بسم الله الرحمن الرحیم
#گلشن راز
ادامه ی بحث گلشن راز را در خدمت دوستان پی میگیریم انشالله که مفید فایده باشد????
عدم چون گشت هستی را مقابل
در او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت ازین کثرت پدیدار
یکی را چون شمردی گشت بسیار
عدد گرچه یکی دارد بدایت
ولیکن نبودش هرگز نهایت
عدم در ذات خود چون بود صافی
از او با ظاهر آمد گنج مخفی

همانطور که پیش تر اشاره شد این ابیات به رابطه  ی عدم و هستی در نگرش عرفانی می پردازد و میگوید عدم خود ذاتا بی صورت است و هیچ تجلی بیرونی از خود ندارد اما برای تجلی خود را به مانند آینه ای در مقابل هستی قرار میدهد درست مثل آینه که خود صاف و بی صورت است و از خود هیچ نقشی ندارد مگر اینکه شیئ روبروی آن قرار
اما نکته اینجاست که عالم عدم خود تجلی ذات اقدس خداوند است که مصدر همه ی عوالم است اما خود بی صورت در بی صورت است اما آنگاه که عالم هستی در برابر آینه ی عدم قرار میگیرد( چون نقش دیگر عالم عدم که عالم بی صورتی و وحدت و تراکم هستی های بالقوه است آیینه گی است یعنی هم منشاء تجلیات عالم هستی است و هم آینه ای است که صورت عالم هستی را بخود عالم هستی نشان میدهد ) این تقابل در حقیقت تقابل عالم هستی است که عالم صورت است و در عین حال کثرت و تعدد در حالیکه عالم عدم عالم متراکم بی صورت است که خود تجلی وحدت ذات خداوند است این تقابل همان اتفاقی را باعث میشود که در حدیث قدسی داریم که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف...من گنج پنهانی بودم که از شدت بی صورتی و تراکم و وحدت هیچ تجلی نداشت لذا دیده نمی شد اما با خلق عالم عدم و بعد عالم هستی همه ی آن استعدادها دیده شد چون تجلی پیدا کرد


             شیخ محمود می فرماید خداوند احد است که در عالم عدم همه ی مخلوقات بصورت واحد آفریده شده و در عالم هستی آن واحد متکثر شده و بی نهایت جلوه پیدا میکند و در واقع آن ذات  احدیت که در همه ی هستی و عدم وجود دارد و هیچ چیزی نیست مگر که خدا در او هست در عین حال آن چیز خدا نیست چون خود تجلی است و تجلیات یکسان نیست بلکه بی نهایت متکثر شونده اند لذا آن یک اول یعنی احد( قل هو الله احد) در یگانگی بی همتاست و ما جز خداوند احد دیگری نداریم اما همین احد در عالم عدم تبدیل به واحد یعنی یک میشود ( تفاوت احد با واحد را دقت کنید ) و از آن یک عددی (در برابر یک صمدی ) انواع اعداد و تکثرها و جلوه ها خلق میشود و لذا در عالم هستی اینهمه گوناگونی داریم در حالیکه در عالم عدم همه ی هستی ها یکسان اند و یکی هستند مثل مواد خام یک کارخانه.  شیخ می فرماید آن یک اولیه مثل مجموعه اعداد ریاضی مبدا و بدایت اش یکی است و یکجاست اما نهایت ندارد و از هر سو این یک تکثیر میشود و پیش میرود مثل دو که ترکیب دو یک است


حدیث کنت کنزا را فروخوان
که تا پیدا ببینی گنج پنهان
عدم آیینه - عالم عکس - و انسان
چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است !
به دیده دیده را هرگز که دیده است ؟
جهان انسان شد و انسان جهانی
ازین پاکیزه تر نبود بیانی !

شیخ در این فراز به زیبایی در جغرافیای هستی و عدم و خداوند نقش انسان را بیان میکند و می فرماید اگر عدم آیینه باشد و هستی شی ء و تصویری که در آن آینه می افتد پس بدان انسان چشم آن شی ء و تصویر است که نقش ادراک و بینندگی هستی و آینه و تصویر را بعهده دارد و در واقع چشم و چراغ هستی است که هستی بدون وجود انسان قادر به دیدن خویش در آینه ی عدم نبود و از وجود خویش باخبر نمیشد( و علم الآدم اسماء کلها... فانبئونی باسمائهم ) . اما نکته اینجاست که اگر آدمی چشم عالم هستی است اما نور و قدرت بینایی این چشم از خداوند است و این چشم بدون آن نور و قدرت بینایی قادر به دیدن نیست اما و اما پس خود این نور یعنی خداوند را نمیتوان با این چشم دید و این شدنی نیست که با چشم بخواهیم نور آن چشم را رویت کنیم ...ارنی فلن ترانی


          .... چو نیکو بنگری در اصل این کار /  هم او بیننده هم دیده است و دیدار   .... شیخ محمود میفرماید  وقتی به کلیت این رابطه یعنی انسان - هستی و عدم نگاه کنیم  در حقیقت تجلی وحدت وجود با خداوند است یعنی چون خداوند در هر امری حاضر و ناظر است در حقیقت در رابطه ی بالا هم هم از مجرای چشم انسان بیننده است و هم خود چون آفریننده ی بینایی است در بینایی حضور دارد و هم چون آفریننده ی  اسباب بینایی است  پس خود عامل دیدن است و همه ی اینها در خداوند و فیض وجود خداوند در همه ی این امور آمیخته  شده  و جدایی ناپذیرند  . این همان وحدت وجودی است که عارف و بطور کلی هم اندیشمندی در نهایت  مسیر تحقیق و کشف خود به آن میرسد  .

  اما بعد به یک نکته ی لطیف دیگر عرفانی اشاره میکند و آن البته از یک حدیث قدسی از سوی پیامبر نقل شده به این مضمون :

اذا أحببتُ عبدا کنت له سمعا وبصرا ولسانا ونطقا ، وبی یسمع ، وبی یبصر ، وبی ینطق
آنگاه که من بنده ای از بین بندگانم را دوست بدارم پس گوش و چشم و زبان و بیان او میشوم که به واسطه ی من می شنود به واسطه ی من  می بیند و به واسطه ی من سخن میگوید . بعبارت دیگر من همه ی وجود او میشوم که بجای او همه ی حس های پنجگانه اش میشوم به عبارت دیگر اوج کمال و ارتقای عبد میشود .
البته ما به این مضمون احادیث مشابه دیگری هم داریم ولی کنه صحبت این است که در شرایط کمال سلوک اتفاقی که می افتد این است که خداوند اختیار بنده را برای بنده ی خود به دست میگیرد و دریافت ها و صدور هرچه که عبد یا بنده از خود دارد را خداوند به عهده میگیرد . این هم یک مرحله ی دیگر وحدت وجود میشود اما در مقام سلوک انسان و نه از جنس وحدت وجود به معنای مراتب وجودی هستی و عدم و خداوند که بطور کلی تکوینی است  .


 توجه کنید که ما اگر قصد سلوک و در واقع صعود به تقرب الهی را در سر می پرورانیم باید در دل و نه تنها در زبان و عقل به این ادراک دست پیدا کنیم

 جهان را سر به سر آیینه ای دان / به هر یک ذره در صد مهر تابان ... شیخ میفرماید چون در دل هر ذره فیض وجود خداوند جاری است دل هر ذره را که بشکافی آفتابی اش در میان بینی !   و در واقع کل عالم به این خاطر تجلی قدرت خداوند است .

           شیخ در ادامه همان بیان را با تمثیل های دیگری میزند و میفرماید اگر یک قطره را بشکافی در او صدها دریا می یابی و اگر ذره ای خاک را بشکافی دراو  هزاران آدم پیدا میکنی . البته در مثنوی هم چنین سخنانی را می یابیم و مولانا می فرماید بر خلاف دنیای هستی که عالم اضداد است و عالم اعداد در عالم عدم همه ی امور یکی است و واحد است متکثر نیست و در ضمن با هم اختلاف و تضادی ندارند به بیان مولانا در آنجا همه موسی اند و در عالم دنیا و در واقع هستی است که تبدیل به موسی و فرعون میشوند و همه از هم دور میشوند که همین گوناگونی باعث اختلاف و جنگ و نزاع در عالم هستی شده است ضمن آنکه بر خلاف عالم عدم قابلیت های شگرفی در موجودات عالم هستی بر خلاف عالم عدم نمی بینیم .

 بعد میفرماید :   درون حبه ای صد خرمن آمد / جهانی در دل یک ارزن آمد ! .... میگوید تعجب نکنید اگر میگویم خورشیدی درون یک ذره نهان است اگر دقت کنیم در همین عالم خاکی طبیعت هم مصداق این عظمت را داریم و یک بذر یا دانه ی یک درخت  تمامی خصوصیات و خواص آن درخت را بصورت متراکم در درون خود دارد و  بذر نماد آن وحدت متراکم است که درون عالمی شبیه به عالم عدم یعنی زیر خاک نهان است اما به محض رشد و ورود به عالم بیرون از خاک آن وحدت از هم باز میشود متکثر میشود و تبدیل به انواع اندام های یک درخت تنومند میشود یعنی تمامی آن شاخه ها برگ ها ساقه ها میوه و  تمامی آن شکوه درخت در دل آن بذر نهان بود

با توجه به توضیحات فوق شیخ نکته ی بسیار زیبایی را در شرح اینکه چرا در قرآن و حدیث های قدسی داریم که  خداوندی که به آن عظمت است و در هیچ مکانی جای نمیگیرد و وقتی موسی از خداوند خواست  خداوند را ببیند :  ..... وَ لَمَّا جاءَ مُوسی‏ لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی‏ أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی‏ وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی‏ فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ143 اعراف )  چنان در مقابل تجلی جلوه ای از خداوند بیهوش شد که توبه کرد حالا چگونه است که همین خداوند در دل انسان مومن  میتواند مسکن گزیند و جای بگیرد ؟  .... توضیح این تمثیل ها برای فهم این نکته است که بین عالم عدم و عالم هستی نسبت ها  نسبت های هندسی نیست بلکه بحث تراکم وحدت است و انبساط کثرت که همواره بین عالم عدم و عالم هستی در حال تبادل است و همین مسئله شامل ادراک خداوند و قرار گیری خداوند در دل انسان مومن بطور اخص میشود .... به همین خاطر هم قلب و افئده این همه در قرآن مورد توجه است که مبادا قلب مان  دچار قساوت شود و از فیض میهمان داری حضرت حق محروم بمانیم !

]بدان خردی که آمد حبهٔ دل
خداوند دو عالم راست منزل
در او در جمع گشته هر دو عالم
گهی ابلیس گردد گاه آدم.....


هرچه اندیشی پذبرای فناست
آنچه در اندیشه ناید آن خداست...
حضرت مولانا

/ 0 نظر / 46 بازدید