سلام :

               وقتی مقالات شمس را میخوانیم با شخصی بظاهر تلخ و بسیار جدی ولی بسیار تیزبین مواجه میشویم که برای صحبتهایش به دنبال هر مخاطبی نیست  به دنبال بازاریابی برای حرفهایش نیست یا کسب شهرتی یا کسب کرسی تدریسی برای وجه ی اجتماعی بین مردم بلکه او سخنانش را بگونه ای میگوید که انگار دارد به دنبال مخاطبی خاص میگردد - نه هر مخاطبی ! - نه مخاطبی که برای فهم صحبتش نیاز به مقدمه چینی برای فهم مطلب داشته باشد چرا که او غرق در عالم معناست عالمی که همواره خود را تشنه احساس میکند و طبعا به دنبال مرید نیست و از این حیث تفاوت گفتار شمس با گفتار مولانا در شیوه ی بیان بسیار واضح است . شمس به دنبال شاگرد و مرید نیست بلکه به نظر میرسد او در هر لحظه و هر شرایطی خود را جوینده و تشنه ی تفکر است بعبارتی خویش را همواره در حال جویندگی میدانست به همین دلیل هم شاید شهر به شهر و کوی به کوی میرفت تا بر دامنه ی معرفتش بیفزاید و اصولا هم این یک نکته ی مهم است که آنکه تشنه ی آموختن باشد هیچگاه اهل تعلیم دادن نمیشود و اگر چیزی برای کسی بگوید مسلم است که برای تذکر و یادآوری به خویش است و لذت بردن از تفکر دوباره در آن . این است که شمس هیچگاه معلم رسمی یا پیر و مرشد رسمی نشد خانقاهی نیز برای خویش دایر نکرد و هر بار پنهانی طلوع  میکرد و پنهانی غروب . اما شیفتگی او نسبت به مولانا نه برای تعلیم و تعلم که برای یافتن مخاطبی بود همدل ! .... کسی که میتوان بسیار با او سخن گفت و کشف کرد و بالا رفت .....

                  جالب آن است که سبک و سیاق سخن گفتن شمس نیز از همین قاعده پیروی میکند سخنانش مانند کتابی است که ابتدا و انتهای آن پاره شده و افتاده است فلذا باید تعمق کنی تا به عمق صحبت اش راه یابی که البته بسیار دلنشین و عمیق است در اوج آسمان عرفان و معرفت ! .... حضرت شمس تبریزی در مقالات خود در باره ی آموختن و اینکه خود آموختن هم میتواند حجاب باشد سخن بسیار لطیفی دارد که جای تامل دارد وی میگوید :

                ............  بدانکه تعلم نیز حجاب بزرگ است مردم در آن فرو میرود گویی در چاهی یا در خندقی فرو رفت و آنگاه به آخر پشیمان که داند که او را به کاسه لیسی مشغول کرده اند تا از لوت باقی ابدی بماند - آخر حرف و صوت کاسه است !! .....

                     بعبارت دیگر حضرت شمس میگوید تحصیل و اصولا هر نوع آموختنی که به صرف آموختن و اسم و رسم یافتن در پیش پای مان قرار داده میشود مانند چاه عمیقی است که انتها ندارد هرچه میخوانی باز هم هست و نهایتی ندارد چرا که بجای آگاهی و رفتن به دنبال حقیقت در واقع در چاه ظواهر علم و شهرت و بحث های مغرور کننده ای میفتیم که بجای آنکه توجه ما را به سفره ی حقیقت معطوف کند ما را به کسب مدرک و عنوان و اسم و رسم فرو میبرد ( همچنانکه امروز شاهدیم دانشگاه ما عملا به کارخانه ای برای فارغ شدن از تحصیل تبدیل شده است و به عبارت دیگر فارغ شدن از آموختن و یافتن حقیقت ! ) ...... عین تعبیری که شمس بکار میبرد یعنی همه ی بحث و کلاس و حرف و صوت به مثابه کاسه ای است برای ظاهربینان که کاسه لیس محافلی میشوند که هیاهویی دارند که بعد از دور شدن از آن کسی ذوق و اشتیاق رسیدن به دانش واقعی و لوت واقعی حقیقت ندارد !

/ 0 نظر / 17 بازدید