یادی از آشفته گویی هایی در باب دوست داشتن ....

         سلام :

               برای بعضی دوست داشتن مثل زمزمه ی ترانه ی دلنشینی است میخوانند و میروند تا چه شود که دوباره بخاطر اتفاقی و درست بخاطر اتفاقی بیادشان بیاید این ترانه را دوست میداشتند و دوباره زمزمه کنند !

         برای بعضی دوست داشتن مثل آبیاری بوته ی یک گل وحشی جنگلی است آهسته و هر روز سراغش میروند و بی آنکه کسی ببیند با دلی شاد آبی میدهند و از عطر گل جان میگیرند و مشتاقانه گلبرگهایش را با نوک انگشت نوازش میکنند .

        برای بعضی دوست داشتن چون تجارت است اول همه ی تلاش و نیروی شان را بکار میگیرند که آنچه میخواهند به دست آورند به هر دری میزنند تا بخود نشان دهند میتوانند آن دوست داشتنی را مال خود کنند ! چه خودخواهانه دست و دلباز میشوند تا دانه بپاشند و دامی بگسترانند تا بشود یا نشود !! ... ولی اگر شد که تنها برای خود افتخار تصاحب را میبینند نه لذت دوست داشتن را و اگر نشد غمگین اند که چرا نتوانستند تصاحب کنند نه آنکه حیف که آن دوست داشتنی از دست رفت !! ....

                 و اما عشق .... چه باید گفت که عشق حتی برتر از این احساسات است عشق دیگر حتی تحمل لحظه را هم به تو نمیدهد چه برسد به دقیقه یا ساعت یا روز یا هفته و سال ... هرچه بگذرد بی تحمل تر میشوی و احساس تشنگی آن گل را میکنی و احساس شورش آن ترانه را و احساس حرص و طمع آن تاجر را آنهم برای بخشیدن برای قمار کردن و قمار شدن ... بله عشق لذت قمار باختنی است بی سرانجام و فنا شدنی در یک مه و غبار ....  

                    هرگز گمان نمیکردم اینقدر دوست داشتن برایم حیاتی شود ! به ظاهر همه چیز را دارم ولی ندارم گمشده ی هایی داریم که تا لحظه ی مرگ ما رو بسوی خود میخوانند و تا نیابیم رنگ آرامش را نخواهیم دید ! حتما میپرسی پس چرا قبلا اینقدر احساس گمشده داشتن نمیکردیم ؟ سوال خوبی است چون قبلا اینقدر فکر نمیکردیم ! قبلا طعم خیلی از مفاهیم را نچشیده بودیم مثل زیبایی - دوستی - بخشش - عشق - نفرت و از همه مهمتر زندگی ! ... آنقدر زنده بودیم که مثل آن ماهی که تا وقتی در آب است نمیداند که در آب است زنده بودن را نمیدانستیم ! زنده بودن هنر خاصی است غیر زنده ماندن ! همه ی ما به زور و جبر طبیعت زنده مانده ایم ولی زنده نیستیم مگر وقتی که فهم زندگی را درک کنیم !

                            این است که عشق را ما نمی فهمیم تا وقتی عاشق شویم مثل همان اوایل دوران بلوغ ! وقتی که هیجان برق نگاهی در ما لرزش با  نمکی ایجاد میکند تازه آن وقت است که میفهمیم پیله ی تنهایی خویش را داریم پاره میکنیم تا به دنیای بزرگتری گام نهیم دنیای مفاهیم و احساسات ! بچه که بودم نسبت به شنیدن غزلهای عاشقانه بی تفاوت بودم یا دست کم بدم می آمد نمی دانستم چرا باید دوست اش داشته باشم ؟  حتی ترانه ها و فیلمهای عاشقانه را درک نمیکردم برایم آن روزها فیلمهای هیجان انگیز اکشن و بزن بزن جالب بود و احساس قدرت کردن در همزادپنداری با قهرمان قلدری ! شاید آن روزها که هیکل نحیفی داشتم و کتک کاری با بزرگترها برایم سخت بود نیاز به قدرت و فهم قدرت برایم ملموس تر بود تا فهم دوست داشتن اما کم کم زمزمه های روح کار خودش را کرد و من برای اولین بار در کلاس زبانی که چهارم دبستان میرفتم عاشق دختری شدم که همکلاسی و هم محله ای ما بود ! .... نمیدانم چه شد که آنروز دیگر حواسم به درس نبود یا اگر بود احساس میکردم باید خیلی شاگرد خوبی باشم که بتوانم نظرش را جلب کنم یا دلش را بربایم بله جذابیت کلید هر دوست داشتنی است نه فکر کنی جذابیت ظاهری که آن البته خیلی زود میرود یا دست کم به سرعت به آن عادت میکنیم بلکه جذابیتی در ویژگی های خاصی در درون فرد که فنا ناپذیر باشد حتی در خودمان که آن را بتوانیم نگه داریم !  اما به تدریج طی سالها فهمیدم فهم ما از عشق و دوست داشتن روز به روز مثل خود ما بالغتر و عمیق تر میشود تا جایی که باید حتی از کانال علائق جنسیت هم مایه بگذاری و بعد بگذری تا  به مفهوم بلندی از عشق برسی . شاید اینروزها دیگر به جنس مخالف نگاهی جنسیتی دیگر نداشته باشیم بیشتر انسانی تر شده ایم گرچه هر از گاهی فیل مان یاد هندوستان هم میکند ولی نه بخاطر عطش سیراب کردن یک هوس مسخره که برای کشش های آگاهانه ای از حسی که از همدیگر میگیریم و لذت عمیقی که از درک احساساتی وحشی تر و عمیقتر به ما دست میدهد به عشق نزد ما رنگی جذابتر میدهد . به تدریج یاد میگیریم که نیاز به یک هم نفس داریم که شراب دوست داشتن و عشق اش را در جام ما بریزد و ما نیز پیمانه اش را با شراب دوستی و عشق خود پر کنیم و عاشقانه با این می میگساری کنیم . دیگر هیجانات موقت در کار نیست میل به تصاحب هم نیست میل شدید به حضور است حضوری که قلب ات را بلرزاند ! ‌انجاست که دیگر میخواهیم طعم هر لحظه با هم نوشیدن را هم دیوانه وار احساس کنیم ...

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

سلام دکتر جان . صد البته این قلم است که بازار حکومت و عشق و دین وعقل را رونق می بخشد . پس باید گفت که قلم همیشه حرف اول را میزند نازنینی که قلمشان دلنشین است نگران نباشند . آخ که بازار انتخابات مثل بلای آسمانی همیشه ما رو نوازش میده !!!! آقا این ریاست جمهوری رو مثل عراق مادامالعمر کنند تموم شه بره . آخه رای مردم که ملاک نیست فقط دق خوردناش مال ماست بابا . این چند روزه از ترس اعصاب واسمون نمونده ، ترس از تحمل دیدن قیافه ای که کفاره داره !!!

تنها

ویرایش : منظور از عراق ، عراق صدام حسین میباشد [نیشخند]

نازنین

به دردهای دلت رنگی از طلب بزنی مرا بهانه بگیری به من عصب بزنی و بعد پس بزنی هر چه من درون تو ...باز به انزوا به تشنج به غم به تب بزنی دو ماه گوشه نشینی ،هزار شب سیگار و زهر مار بگیری و لب به لب بزنی دلت دوباره بگیرد شبی که من نکند و خواب باشم و تک زنگی از ادب بزنی "کجاست چشم تو امشب؟؟" "و کی دلت گم شد؟؟" سکوت و ....باز دلت را به راه شب بزنی گلوی بغض کسی گریه کرد در رگ تو که تیغ میشدی امشب که بی سبب بزنی... سلام خودت گفتی که هر چه میخواهد دل تنگم... گفتم.

رضا

سلام به نازنین عزیز .... خیلی زیبا بود و البته چقدر میشود با آن همزاد پنداری کرد . اگه میدونستم اینقدر زیباست زودترتر میگفتم حرفهای دلت رو بیار ...[لبخند][گل][گل][گل] ... آقا ما ناتوان از قریحه ی شاعری و ناامید از شکفتن سخن گیج و حیران لنگ لنگان در کوچه پس کوچه های دل قدم میزدیم که ناگاه خود را در برابر منزل مولانا یافتیم و درب کوبیدیم که هلا بیا و بگو در پاسخ این دوست نازنین و عزیزم چه بگویم ؟ گفتا بگو گر من جای آن یار شیفته ات بودم میگفتم :

رضا

آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی؟ وان شه بی نشانه را جلوه دهی نشان کنی ؟ دوش خیال مست تو آمد و جام بر کف اش گفتم می نمی خورم گفت مکن زیان کنی ! گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من گران کنی دید که ناز میکنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی ؟؟!!! با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم خاصبک نهان من راز ز من نهان کنی ؟ گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین قبله ی آسمان منم رو چه به آسمان کنی ؟ سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی بهتر از این کرم بود ؟ جرم تو را گنه ترا شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی ؟ بس که گنجد آن سخن کو به نبشت در دهان گر همه ذره ذره را باز کشی دهان کنی

تنها

سلام .... عجب نازنین شعری ، عجب شعر نازنینی پیچ و تابی عشوه گرانه ...... دست مریزاد نازنین عزیز که نمی شناسمت [ماچ]

نازنین

سلام تنهای عزیز ..البته هر کسی مختار است که هر برداشتی که دوست دارد از شعر یا نوشته ای داشته باشد اما من به عنوان خالق اثر هر چه گشتم پیچ و تابی در آن نیافتم جز تلخی...

نازنین

و رضای عزیز از تو و مولوی هم ممنونم .

نازنین

باید قبول کرد که بی واژه بهتر است حتی سلامهای صمیمانه دو دوست. با اولین کلام تقصیرها هر آینه تکثیر می شوند لبخندها صد جور- دلنخواه تو- تفسیر می شوند. شاید که بی گناه تر از واژه هرگز گناهکار عزیزی نداشتیم شاید اگر نبود همین واژه های گنگ بغضی گره نمی شد و چیزی نداشتیم. اما قبول کن بی واژه عشق پنجره اش دلگشاتر است. "سید علی میرافضلی"

merikhi

خوندنش سخته. تازه چی داری؟؟