سلام :

                 مقدمتا یک مروری داشته باشیم بر آنچه در جلسه ی گذشته تا بیت 908 رفت ....  گفتیم که حیوانات دشت یا نخجیران ( که در این قصه سمبل یا نمادی از تفکر جبر اندیشان هستند ) برای اینکه شیر را از شکار کردن و در واقع از تلاش و کوشش باز دارند در مقابل اصرار شیر بر داشتن فعالیت و عمل یعنی شکار کردن بصورت رندانه ای شروع کردند به اشکال تراشی و استدلال کردن که : جناب شیر درسته که شما نسبت به هر عهد و پیمانی بدگمانی بخاطر سابقه و خاطره ی بدی که داری و میخواهی دست به حزم و احتیاط بزنی تا از ضرر بیشتر در امان بمانی بدان و آگاه باش که با حزم و دور اندیشی نمیتوانی جلوی قضا و قدر الهی و خواست خدا را بگیری بلکه باید تسلیم امر حق باشی و اعتراضی نکنی چون هیچکس توان مبارزه با سرنوشت را ندارد و هرکه با سرنوشت و قضای الهی که جزئیات کامل اش در لوح محفوظ هست از در مقاومت درآمد تنها دچار غوغای درونی و بحران های روحی شد چرا که مخلوق هرکاری کند توان تغییر اراده ی خداوند و خواست خداوند را با نیروی عقل و دور اندیشی خودش ندارد لذا بعنوان یک مخلوق مثل مرده ای در دستان خداوند باشیم که هیچ اراده ای و هیچ حرکتی از خودش ندارد !  تسلیم تسلیم در برابر قضا و تقدیر الهی . تازه اینطوری قضا و قدر الهی هم از سر لجبازی با ما در نمی آید پس برو و توکل کن ! 

               قبل از اینکه راجع به توکل صحبت کنم این نکته را عرض کنم که مشربی از متکلمین در قرنهای پیش از مولانا بودند که به اصطلاح جبری می اندیشیدند آنهم جبر مطلق ! و به اینکه زندگی سرشار از حرکت و تلاش است عنایتی نداشتند به عبارت ساده تر به ایستایی در زندگی باور داشتند همانطور که الان هم در خیلی ازکشورهای عقب مانده همین باور حاکم است و توجیه شان هم برای این ایستایی و تنبلی خواست خداست ! باورشون اینه که سرنوشت و قسمت ما اینه ! اگه بدبختی هست اگر نواقصی هست خب ذات طبیعت و هستی اینطوره نمیشه با خواست خداوند مقابله کرد !  بعد اگر اعتراض کنیم که پس چرا دیگران مشکلاتشون را حل کردند و پیشرفت کردند باز میگویند خواست خدا بوده !  یعنی برای اینها علی السویه است معتقدند ما مجبور به کاری هستیم که خداوند از قبل طراحی اش رو کرده پس کار و تلاش موقوف . اما این بحث ما را به بحث جبر و اختیار میکشاند بحثی که قرنهاست همچنان هست برقراراست همچنان که این بحث ها خیلی قبل از مولانا درگرفت و کسی مثل خیام همانطور که اشاره کردم واکنش نشان داد . اما آیا واقعا ما موجوداتی هستیم که سرنوشت مان از قبل تعیین شده و این آگاهی داشتن و این اراده و اختیار ما همه اش بازی است ؟ خب پاسخ این پرسش این است که طبع انسان بخاطر داشتن آگاهی بر این است که میخواهد آزاد باشد و حق اتتخاب داشته باشد و بطوری کلی اختیار داشته باشد چون آگاه است هم به خودش هم به محیط اش هم پرسشگر است به همین خاطر روح انسان آزاد است و دلش نمیخواهد نه مثل یک برده یا یک ماشین ربات تحت جبر و بی اختیار باشد مخصوصا در مورد پدیده ای به نام زندگی !! .... نمیخواهد آن را صرفا تجربه کند در حالیکه هیچ اختیاری نداشته باشد ...

            با این وصف باز بحث های زیادی در طی قرنها مطرح بوده است که آیا انسان بر سرنوشت خویش اختیار دارد یا جبر زندگی است که سرنوشت او را تعیین میکند ؟؟ عده ای از علما بر اساس ظواهر آیات چنین استدلال میکردند که چون خلقت انسان را خودش تعیین نکرده پس سرنوشت اش هم در دست خودش نیست بلکه خداوند است که از قبل سرنوشت او را رقم زده است که در لوح محفوظ نزد خداوند مسطور است . خب البته این حرف از نظر صحت درست است که تمامی پدیده ها در علم خداوند حاضر است و خداوند نسبت به هرچیزی علیم است و خبیر است و طبعا این مسئله شامل خود زندگی و سرنوشت هر انسانی هم میشود به همین خاطر عده ای این را بهانه قرار دادند تا از آن وسیله ای بسازند که توجیه کننده ی  وجود جبر در زندگی و سرنوشت انسان باشد ! اما نکته اینجاست که اگر مبنای این نوع نتیجه گیری تنها بخشی از آیات باشد طبعا میتواند به راحتی باعث این اشتباه شود که پس همه چیز را خداوند از قبل برنامه ریزی کرده و ما مهره ای در دستان خداوند بیش نیستیم ! اما آیا همه ی قرآن و باورهای منتسب به خداوند چنین نتیجه گیری را بهمراه خواهد داشت ؟؟ قطعا و قطعا خیر ! و مولانا اتفاقا روی همین مطلب خیلی خیلی کار کرده و نسبت به کسانی که چنین باور جبری در اذهان القا میکنند بشدت موضع گیری کرده و علیه آنان شوریده است ! هم در دفتر اول و هم در دفتر ششم ! اینجا در طی این ابیات و ابیات آینده توضیح میدهد که نه چنین نیست که انسان طبق آنچه بعضی گمان کرده اند موجودی مجبور و بی اختیار است بلکه خیلی از دلایل قرآنی بطور صریح حکایت از این دارد که انسان از طرف خداوند موجودی مختار در نظر گرفته شده چون آگاه به رفتار و باورهای خویش است ! اما در ضمن باید این نکته را هم متذکر شد که اینکه میگوییم به معنای عدم جبر بطور مطلق نیست یعنی اینطور نیست که جبری در کار نباشد اما و اما دقت کنید یک جبر داریم که در واقع جبری است مربوط به خداوند و یک جبر داریم مربوط به انسان ! جبر خداوند به این معنا که چون معتقدیم هرچیزی جز خداوند مخلوق است و ادامه ی وجودش و ادامه ی حیات اش کاملا وابسته به وجود خداست ( چون اگر غیر این باشد به معنای آن است که بی نیاز از خداست پس خداوند

/ 2 نظر / 30 بازدید

سلام استاد . بلا به د ور ... دستمریزاد . مرسی بابت پست خوبتان . کاش پست های مربوط به مولانا رو شماره گذاری کنید تا مشخص بشه که مطلب جدیدی از مثنوی رو گذاشتید . ممنون میشم

نادی

سلام وقتی کودکی کم سال بودم بارها از والدینم شنیده بودم که به من میگفتند تو هنوز برای فلان کار بچه ای و در جای دیگر می گفتند تو دیگر بزرگ شده ای و مرا از کاری باز میداشتند و من همیشه در این میان سرگردان بودم که بالاخره کوچک هستم یا بزرگ؟؟؟.. وقتی بزرگ شدم معنای حرفای آنها را فهمیدم اما این فهمیدن همه ی زمان و انرژی و کودکی مرا بلعید... هنوزم میبینم خواهرزاده ام با چنین استدلالی امرو نهی میشود... اما او برخلاف کودکی من که نمیداستم چگونه مرزاین دو را بشناسم مرا مورد سوال قرار داد ... مشکل ما ناآگاهی ست.