حرفهای خودمانی تر ..... ! مولانا و قرآن ! ....

سلام :

               این مدت سخت مشغول مطالعه ی قرآن و مثنوی بصورت همزمانم . تجربه ی خیلی خوبی است مخصوصا که متوجه میشوید چقدر مثنوی وامدار قرآن است ! خیلی ها بر این باورند که مثنوی قرآن در زبان پارسی است خب البته این سخن تا جایی که مثنوی را همراه با قرآن مطالعه کرده باشید قابل فهم است و الا اگر کسی مثنوی و بطور کلی حال و هوای مولانا را بدون دقت در قرآن بیان کند جفای بزرگی به حق مطلب کرده است .کتابهای بسیاری در باب مصادیق این مطلب که قرآن به تعبیری تفسیری عمیق تر از همه ی آیات و عبارات قرآن است نوشته شده است که همگی جای توجه و تامل دارد . مشکل مهمی که مخصوصا ما ایرانیان عصر حاضر داریم نوعی فاصله گرفتن از متن قرآن و مفاهیم قرآن است !‌ و بعد از آن برداشت های لطیفی است که عرفا از مفاهیم و عبارات آن داشته اند در صورتی که امروزه ما عموما دیگر از این اشتیاق و تشنگی قدما بسیار دور شده ایم یعنی کافی است که شما مروری به عموم کتابهای عرفانی قدیم بیندازید که در سطر سطر آن عباراتی از قرآن که برای مولف جلب توجه میکرده و بنوعی با آن عشق ورزی مینموده است را بصورت واضحی می یابید تازه این جذبه به حدی بود که بعضی از درک عمق آن دچار بیهوشی میشدند و چه بسا جان بر سر آن میرفت ! اینهایی که عرض کردم تنها برای تاکید این مسئله است که ما که در عصر ماشین و تکنولوژی و طبعا احساس خود بزرگ بینی ناشی از آن زندگی میکنیم بسیار با آن حس اشتیاق و تشنگی فاصله گرفته ایم مخصوصا که زندگی علمی ما را به یک نوعی خشکی روح و دل رسانیده است که آثار آن بر وجودمان قصه ی درازی است فراتر از این بحث . اما در گذشته از آنجا که بشر احساس غرور و خود بزرگ بینی کمتری داشت خود متواضعانه به این مفاهیم عنایت میکرد و از گنجینه ی آن آثاری خلق میشد که مثنوی و دیوان شمس و یا فتوحات مکیه و آثار خواجه عبدالله انصاری و خواجه حافظ و سعدی همه فرآورده های این حال و هوا هستند و مشهون از نکاتی که از ذوق قرآن داشتند !  اما امروزه چه ؟ ......

                                                    ×××××××××

                       دوستی پیشنهاد داد که با عده ای از رفقای قدیم گرمابه و گلستان دوباره دور هم جمع شویم و بیاد ایام گذشته دمی غنیمت شمریم !  ما هم خیلی خوشحال گفتیم خب باشه ! اما بعد از مدتی آن جمع پراکنده شد و دوباره شدیم همان تن های تنها ! ..... این دوست گلایه میکرد که چقدر اینها بی معرفتند ! اینهمه ذوق داشتیم زدند حالمان را گرفتند !‌ به این بنده خدا گفتم : خب مسئله بی معرفتی نیست ! مسئله حال و هواست ! گفت : یعنی چه ؟ گفتم ببین هر جمعی از آدمها برای حال و هوای فکری خاصی که در شرایطی بطور مشترک دارند کنار هم جمع میشوند و چون فضای فکری شان به هر حال برای آن دوران مشترک است در کنار هم احساس خوشحال و شادی دارند اما اگر فضای فکری مان عوض شد و دیگر مشترک نبود طبعا افراد برای هم ممکن است چندان جذاب دیگر نباشند و چه بسا از فرط کسالت از آب و هوای جوی و سیاست و اقتصاد و اینجور چیزهای بی هدف حرف بزنند تا بلکه مگر فضای مشترکی برای آن جمع خلق کنند که طبعا حس خوبی هم ندارد بیشتر وقت تلف کردن است  اما اگر و اگر و اگر روابط ما بر اساس فضای فکری مشترکی بود که به شکلی به قلب و روح مان مربوط بود و به ذوقیاتی که بطور مشترک با دیگران داریم این نوع رابطه چون به جان مان بسته است و دلبستگی های عمیقی که در نهاد هرکس وجود دارد طبعا نه تنها از دیدار هم و با هم بودن سیر نمیشویم که تازه هر نوبت دیدار ولو در بین آن فاصله طولانی شود ولی رشته ی مودت گسسته نمیشود که هیچ اصلا زمان از دور خارج میشود !‌ شما با یک نویسنده ی هزار سال مثل کتاب افلاطون که گفتگوهای جذابی دارد همانقدر برای ما هم تازه است که هزاران سال پیش بوده ! یا مجالس مولانا همانقدر تازه مانده است که اکنون با همان احساس آن را مطالعه میکنیم چون وقتی عده ای بر سر موضوعی که برای آن ذوق دائمی و فزاینده دارند بطوریکه همواره تشنه ی آنند و به مرور زمان تشنه تر هم میشوند در کنار هم جمع شوند برای هم صحبتی و هم دمی نیاز به هیچ بهانه و مقدمه ای ندارند حرفها خودش می آید و ذوق ها فوران میکند دیگر زمان باعث قطع و وصل این همراهی نیست همیشه در یاد هم هستند و همیشه حرف برای گفتن بسیار دارند ! همیشه در حال ذوق و کشف اند و نبود هم را بخوبی احساس میکنند و این آشنایی عجیب فرح بخش و پر از برکات است ! عجیب عجیب .... نگاهی به حال و هوای مولان و شمس تبریزی بیندازید تا دریابید چرا روزها و روزها مصاحبت آنان را خسته نمیکرد بلکه ذوق زده و شیفته تر میکرد ! اما اگر میان ما موضوعی مشترک نباشد ..... ! آن وقت وضعیت آب و آسمان است که به داد مان میرسد تا کلمه ای با هم حرف بزنیم !

/ 1 نظر / 18 بازدید
گیتا

با عرض سلام انسان ملغمه ای از ذهن وروح وجسم است واز بین این سه بعد اگر روح انسانها به هم نزدیک شود پیوندشان ناگسستنی است.بعد زمان ومکان نزدیکی روحی را کم نمیکند.روح انسانها مثل چرخ دنده اند.اگر دو چرخ دنده دندانه هایشان در هم جفت شوندبه راحتی در هم میچرخند ولی اگر جفت نشوند هر چقدر سعی در درهم انداختن انها بکنییم باز در میرود واز کار میافتد.انسانهایی که سنخ روانی یکسانی دارند اغلب مشترکات روحی دارند و دوستانی از این دست حتی پس از سالها وحتی پس ازفرسنگها فاصله -حتی شنیدن فقط صذایشان دل ادم را میلرزاند وتنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود دل است.