گفتگویی در باره ی هیچ

سلام :

            امروز خیلی خسته ام ناگهان احساس کردم چقدر خسته ام ! نه خوابم می آید نه تب دارم فقط خیلی خسته ام کاش فکر و خیال اندکی آسوده ام میگذاشت .... دلم نمیخواست با کسی حرفی بزنم یا توضیحی بدهم یاد آن نصیحت محشر حضرت مولانا افتادم که :

            در بیان این سه کم جنبان لبت

                                از ذهاب و از ذهب وز مذهب ات

           یعنی در سه مورد از مسائل خصوصی ات کمتر برای دیگرانی که تو را نمی فهمند حرف بزن : در مورد رفت و آمدت - در مورد دارایی ات چه مادی و چه غیر مادی و آخر در مورد اینکه چه باورهایی داری ؟ .... در این سه مورد هرجا که رسیدی سفره ی دلت را برای هرکس و ناکسی باز نکن چرا که آنانکه دل خوشی از تو ندارند ( حتی در لباس دوست ) وقتی در قالب درد دل گفتن خودت را لو بدهی  اگر بر این اطلاعات از تو آگاهی یابند از همین نقاط ضربه های شدیدی به تو خواهند زد برای تو نقشه ها خواهند کشید و خلاصه موی دماغت میشوند تا جایی که نهایتا آه از نهادت برخواهد خاست که کاش خاموش بودی ! گاهی خاموشی در میان جمع حتی در بحرانها چه کار بزرگی است !

                    خستگی خستگی خستگی ... عجیب است وقتهایی هست که همه ی شور و نشاط ات میمیرد با یک حادثه با یک حرف با یک حرکت آن موقع  آدم احساس میکند وای چقدر خسته است ! خسته از بار سنگین افکاری که دلت را در میان قفس سینه له میکند خسته از همه چیز و همه کس حسی فراتر از افسردگی .....خسته از فرسودگی !

            نه از  خستگی جسم که ساعتی بگیری بیخیال همه چیز بخوابی تا حال ات سرجایش بیاید بلکه خستگی روح و ذهن ! گفتم بی خیالی وای چه حال شیرینی است بیخیالی حس رها شدن از چنگال اندیشه های مزاحم از افراد بی مقدار و احمق از شرایط سنگین روزانه که بر تو تحمیل میشود اما خستگی روح که ناگهان احساس میکنی وای چقدر با خودت بیگانه ای ! اصلا خودت را نمی شناسی و  نمیدانی چه مرگت شده است ؟؟ و حتی دیگرانی را که دور و برت هستند را نمی شناسی .... نه از روی خودخواهی یا  تکبر بلکه اینقدر مشغول خودت میشوی که با خودت مشکل پیدا میکنی و دیگر خودت را پیدا نمیکنی ! یک نزاع درونی بین من و خودم ... که گاه ترکش این نزاع ممکن است دامن دیگرانی را که نمیدانند درون تو چه غوغا و جنگی برپاست میگیرد مخصوصا اگر آدم سمجی باشد که بخواهد تو را با جام زهر نصیحت به راه آورد ! تو چه میدانی که چه چیز رنجم میدهد ؟؟  دلت میخواهد از همه چیز و همه کس بگریزی مخصوصا دلت میخواهد همه ی آثار بعضی ها را از وجودت پاک کنی فراموش کنی و فراموش بشوی ....اما مگر میشود بر درختی که هزاران زخم زده ای انتظار پوستی صاف و بی چین چروک داشته باشی ؟ شاید باید افعی شوی و پوست بیندازی یا مثل کرم ابریشم قالب عوض کنی تا قالب تهی کنی و پروانه شوی .... نمیدانم نمیدانم اما مشکل اینجاست که انسانیم و در کوره ی آدم شدن تنها آتش هیزم صبر است و سکوت و انتظار که ما چون سنگ آهن گداخته میشویم و فولاد میشویم .... شاید شاید شاید......   

/ 3 نظر / 4 بازدید
نادی

سلام روزگار به کامت باشد مدت هاست که خواننده نوشته های وزین شما هستم البته میخواستم همه آرشیو را بخوانم بعد نظر بگذارم ولی طاقتم طاق شد وبیش از این نتواستم احساس امتنانم را در خود زندانی کنم. باید از کی وچی سپاسگزاری کنم بماند.. که فرصتی پیش آورده که از نگاه دیگری زندگی را ببینم وکلی مفاهیم تازه را درک کنم از شما هم ممنونم که به این زیبا یی و روانی، احساستون را در قالب کلمات به تحریر در می آورید آموزشی است واسه بیان و نوشتن بوده استمرار لحظات زیبای توام با عشق را آرزومندم

ستاره

"دلم گرفته ، دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد" (سهراب)

نادی

سلام تا یه پست دیگه بزاری جندبار سر بزنم خدا عالمه... باید بشمارم تا آمار دقیقش بیاد دستم نفست گرم و دلت مالامال از مهر خدا...