گمشده های روح ما

سلام :

                      در میان آشنایانمان خانم دکتری را می شناسم که با اینکه متخصص روانپزشکی است اما عاشق خواندن رمان های هری پاتر است و بقول خودش عاشق این کتابهاست ! خلاصه آنقدر با اشتیاق از خواندنش صحبت میکرد که آدم ذوق میکرد بخواند ! میگفت در خانه - در مهمانی ها - سر کار و هرجا برسد این کتاب همراهش است و به محض اینکه بتواند در خواندن چند صفحه ای از آن درنگ نمیکند ! در حالیکه این صحبت ها را میکرد دیدن قیافه ی شوهرش دیدنی بود ! همان طرز نگاه عاقل اندر سفیه ! چرا که شوهرش با نگاهش داد میزد که ایشان لابد به زعم او دیوانه یا خل است ! چرا که خودش بیست و چهار ساعت مشغول طبابت و پول در آوردن است و استفاده از وقت برای او یعنی چقدر این ماه کار کرده ای و پول در آورده ای ! برای همین هم اصلا حوصله ی این مسخره بازی ها را بقول خودش ندارد : رمان هری پاتر !!!! ..... مگه بچه شدی ؟؟؟ تازه اینها را برای بنده میگفت که مثلا بنده را بعنوان ناظر و قاضی قبول داشتند ! تازه اطرافیان شوهر آن خانم هم طبق سنت حسنه با کله هایی که مثل آدمک های کوکی جلوی ماشین سرشان مدام تکان میخورد در تایید این افاضات آن آقا مدام کله هایشان را تکان میدادند و نماینده های مجلس متفق القول با ندای صحیح است صحیح است  عملا آن خانم دکتر بیچاره را در انزوای کامل سیاسی اجتماعی فرهنگی قرار داده بودند در این جمع تنها مانده بود بنده که تیر آخر را بزنم و خانم دکتر بیچاره را حسابی ضربه فنی کنم  ولی جایتان خالی با شنیدن حرفهای آقای شوهرش و با اینکه بقول خودش خیلی مرا قبول داشت نیشم باز شد خیلی خیلی خنده ام گرفت و با کلی سرخ و زرد شدن در ملاء عام اعتراف کردم که : بنده هم در پیشگاه این دادگاه اعلام میکنم که آقا بنده هم با نهایت خوشحالی خلم و با خنده اعلان کردم مثل ایشون  رسما دیوانه ام چون هم عاشق کتابم هم عاشق فیلم و حتی کارتون ! و اگه بتوانم رمان ..... تازه هنوز آب نبات چوبی و شکلات را هم اگه کاکائویی باشد و ایضا لواشک و اینها را هم بدم نمی آید به بدن بزنم ! ...... تازه یکی که مرا خوب می شناخت اضافه کرد فلانی خیلی هم کتابهای شعر و عرفانی و فلسفی و اینجور اراجیف هم دارد ! .... بسی گناه نابخشودنی ! راست میگفت اگر من رفته بودم با پول این کتابها و کاغذ پاره ها طلا ملا خریده بودم الان  کلی میشد و تازه توی فامیل میشد کلی لبه کلاهم را بالاتر بگذارم و پز بدهم که بله آقا زندگی امروز یعنی اقتصاد و اقتصاد یعنی گوش به زنگ بازار طلا و جواهرات بودن ! .....

                          اما راستش خیلی خوشحالم ! خیلی خوشحالم که راهی که دیگران رفتند را تا توانستم نرفتم ! نه اینکه بگوییم اقتصاد بد است نه خیلی هم خوب است ولی اینکه آدم تک بعدی بشود و ذوق های درون اش را حالا به هر دلیلی در خودش بکشد یا دیگران را مسخره کند نشان میدهد خیلی از ماها لذت های ذوقی زندگی را خیلی وقت است به دلایل شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بوسیده ایم و کنار گذاشته ایم شاید به همین دلیل است که بقول سعدی جماعتی دیدم افسرده و ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده ! ..... همیشه همینطور است زندگی رقابتی و بعد مبتنی بر تفاخر همه را درگیر فضایی غیر دوستانه میکند که ذوقهای درونی  را به تدریج میکشد اعم از  لذتهایی که ما از معنویت یا هنر میبریم در ما کشته شود و به مرور زمان مدفون شود غافل از آنکه موتور آرامش ما در زندگی برای ادامه ی زندگی  لذتهای روحی ماست . کسانی که ذوقهای روحی خودشان را همیشه تقویت میکنند بسیار قوی تر میتوانند در شرایط بحرانهای زندگی از عهده ی آرامش خود بر آیند چنانکه آن آقا با همه ی تظاهر به عاقلتر بودن و محکم تر بودن از رفتارش مشخص بود که از خیلی چیزهای درونی نگران است حتی نمی توانست بخندد یا شاید هم توان آنرا نداشت که بر دردهایش گریه کند ! گرچه گریه اش را هم دیده بودم ! ......

                       اقتصادی فکر کردن اگر از جاده ی نیازهای معمول بیرون برود تخریب وحشتناکی را برای روح به ارمغان می آورد لذتهایی را هم که می بخشد همراه با نگرانی های کشنده ای است ترس از دست دادن قدرت - شهرت - ثروت یا ترس از بی اعتمادی هایی که در این راه در اثر رقابتها و دشمنی ها و حسادت ها همواره بیخ گوش آدم است خواب آسایش را بر چشم فرد حرام میکند مجبور است همیشه بیدار بماند همیشه نگران باشد که نکند گردبادی همه ی رشته هایش را پنبه نکند ! چقدر اینها سخت میخوابند ! چقدر مجبورند لحظه به لحظه حساب کتاب کنند !  چقدر نگرانند که از این قافله رقیب عقب نمانند ! وقتی هم که دور هم جمع میشوند از نگاه زهر آگین شان میتوانی نفرت و حسادت و ترس از ریاکاری را بخوبی بخوانی ! ..... اگر می بینی از بزن و برقص به ظاهر لذت میبرند چاره ای ندارند اینهم ریاکاری است طرف حواسش به این چیزها نیست مگر اینکه مست باشد یا قرص اعصابش را زیادی خورده باشد ! ..... برای همین هم از شعر و موسیقی و داستان و حرفهایی در مورد زندگی لذتی که نمیبرند هیچ تازه مسخره هم میکنند و اگر بدانند پولت را یا بدتر از همه اینکه پولشان را صرف کتاب و شعر و موسیقی و چیزهای ذوقی کرده ای که هیچ سودی برگشتی ندارد آن وقت است که از کوره در میروند و تازه چهره ی واقعی و دوزخی شان را میتوانی در ایکی ثانیه ببینی و از زندگی و معاشرت با این جانوران قابل ترحم متنفر شوی ! ..... 

                          چقدر از جمع این آدمها متنفرم چقدر غذاهایشان علی رغم رنگارنگ بودن بوی تعفن ریاکاری میدهد ! چقدر حرفهایشان متکبرانه و خشک است آدم احساس میکند دارند فریب ات میدهند یا دارند سبک سنگین ات میکنند تا تو را مثل حیوانی بی دست و پا مسخره کنند ! .... دنیای آنانی که ذوق هایشان مرده است را در پیری و کهن سالی باید ببینی تا بفهمی حاج آقا فلانی یا دکتر فلانی یا مهندس فلانی چقدر کرک و پرش که ریخت تنها عنوان بزرگ فامیل آشغال منشیان را در آگهی فوتش حمل میکند و اگر پولش نبود مثل زباله ی ساعت ده شب جایش مثل گنج قارون گوشه ی یک زباله دانی بود ............ نه من هنوز یک دیوانه ام هنوز یک بچه ام و خوشحالم هنوز میتوانم احساس کنم هنوز میتوانم برخی زیبایی های هنری و آفرینش های ادبی و از همه مهمتر لذتهای عالم معنا را در درونم احساس کنم و احساس ثروتمند بودن کنم ! ..... آب را گل نکنید ......

/ 6 نظر / 17 بازدید
گیتا

سلام پیداست که دل پری از جمع اقایون وخانومای دکتر بیزنس پیشه دارید.خب خدا صبرتون بده. مسلما ثروت وپول وشهرت اونا چون لذت مادیه ولذت مادی در اثر تکرار بیرنگ میشه هیچ گاه اونها را به اندازه لذت معنوی وذوقی نمیتونه خوشحال نگه داره در صورتی که لذت روحی در اثر تکرار بیشتر لذت بخش میشه.

فاطمه

سلام آقای دکتر. من میخوام پزشکی بخونم. میشه یکم از رشتتون تعریف کنین؟ من یکمی میترسم وارد این رشته بشم به خاطر روحیاتم. ممنون میشم اگه راهنماییم کنین..

فاطمه

امسال کنکور دارم. اگر به درد پزشکی نخورم باید تغییر رشته بدم چون فقط به خاطر پزشکی تجربی خوندم...

نرگس

رضاجان عارضم خدمت تان که خوب می فهمم ات.من هم در چنین جمعهایی بنا به عللی حضور دارم و بسی هم ناخرسند.اما یک چیزی بگم علیرغم اینکه افراد مذکور من یا توی نوعی را راه گم کرده و ..می دانند اما به هنگام چنان حسرت سبک زندگی ما را دارند که نگو.بارها و بارها این را از چشمانشان فهمیده ام.

فاطمه

چشم. یه دنیااااااااا ممنونم[چشمک][گل]

فاطمه

سلام! ببخشید بازم مزاحم میشم. یه سوال دیگه. به نظر شما کار عاقلانه ایه که اول هدفمو تعیین کنم و بعد کنکور بخونم حتی اگه یه سال پشت کنکور بمونم؟ من خیلی سردرگمم. نمیدونم هنوز به سمت تجربی برم یا ریاضی...