلیس ! خب این یعنی اینکه این شامپو خیلی خوبه ؟ خیر ! این نوعی سفسطه ی تبلیغاتیه که شما رو مجاب کنند که چون اسمش خارجیه لابد پس خیلی خوبه و دیگه راجع بهش بحث نکن ! ....

                خلاصه که دارم از خودم بشدت تقدس زدایی میکنم بر وزن گندزدایی ! این تقدس گرایی یکی از بلایای تفکره !  احساس میکنم در همه ی موضوعات فکری و باورها و عقایدم باید تقدس زدایی کنم حتی در مورد اخلاق ! تقدس منشی روح سوال کردن رو در آدم از بین میبره ! و آدم رو در باورهای سست خودش محکم تر میکنه جوری که دیگه بعد از مدتی قاطی میکنه که کدوم اصله اسلام یا نظام ؟ نظام یا شخص ؟ ... و بعد هم در مرحله ی بعدی شروع میکنه به تعصب !! .... این درسته که هرکسی برای خودش یافته ها و ارزشهایی داره که خیلی بهش باور داره ولی وقتی شما واژه ی مقدس را بهش اضافه میکنید خودبخود دیگه راه بحث و تفکر و انتقاد رو بر اون موضوع می بندید و دیگه هم اون موضوع از پویایی خودش میفته و هم شما دچار جمود فکری میشین و خلاف اون عقیده را دیگه تحمل نمیکنید ! یه جورایی هم بوی شرک میده چون نتیجه ی روانی این مقدس گرایی اینه که شما خودتون رو در برابر اون ذلیل و تسلیم می بینید که طاقت و قدرت مقابله با اون رو در خودتون احساس نمیکنید مثل همین هندی ها که نمیتونند باور کنند که گاو گاوه !! دیگه چه برسه به اینکه بهشون بگید گوشت گاو به درد سوسیس کالباس میخوره اونهم توی هند با اینهمه جمعیت گرسنه ! یا قدیمها همین مردم آبی رو که توی خزینه ها بود و هزار من کثافت و لجن بود رو بعد از غسل تبرکا سر میکشیدند چون مقدس بود !  خیلی به زحمت تونستند به این مومنین حالی کنند که این رفتارشون اصلا مقدس نیست و خیلی هم مشمئز کننده است ! ... حالا دیگه برسید به این نظام مقدس و لجنهاش!  به نظر شاید برای عده ای تقدس زدگی بعلل پایبند بودن بدون تفکر به یک سری تعهدات  و باورهای اخلاقی به وجود میاد و این مسئله برای تفکر انحرافیه چون برای رجوع به عقل باید  هر موضوعی و دقیقا هر موضوعی کاملا به دور از هر تعصب و تقدس  مورد نقد قرار بگیره .

                                          *********

         و اکنون چند حکایت از  مولانا حضرت عبید زاکانی بشنوید که ...

                 شیرازیی در مسجد بنگ می پخت ! (‌ معلومه که شیرازی ها از قدیم هم اهل بساط بودند و اهل عمل ...!! ) خادم مسجد بدو رسید . با او در سفاهت آمد . شیرازی در او نگاه کرد  خادم شل بود و کل ( کچل )‌ و کور ... شیرازی نعره ای بکشید گفت : ای مردک ! خدا در حق تو چندان لطفی نکرده است که تو در حق خانه ی او چندین تعصب میکنی !!!

                شخصی از مولانا عضدالدین پرسید :  «‌ که چونست که در زمان خلفا دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میکردند و اکنون نمیکنند ؟  گفت : مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغمبر !! »

                اعرابی یی را پیش خلیفه بردند . او را بر تخت نشسته دید و دیگران در زیر ایستاده . گفت : «  السلام علیک یا الله !!  خلیفه گفت : من الله نیستم !‌ ... اعرابی گفت : یا جبرئیل !   گفت : من جبرائیل نیستم !‌ ... گفت : الله نیستی جبرائیل نیستی پس چرا بر آن بالا نشسته ای ؟ تو نیز در زیر آی و در میان مردم بنشین ! »‌

                خواجه ای شیخی را به مهمانی برد و بر سر تشکی نشاند . دیناری چند در زیر آن تشک بود . شیخ دست کرد و بدزدید . خواجه زر طلب میکرد نیافت !  شیخ به او گفت : « از حاضران به هر کسی گمان میبری بگو تا از او طلب داریم !! (  عجب رویی داشته شیخ !!! )  .... خواجه گفت : « ای شیخ من به حاضران گمان میبرم و به تو یقین !! »  تکبیر !

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا منصورزاده

زمانی عزیز سلام ... بله دقیقا راست میگی ! میدونی رسوبات خیلی از کج فهمی ها و تعصبات در زندگی روزمره ی ما اینقدر رسوخ کرده که تغییر اون با شعار درست نمیشه ! عقل مردم به چشم شونه ولی کو آن بصیرتی که باهاش واقعیتها رو حداقل با منطق دریابند ؟ فرق روحانی با روشنفکر در همینه که روحانیت سنتی برای القای باورهای بی منطق و خرافی خودش از زبانی چشمی مردم استفاده میکرد و میکنه جوری که عامه ی مردم تصور کنند چفیه مقدسه ! چوب حرم مقدسه ! دستمال آقا مقدسه !! و ... بدون اینکه روزی برای لحظه ای فکر کنند این تقدس یعنی چی ؟ و ازش واقعا چه کاری میاد ؟ یا تا حالا اومده ؟ بارون میاد ؟ نعمت فراوان میشه ؟ آخه این تقدس مآبی ها چه گلی به سر زندگی مردم زده ؟ جز اینکه ما رو خود شیفته کرده و باعث شده راجع به مشکلات مون یک فکر اساسی و منطقی نکنیم ؟

رضا منصورزاده

فکر کن خود کتاب قرآن رو از وقتی مقدس اش کردیم دیگه بهش دست نزدیم نخوندیمش یاد گرفتیم فقط زودی ببوسمیش و بندازیم اش یه گوشه ای که خاک بخوره !! به ائمه و افکارشون فکر نکردیم اونها واسه ما شدند ضریح و مراسم غبار روبی و خاک کربلا !!! دیگه به قرآن و صحبتها و رفتارهای ائمه دقت نکردیم بهش فکر نکردیم بقول معروف شد آویز قنداق بچه ها یا کفن اش کردیم و شد مهمون سفره ی عقد ها اونهم تازه توی یک صندوقچه !!

رضا منصورزاده

در حالیکه باید همه ی این گفته ها و صحبتها رو خوند و نقد کرد و ایرادی اگه هست در متن که با منطق ما نمیخونه مطرحش کرد چه قرآن باشه چه صحبتهای ائمه ... خود اونها هم اینجوری دوست داشتند مجلسهاشون پر از بحث و انتقاد بوده دیگه اینکه اینها پسر پیامبرند در مقام بحث مطرح نبوده همه ی مردم از همه قشری و حتی دینهای مختلف در مناظره هاشون شرکت داشتند بدون اینکه سپاه و بسیجی باشه که شمشیر بکشه ! همه هم بدون ترس ایرادات خودشون رو طرح میکردند ولی بعد از اونها روحانیت این همه میراث دینی رو در انحصار خودش گرفت اعم از تفسیر و بحث و مناظره و حدیث و غیره ! همه رو یکجا تبدیلش کرد به مقدسات !!‌ حالا اگه جرات داری بگو چرا حقوق زن و مرد رو اینجوری تقسیم بندی میکنی ؟ چرا قرآن رو هرکس نباید خودش بخونه ؟ و هزاران چرای دیگه !!‌ خب معلومه که از دل چنین خرافه و جوی و چنین مقدس بازی هایی ولایت فقیه اونهم از نوع مطلقه اش بیرون بیاد !‌ و خیلی ها توی مخ شون فرو نره که بابا این ها اصل دین نیست !!‌ اینها همه اش ثمرات اونه !

زمانیان

دکتر عزیز باید میان راز عرفانی و اسرار طبیعت فرق قایل شد. گاهی وقت ما چیزی را به عنوان یک سر می شناسیم. سر و یا رازهای اسن جهانی یعنی چیزی و یا مطلبی که تنها افراد کمی از آن آگاه هستند. گاهی هم بر همگان پوشیده است. مثلا وقتی مکانیسم باران باریدن را نمی دانستند باران را به عنوان یک سر و یا راز معرفی می کرد و البته بشر با علم خود بسیار ی از اسرار را برملا کرد و در بارهی یاران توضیح داد و اکنون ما می دانیم که باران چگونه می بارد. زلزله چیست و علتش کدام است.و هکذا. اما رازهای عرفانی از جنس دیگرند. اصلا مولانا معتقد است رازها در اختیار همگان است. ما دائما با آنها سروکار داریم و در دسترس ما است اما گویی آنها را نمی بینیم. راز هستی به معنای قواعد کشف نشده ی هستی و روابط علت و معلولی میان پدیده ها نیست. راز هستی چیزی نیست که کسی بخواهد آن را بر ملا کند. وقتی حافظ از کشتن شمع می گوید و می گوید جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد و یا عارفان راز ها را با کسی در میان نمی گذاشتند به این معنا نیست که مثلا آنها از روابط بین اشیا و یا مکانیسم های موجود در این جهان سخن می گفتند. البته ناگفته نماند بسیاری از اسرار طبیعت را

زمانیان

ادامه: البته ناگفته نماند بسیاری از اسرار طبیعت را که روزی بشر آن را به عنوان یک راز عرفانی می شناخت بعدا تغییر عقیده داد و آن را به منزله ی راز طبیعت قلمداد کرد. یعنی گویی رازها هم تغییر ماهیت می دهند. از راز هستی به راز طبیعت علم با طبیعت سر و کار دارد و رازهای طبیعت را کشف می کند . اما پای علم به راز های هستی باز نیست و از ان نمی توان سخن بگوید. این را عارفان معتقدند. الله اعلم. من که سر از کار عارفان و عالمان در نمی آورم و سخنم را تمام می کنم. شما ما را راهنمایی کنید.

ناهيد

البته با اجازه ي صاحب وبلاگ خدمت جناب زمانيان يه شعر تقديم ميكنم اينكه : صوفيِ سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش فكر كنم نزاعِ‌ عرفا و علما بر سر همين يك پياله است . بايد آشفته شد و دستار را رها كرد آقاي دكتر [چشمک]

رضا منصورزاده

دکتر زمانیان عزیز باز هم سلام و عرض تشکر بخاطر التفات شما بر موضوع راز یا اسرار در باور ها . در این مورد که میان رازهای عرفانی با اسرار طبیعت تمایز قائل بشویم اتفاقا سوال اساسی و نقطه ی ثقل بحث بنده است و احساس میکنم موضوع به اندازه ی وسعت خود عرفان و علاقه ی ما به عرفان و علم اهمیت دارد . آلبرت اینشتین در گفتگویی در باب فیزیک و ناشناخته های طبیعت و علم و تشریح وظیفه ی عالم دقیقا همین تعبیر و برداشت شما را در باره ی رازهای عرفانی بکار گرفته است البته نه در مورد عرفان بلکه در مورد ناشناخته های علم و هستی ! و باهمین تعبیر شما اظهار میکند دانشمند فیزیک حقیقتی را بر حقایق عالم اضافه نمیکند یا فرمولی را از خود اختراع نمیکند بلکه کار او تنها کشف و پرده برداری از آن است بعبارت دیگر اون تنها از روی یک حقیقت ناشناخته که تحت عنوان سر یا راز نام میبریم پرده گشایی میکند . از قضا به اعتقاد او هم حقیقتها و رازهای طبیعت هم بصورت خیلی بدیهی و عریان در پیش روی ما هستند و ما با آنها و در داخل آنها زندگی میکنیم ولی زمان درازی نیاز است تا آنها را کشف کنیم و از آن بعنوان یک حقیقت آگاه شویم .

رضا منصورزاده

میخواهم بگویم به دلایل خیلی مهمی تمایز قائل شدن بین اسرار عرفانی با اسرار طبیعی در باور عالمان تجربی و عرفا به نظر میرسد همان قصه ی عنب و ازم و استافیل باشد . شاید رازهای عرفانی نیز اگر روزی در شرایطی به کمند تجربه های مکرر در آید قابل شفاف سازی و علنی شدن در آید . از طرفی هم تلاش عرفا برای مکنون نگهداشتن رازها یا ناگفته های عرفانی برای خلق بعلت عدم درک آن برای عوام شباهت بسیاری به عدم درک مباحث یک کنفرانس فیزیک هسته ای برای عوام دارد و به همان نسبت البته برای خلق شگفت انگیز و رازآلود است . این مشابهت ها ما را به این نتیجه میرساند که حقیقتهای پنهان عرفان که تحت عنوان اسرار می شناسیم با حقیقتهای علوم که به همان نسبت پیچیده و اسرار آمیز بوده است همگی جلوه های یک حقیقت بزرگترند که انسان عارف و انسان دانش پژوه را از دو مسیر متفاوت به یک وادی مشترک میکشاند .

رضا منصورزاده

اما در بعد عملی مواجه شدن با عرفان آنهم در شرایطی که دانش مردم و آگاهی توده ی مردم از خیلی از رازهای طبیعت بسیار قوی تر شده است آیا در پرده ی اسرار نگهداشتن رازهای عرفانی آنرا دچار موهومات و خرافات و همچنین توقعات بیجا از عرفان نمیکند (‌مثل هزاران قصه ی خرافی و تخیلی دور از ذهن که مثلا شیخ عطار در تذکره اولیا بعنوان مناقب نام میبرد ) ؟؟؟ مسئله این است که رسیدن به حقایق و اسرار عرفان در قیاس با رازهای طبیعی تا چه اندازه در عالم واقع برای مخاطب امروزی قابل دسترس و وصول است ؟ غایت عرفان آیا با این رازهای پیچیده آیا برای مرید امروزی عرفان تا چه اندازه قابل هضم و قابل تصور است ؟ آیا راز آلوده کردن ناگفته ها و ناشناخته های عرفان آنرا از مسیر باورپذیر کردن آن دور نمیکند ؟ احساس میکنم امروزه عرفان خیلی به علم نزدیک تر شده است و جنس راز های آنها نیز در عمل تشابه بسیاری دارد . حتی نگاههای عرفانی به مسئله ای چون عشق با نگاههای علوم تجربی و انسانی مثل روانشناسی امروز بسیار نزدیک شده است و حتی میتوان ادعا کرد با شناخت هریک میتوان به درک دقیق تری از دیگری رسید .

رضا منصورزاده

اما در مورد قسمت آخر صحبت شما در مورد تغییر پذیری رازها با شما هم عقیده ام اما اینکه آیا رازهای عرفانی بر خلاف رازهای طبیعی ثابت باشند واقعا نمیتوانم اظهار نظری قطعی کنم ولی از قرائن اینطور به نظر میرسد که آنها هم به همان نسبت تغییر عقلانیت آدمی دچار تحول و دگرگونی شده اند ولی نهایتا هم رازهای عرفانی و هم اسرار طبیعی با توجه به ظرفیت محدود اندیشه و درک بشر نهایتا وی را به این حقیقت رسانده است که هیچ نمیداند ! و شاید صحبت دکتر سروش در مورد اینکه غایت ایستگاه عرفان و حتی علم را رسیدن به وادی حیرت میداند شاید دقیقا ناظر بر همین معنا باشد که آنچه که شما از آن به عنوان راز هستی نامبرده اید به علت تغییر پذیری دائم رازها و تو در تو بودن هستی و وسعت مسئله و قلت توان بشر ( حال در هر کسوتی ) وی را دچار حیرانی میکند نه اینکه رازهای هستی موهوم باشد بلکه به این دلیل که دست نیافتنی و خارج از ظرفیت بشر است .