در عظمت یک دیدار ....

سلام : 

          این شعر از سرمد رو از زبان فریدون فرخزاد شنیدم خیلی به نظرم جالب اومد :

           نشناخته با من آشنا شد  

                                            نشناخته تر زمن جدا شد !

 

                                           *************

                       آدم گاهی وقتها دلش کمی رهایی میخواهد کمی رهایی فقط کمی رهایی .... شاید فرار به یک جای ناشناس و دور  بقول کارتون شرک دور دور دورتر از دسترس ! ... فعلا که اسیر قفس خویشیم و ناظر بر اعمال خویش تا چه پیش آید و چه خوش آید !  گاهی هم احساس میکنم ما به ملاقات یک شمس تبریزی نیاز داریم ! اینروزها برخلاف اعتقاد خیلی ها احساس میکنم ملاقات شمس و مولانا یک تصادف ساده نبود که بعد از یک گفتگوی ساده و یک پرسش و پاسخ عرفانی ساده و بقول خودمان رو کم کنی باعث شود مولانا از روی مرکب اش به زمین بیفتد و به ناگاه متحول بشود البته قرائن هم چنین باوری را سست میکند !‌ مولانا اهل معرفت و عرفان بوده خیلی هم  قوی و کلاسیک تربیت شده بوده  نزد پدرش و استادان دیگرش  و بسیار اهل تحقیق بوده از آن شاگرد های سمج  کتابهای مورد علاقه اش را بارها میخوانده و از بر بوده ! و بعد هم که جزو اصحاب مدرسه و درس و بحث و استاد استاد شنیدن ها و قال و قیل شده بود و مقامی و موقعیتی و برو بیایی آنهم در سنی که آرزوی هر اهل مدرسه ای بود استاد شده بوده وچه شانس و اقبالی بهتر از این !!‌ ولی برای روح تشنه این چیزها چیز نیست ! آن موقعیت ها هیاهویی بود مردم پسند و جنجالی بود تکراری و تکرار شدنی خیلی از شاگرد اولهای قبل از خودش به این مقام و موقعیت رسیدند و رفتند و رفتند ! نهایتا بعد از مدتی این هم تبدیل میشد به یک عادت و رسیدن به دیوار بن بستی از هیجانهایی از این دست ....! شاید او این را فهمیده بود ولی باز خود را در زیر آن قبای درس و مریدان و شیخ گفتن ها و شنیدن ها پنهان کرده بود تا کسی کشمکش درون او را نبیند و نشنود و شاید هم میخواست خود را در این جریان همه گیر زندگی یعنی عادی شدن و در عین حال شهرت و قدرت غرق کند و دیگر چه میخواست از زندگی ؟ همه به به اش را میگفتند و همه جا دیده میشد ! بله همه جا دیده میشد !!! و مگر جز این است تلاش بسیاری از آدمها جز برای دیده شدن !!؟؟.... اما آنروز رسید تلنگری از یک بحث ناب ! اینکه پیامبر بالاتر است یا بایزید ؟ اینکه چون محمد باشی و بگویی : سبحانک ما عرفناک حق معرفتک (‌ تو پاکی و پاک تر از آنی که ما تو را و حقیقت شناخت ات را بشناسیم ) بالاتر است یا چون بایزید باشی و احساس خدایی کنی وفریاد بزنی : سبحانی ما اعظم شانی ( من چقدر منزه و پاکم !! وای چقدر شان و منزلت من چه بزرگ است !! ) !؟؟ اینکه در بازی مقام کدامیک بالاتر قرار میگیرد ؟ و باز وسوسه ی بازی یک بحث و جدل مفتخرانه و طعم شکست در بحث را بر حریف چشانیدن آنهم حریفی ژنده پوش و پیرتر از خود که نه بر مرکب الاغی سوار است و نه یال و کوپال شاگردانی که استاد استاد گویان دنبالش بدوند ! حقیقتا بایستی شیرین باشد ! ....از قضا در این بازی جدل مدرسه ای پیروز هم شد با آن حاضر جوابی اش و کنف کردن طرف حریف اش! گفت : بایزید به جرعه ای مست شد و باد در غبغب انداخت که من منزه ام و چه مقام ام عظیم است !!  بقول نوشابه خورهای امروزین اش با همان یک جرعه گرفتش ! ولی محمد آنقدر تشنه بود که آن جرعه ها مست اش نکرد سیرابش نکرد تازه دریافت مقامش برای تشنگی چقدر در مقابل طرف کم است !!

               آب کم جو تشنگی آور به دست !‌.....

          سوال و جواب تمام شده بود و تنها این لذت پیروزی بود بر حریف که ماند و حریف ساکت شد و دم فروبست و گذشت !!‌ اما حریف هم آرام نگذشت و جرقه ی آن سوال آتش بر خرمن همه ی آن افتخارات و شهرت و شکوه مولانا زد همان نیاز به رهایی که در یک حالت و وضعیت خاص بر جان آدم می افتد و میخواهد همه این هیاهوها را دور بریزد همه ی این خود بزرگ بینی ها را و بعد دور از چشم دیگران  از خودش غایب شود شاید آن زمان است که خود را تکرار نشدنی بیابد ! دیگر برایش همه چیز عادی نمیشود بلکه سراسر شور و اشتیاق میشود نوعی معاشقه ی بی انتها و رقابتی بی رقیب برای گذر از مرزهای محدود یک زندگی انسانی ! .... و مولانا به پای حریف به خاک افتاد و بر همه ی اسم و رسمها و آن ژستهای دهن پر کن که زندگی وقتی روی خوشش را نشان کسی میدهد به او میدهد چشم پوشید و همه را رها کرد همان رهایی که دنبالش بود رهایی از باری که خیلی ها تا آخر به دوش میکشند  ... و این رهایی او را بازیچه ی کودکان کوی اش کرد .... همین ! و جالب اینکه این رهایی و رها کردن ها وصف حال خیلی از افرادی است که دردهای خود را در این هیاهوها پنهان میکنند ولی وقت اش که برسد  لحظه ی رهایی فرا میرسد آن هنگام که با یک اتفاق ساده یا یک پرسش ساده همه ی این خواب و خیالها بهم میریزد و همه چیز زیر و رو میشود و زلزله ای همه چیز را به هم میریزد !  آن لحظه که غزالی مشهور و استاد نظامیه را در هیئتی ناشناس رها میکند تا فراش مدرسه شود .... و دیگران ... این قانون کسانی است که دردهای خود را در این هیاهوها جستجو نمیکنند ! آنهایی که دل به این حصارها نمیدهند و گاهی غریبه ای ژنده پوش در پس سوالی همه ی آن آتش زیر خاکستر را کنار میزند تا خود را دوباره از نو ببینند !‌.... و این آغاز رهایی است .... مرده بدم زنده شدم ...

/ 8 نظر / 8 بازدید
نانی آزاد

چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او ‏دراز کرده ام و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به ‏سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين آرزوها ببری و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا ‏که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی و ‏امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام ‏انتظار آمدنت را می کشند[گل]

Farda

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست گویا نه منم در دهنم گوئی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگوئید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه او کشدم چو دلربایان گردن """"تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمه‌ی نانی نانی این نکته‌ی رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی"""""

زمانیان

چه متن زیبا و خواندنی. آفرین به دکتر خودمان که هم طبیب تن است و هم در ارزوی دیدار طبیب جان. جناب رضای عزیز - گاهی فکر می کنم ما ممکن است با شمس هایی هم روبرو شده باشیم . اما هیج از آن آشتهگی و زیر رو شدن خبری نشده است. من هم با شما موافقم. حقیقتا مولانا دارای ان ظرفیت و امادگی بود که وقتی با شمس مواجه شد - به تعبیر خودش زیر رو شد. دچار تحول درونی گردید. او اماده ی تغییر بود و اما ما چطور؟ ما هم به شمس نیاز داریم تا بیاید و مار از منجلاب روزمرگی و مردن و دست و پا زدن نجات دهد و هم به موسایی که بیاید و ار کمند خدا ی چوپانی آن شبان ما را وارهاند. شبان با موسی روبرو شد و فهمید خداشناسی اش با چه اشکالی روبرو است. و اگر ما نیز با موسی مواجه شویم می بینیم کم از آن شبان نداریم. شمس ما را با عشق درمانی خواهد کرد. مردگی ما را با کیمیای عشق دوا می کند و موسی ما را از بت هایی که با نام خدا می پرستیم رهایمان می کند. آری ما به شمس و موسی محتاجیم. و سخت محتاجیم

مرجان

عجب!!![متفکر]

فريبا

jok[نیشخند] چهار چیز که حوّ ا نمی توونست به آدم بگه: 1- آدمت مي كنم! 2- از شوهراي ديگه ياد بگير! 3- قبل از تو صد تا خواستگار داشتم ! 4- مي رم خونه مامانم

فريبا

سلام رضا جان در اين آدرس در مورد شمس می تونی بخونی: http://www.maulanahouse.ir/Shams%20e%20tabrizi.htm#تنهایی شمس شانزده ساااال بی وقفه به دنبال گمشده اش ‌بوده و در كشف و شهود يا وحيی كه به او می شه بهای ديدار رو به "جان" پيش مي كشه، موضوع اينه كه در وادی معرفت، طلب اولين قدمه و انسان امروز با اين راه و وادی بيگانه است و اولين قدم كه طلب مصرانه و درونی و بی وقفه هست رو هم انجام نمی ده هفته ی پيش بود كه تفالی به ديوان شمس زدم و اين غزل اومد: اگر تو يار نداري چرا طلب نكنی؟ وگر به يار رسيدی چرا طرب نكنی؟ مطرب شدن از نشانه های رسيدن به حقيقت يا يار حقيقی ست.

رضا منصورزاده

[قهقهه]فریبا جان برای پی بردن به نبوغ ایرانیها این عکسها رو دقیق ملاحظه کنید : تکبیر ! .... وای مردم [شیطان][قهقهه][قهقهه] تقدیم به همه ی دوستان گلم : http://ayandenews.com/news/14150/

فريبا

[نیشخند][خنده]