بحث هایی در اندیشه های مولانا .... جلسه ی اول بیان توکل

سلام :

               خیلی وقت است که تصمیم داشته ام  اینجا مطالب کلاس هایی که به بحث در باره ی موضوعات مثنوی و قرآن اختصاص دارد  را به اینجا انتقال دهم .

     اولین بحثی که انتخاب کرده ام و به اعتقاد بنده میتواند بعنوان بحثی روان مقدمه ای برای آشنایی با مثنوی باشد داستان خرگوش و نخجیران ( به معنای حیوانات وحشی کوه و دشت ) و شیر است . این قصه ها چارچوب و اساسی است و در واقع بهانه ای است برای رسیدن به نکات عمیق تر و البته فراگیرتر و الا خود قصه را در کلیله و دمنه میتوانید به سادگی پیدا کنید و بخوانید ولی هدف مولانا البته نوعی همزاد پنداری قصه با مسائل عمیق فکری و عرفانی است که شاید اگر همینطوری میگفت هیچ ملاحت و حلاوتی نداشت . تازه این را اضافه کنید به حس درونی مولانا و هیجانات سرکش مولانا که هرجا لازم دیده یا هرجا روحش از شدت هیجان کشف هایی که به او دست میداد تاب نمی آورد دست از قصه و ادامه ی قصه برمیدارد و میرود به دنبال بیان نکات بسیار لطیف و بلند عرفانی و آنقدر از محتوای مطالب پیداست غرق در عالم دیگر میشده که حواس اش از قصه به سمت چیزهای دیگری پرت میشده بعد به خودش می آمده و لابد شاگردان و مریدان تشنه ای را در اطراف اش بخاطر می آورده و دوباره سر رشته را به دست میگیرد و بعد تازه از دل قصه ای قصه های دیگری متولد میشود ولی اساس مطالبی که میخواهد انسان را به آن توجه بدهد یکی است و علی رغم پراکنده گویی های ظاهری وحدت بسیار شگفتی در نکات بسیار بلندی که ارائه میدهد دیده میشود . این را برای کسانی که با حال و هوای مثنوی آشنا نیستند و پراکندگی ظاهری مثنوی گیج شان کرده عرض میکنم . دوم اینکه باید دل به دریای مثنوی زد و خود متن را خواند و درباره ی آن اندیشید گرچه مثنوی هم زبان و کلیدهای خودش را دارد که وقتی آشنا شدید چارچوب و سازمان پیچیده و تو در توی آن بشدت شما را شیفته و تشنه ی خود میکند آنقدر که یکی از همراهان همیشگی شما خواهد شد .

                     اما برگردیم به بحثی که انتخاب کرده ام تا با زبان مثنوی آشنا بشوید و خود بخود با اندیشه های مولانا آشنا بشویم . این داستان خرگوش و شیر همانطور که قبلا گفتم در کلیله و دمنه هست ولی استفاده ی مولانا از این قصه برای بیان جبر و اختیار و توکل است که حالا در ضمن بحث به نکات بسیار جالبی که مولانا میگوید هم خواهیم رسید . داستان از این قرار است که در دشت وسیعی که حیوانات وحشی مشغول زندگی بودند شیری ظاهر میشود و چون هر روز به شکار و تعقیب حیوانات مشغول بوده خواب و آسایش و امنیت حیوانات وحشی ( نخجیران ) بهم میخورد و اینها می نشینند عقل هایشان را روی هم میگذارند و تصمیم میگیرند پیشنهادی به شیر بدهند به این مضمون که شما که هر روز خودت را خسته میکنی و دنبال شکار سراغ ما می آیی و نهایتا هم خودت را به زحمت می اندازی و هم ما را ! بیا به پیشنهاد ما فکر کن حالا پیشنهاد چی هست ؟ اینکه هر روز یک حیوانی را برای تو پیشکش میکنیم در عوض تو برای شکار نیا تا هم ما راحت باشیم و هم شما !  ( برای اینکه راحت متوجه شوید مثنوی تون را باز کنید  دفتر اول مثنوی بیت نهصد  900 رو پیدا کنید از دفتر اول که بیت زیر است : )     

                طایفه ی نخجیر در وادی خوش

                                            بوده اند از شیر اندر کش مکش

               بس که آن شیر از کمین در می ربود

                                            آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود !

               حیله کردند آمدند ایشان به شیر

                                             کز وظیفه ما تو را داریم سیر

                جز وظیفه در پی صیدی میا

                                             تا نگردد تلخ بر ما این گیا

 ( توضیح عرض کنم راجع به ابیات بالا : 

واژه ی چرا در بیت بالا منظور چریدن است و  معنی وظیفه هم البته منظور مقرری و سهمیه ی روزانه غذایی در اینجا -

گیا هم البته یعنی همان گیاه که بخاطر ضرورت شعری اینطور مخفف گفته اصولا مولانا شاعر راحتی است و زیاد در بند وسواس در لغات نیست و این مسئله حرفهایش را شیرین تر میکند و خودمانی تر  این است که با حال و هوای زبان مولانا باید آشنا شوید تا روح بلندش را احساس و ادراک کنیم )

حالا شیر چه جوابی به این نخجیران یعنی حیوانات وحشی میدهد ( منظور آهو و گورخر و ..... )  شیر در مقابل این ترفند و این حرکت یا بقول امروزی ها دیپلماسی نگاه تردید آمیزی میکند ولی خب در سیاست همیشه تعامل با طرف مقابل بهتر از راه های دشوار است . شیر میگوید باشد قبول منتهی اگر در این عهد و پیمانی که بین من و شما بسته شود من وفای به عهد ببینم نه اینکه من را از شکار کردن معاف کنید بعد که حسابی مست شدم زیرش بزنید چون من از این بی وفایی ها و عهد شکنی ها از زید و بکر خیلی زخم خورده ام و خلاصه گرگ باران دیده شدم پس سعی نکنید من را فریب بدهید :

             گفت : آری گر وفا بینم نه مکر

                                                       مکرها بس دیده ام از زید و بکر

            من هلاک فعل و مکر مردمم

                                                       من گزیده زخم مار و کژدمم

        یعنی من آسیب دیده و قربانی فعل و رفتار مردمان مختلف ام و مارگزیده ام خلاصه . از اینجا به بعد مولانا میرود توی حس و حال خودش  

    

/ 2 نظر / 52 بازدید
نادی

سلام ممنونم از اطلاع تون و مسرور از قدومتات[گل] مقدمه کوتاه و خوبی است اما چاره ای نیست باید صبور میبود و تا بخش بعدی فرصتی برای تفکر دانست. یکدنیا سپاس [گل][گل]

ناهید

سلام استاد خوشحالم که همزمان با تصمیم شما با مثنوی مانوس و مشغولم . امیدوارم که این مباحث رو تا انتهای بی انتهای اون ادامه بدید و ما رو بهره مند کنید [گل]