ای برادر تو همه اندیشه ای .... قسمت چهارم

سلام :

                                 گفتیم تصمیم گیرنده ی اصلی کارهایی که ما بعنوان انسان میگیریم در موقع عمل در حقیقت قلب انسان است اما آیا اینکه قلب است که موتور تصمیم گیری و در واقع حرکت دهنده ی ما برای هر عملی است که از ما سر میزند آیا ذاتا خودکفا و آگاه به مسیر و هدفی است که هر انسانی در طول زندگی باید طی کند ؟ گفتیم که چنین نیست قلب انسان ابتدا تحت تاثیر جسم و عقل حسابگرش با دنیای فعلی آشنا میشود اما به تدریج که بالغتر میشود به مسائل ظریف تر و حقایق پیچیده تری دست می یابد که از حیطه ی عقل ظاهر اندیش و شکاک و حسابگر دور است در حقیقت روح انسان که در قلب او تجلی می یابد و نماینده ی روح انسان ( یا همان نفس انسان در ادبیات قرآنی است ) قلب اوست . توضیح آنکه این قلب البته منظور این قلب صنوبری درون سینه نیست ولی از قراین صحبت هایی که در قرآن هست که جایگاه قلب را در صدر یا سینه اشاره میکند به نظر میرسد روح ما هم مثل جسم ما قلبی دارد که در همین سینه یا صدر قرار دارد همانطور که میگوید ان الله علیم بذات الصدور .... یا در مورد قرآن میگوید این کتابی است که شفای آنچیزی است که در صدور یا سینه ها قرار دارد یعنی قلب و اگرچه به لوب یا مغز در قرآن هم اشاره شده مثل اولوالباب یعنی صاحبان فکر یا عقل که منظور همان مخ یا مغز انسان است که جایگاه عقل انسان است ولی برای درک مسائلی ماورای آنچه در عالم صورت هست قلب را مخاطب قرار میدهد و برای مسائل ظاهری یعنی عالم صورت مثل تفکر در خلق آسمان ها و زمین و طبیعت عقل را مخاطب قرار میدهد .

                                اما عمدتا میتوان دید که در باور دینی و قرآن  مخاطب اصلی صحبت های خداوند قلب انسان است نه عقل او به این معنا که طرف صحبتهای اصلی خداوند و قرآن و نیز باورهای عرفانی بر روشن کردن موضوع برای قلب انسان است تا باور کند نه عقل او چرا که عقل انسان گرچه با برهان و دلیل و منطق به موضوعی باور پیدا میکند و با زبان که در حقیقت بازگو کننده ی باورهای عقل است آن را تایید میکند ولی تصمیم گیرنده نیست بلکه قلب اوست به همین خاطر هم وقتی پای عمل میرسد همه ی آن تاییدهای زبانی عقل سست میشود و فرد از عمل به کاری که عقل آن را پذیرفته است منصرف میشود یا طفره میرود چرا که هنوز قلب آن را باور نکرده است و در نتیجه نخواسته است ولو این باور باور به خدا یا باورهای دینی باشد چراکه باور قلبی سست است وقتی هم که قلب نخواهد یا به دلایل دیگری که عرض خواهد شد عملا بیمار شده باشد که دیگر واویلاست هرچند هم که عقل انسانی موضوعی را قبول کند و به قلب نشان دهد که مثلا رفتاری باوری و هدفی اشتباه است ولی قلبی که نخواهد محال است که از آن روی برگرداند همان که در مثل میگوییم طرف آنچنان است که اگر پایش روی مار هم باشد بر نمیدارد ! حتی اگر همه فریاد بزنند که پایت رو مار است ! .... در قضیه ی عشق هم همین قاعده است قلبی که شیفته ی کسی - کاری یا هدفی شد هشدارهای عاقلانه را اگرچه تایید میکند و جالب است حتی خود شخص هزاران دلیل دیگر هم بر آن اضافه میکند ولی پای عمل که میرسد می بینیم مسیر دیگری را میرود همان که قلب یا دل می خواهد ! چرا که معیارهای قلب با معیارهای عقل متفاوت است .... اما همین قلب هم از ابتدای زندگی چون لذتها را از طریق جسم و تن می آموزد خودبخود همان لذتها را هدف خویش میداند درست است لذت هم میبرد ولی به دلیل ناآگاهی اش گرفتار بسیاری وسوسه ها و آلودگی هایی میشود که با ذات لطیف و پاک قلب منافات دارد و در اصطلاح قرآن و عرفان از آن تعبیر به زنگارها و آلودگی میشود یعنی قلبی که مثل آینه باید شفاف باشد و به عبارتی جایگاهی است که نور خداوند ابتدا در آن می افتد و تصویر عالم غیب در آن منعکس میشود وقتی که زنگار بگیرد تیره میشود و به اصطلاح انسان قسی القلب یا سنگدل میشود بطوریکه هیچ عاطفه ای و هیچ نوری در آن نمی تابد و قلب انسانی که تیره شد روح او را تیره میکند و طبعا بجای راه به چاه می افتد به همین خاطر است که در قرآن در مورد اهل نفاق و آدم های دورو میگوید فی قلوبهم مرض .... قلبهای آنان بیمار است یا در مورد انسان های پاک میگوید آنان قلب بسیار سالمی دارند ( قلب سلیم )‌ همان قلبی که غرق در لطافت و مهربانی و نور است و تجلی این نورانی بودن قلب شان در شخصیت نورانی و دوست داشتنی آنان نمودار است  همچنانکه در مورد انبیا و اولیا و عارفان حقیقی نه اهل تظاهر و ریاکار این چنین است یعنی حس قلبی ما نسبت به پاره ای افراد بسیار خوشایند و دلپذیر است بدون آنکه بدانیم چرا !؟؟ چون مسئله مسئله ی باور قلبی است و معیارهای قلب نه دلایل عقل ( شاید همان مثال که میگویند دل به دل راه دارد اشاره به این تجربه ی مشترک همه ی انسانها دارد یعنی ما افرادی را در زندگی بیشتر برمیگزینیم که دل ما آنان را خوشایند و جذاب احساس کند و جالب است که تایید این قضیه هم با قلب انسان است یعنی دل مان گواهی میدهد که فلان شخص علی رغم ساکت بودن و عادی بودن ظاهرش دلی پاک و شخصیتی دوست داشتنی دارد و برعکس بعضی ها که استاد چرب زبانی و مجلس گردانی یا حتی غرق در ادعای خدا و پیغمبر و سنگ اسلام بر سینه زدن اند در رفتارشان و اغراض شان بقول مولانا در داستان آن وزیر یهودی که بظاهر مسیحی شد و از خود مسیحیان دو آتشه تر خودش را نشان داد جوری که عده ای ظاهر بین فریب اش را خوردند ولی آنانکه با قلب شان او را شناختند دیدند در دل این شراب بظاهر لذید صحبت هایش طعم ناخوشایند تلخی است که به دل نمی نشیند و خلاصه یک چیزی این وسط درست از آب در نمی آید ! خیلی وقتها برای ما هم همینطور است یعنی علی رغم دودوتا چهارتای عقل و نبودن دلیل و مدرک کافی یک شخصی یک کاری یک پیشنهادی یک جایی و .... به دل ما نمی نشیند و اصلا با دل مان جور در نمی آید ! این است که رهایش میکنیم و از قضا درست هم از آب در می آید با اینکه برهان و دلیل عقل به وضوح آن را تایید میکند !..... )‌

              اما چرا در باورهای دینی و عرفانی اینقدر مسئله ی قلب و دل مورد تاکید و تمرکز قرار گرفته است ؟ دلایل متعددی دارد اولین دلیل شاید این باشد که دل جایگاهی است که اگر آگاه شود روشن میشود و وقتی با حقایقی ماورای این حقایق ظاهری زندگی روزمره آشنا شد به اسراری بالاتر دست خواهد یافت و تازه خودش را خواهد شناخت یعنی تازه خواهد فهمید که دل جایگاه درک خداوند و عالم غیب است و اگر به آن درجه از آگاهی و فهم رسید روح انسان مجدد میتواند عالم غیب را درک کند اما اینکه برای رسیدن به چنین مقامی یعنی پاک کردن قلب از هر زنگار و آلودگی چه مراحلی باید طی شود که البته آسان نیست و تازه عالم غیب در باور عرفانی چیست بحث مفصل تر در آینده خواهیم کرد و اما به اجمال باید گفت غیب در آموزه های قرآن و عرفان شامل دنیاهای دیگری از جمله عالم امر یا دنیایی که خاص ذات خداوند است که همه ی امور در آنجا طراحی و بعد به عالم های پایین تر ابلاغ میشود ( همانجا که در قرآن هست فاذا قضی امر فیقول له کن فیکون وقتی تصمیم به آفرینش امری میشود کافی است که به او بگوید باش و او موجود میشود )‌ و بعد عالم ملکوت که عالم فرشتگان و روح و دیگر موجودات غیر مادی است و بعد عالم ملک یا شهادت یا عالم صورت که همین عالم و هستی مادی موجودی است که ما در آن زندگی میکنیم بحث فراوانی است و البته این تقسیم بندی ها برگرفته از قرآن و سخنانی است که از انبیا و اولیا بما رسیده است اما غیب هرآنچیزی است که از دید ما مخفی است و ما هیچ آگاهی و شناختی از پشت پرده اش نداریم حتی در همین دنیا ! و باور عرفانی میگوید خیلی چیزها و حقایق هست که نمی بینیم ولی هست منتهی علم و تجربه ی ما آنقدر نیست که آن را درک کند لذا از ما در حجاب است و زندگی مادی ما به دلیل محدودیت حواس و قدرت عقل و دریافت های عقلی ما از ابتدا در حجاب بوده است و ما به تدریج هر بار پرده ای از غیب را کنار زده ایم مثل همین اینترنت و موبایل که امواج الکترومانیتیک آن را تا صد سال پیش به خواب هم نمیدیدیم که اصلا وجود خارجی دارد و همین الان هم در همین اتاق پر امواج هست ولی آیا ما آن را ادراک ظاهری میکنیم ؟ نه ! منتهی بشر تلاش کرد آن را کشف کرد و اکنون برای ما عادی شده است و دیگر غیب نیست ! کار بشر از ابتدا همین کشف در مقابل حجاب بوده است ولی آیا توان ما برای پرده برداری از همه ی اسرار هستی با این عقل و امکانات هست ؟ خیر ما بسیار ناچیزیم و تا زنده هستیم چنین امکانی را به دلیل مادی بودن جسم مان نداریم اما در باور قرآن و عرفان وقتی که انسان میمیرد مرگ پرده ها و حجاب ها را کنار میزند چرا که روح از تن جدا میشود و خود را در برابر دنیاهایی بس بزرگتر و شگفت انگیز تر با عواملی بس شگفت و دست اندر کار می یابد که بسیار بزرگتر و عجیب تر از دنیای فعلی مادی و عالم صورت موجود است اما راه میان بری هم هست که پیش از مرگ انسان به غیب دست یابد و آن نه از راه عقل که از راه دل است چون علم دل اصطلاحا علم لدنی است نه علم اکتسابی که با تحقیق و مطالعه ی عقل به دست می یابد او علمی را با همه ی جزئیاتش از منبع اش یعنی غیب یک جا دارا میشود ..... ادامه دارد ....

/ 1 نظر / 13 بازدید
شبتاب

سلام. خیلی عالی بود. لطفا ادامه اش را بگذارید.