مردم ما

سلام :

           خیلی اتفاقات درجامعه ی ما می افتد که دیدنش سخت است باورش سخت است  اصلا به هیچ منطق و اخلاقی جور در نمی آید  آنقدر که حسابی دل انسان به درد می آید از خشونت ها .....از بی حرمتی ها ....از خیانت ها .....از باند بازی ها..... و کج فهمی ها و تعصب ها ......و توهین ها که فضای زیستن را برای ما انسانهای عادی که بدون صاحب منصب و مقام  هستیم و خدا را شکر دست مان از هرقدرتی کوتاه است دلخراش و زجرآور است . گاهی این صحنه ها و تجربه ها آنقدر روح انسان را مکدر میکند که هرکس باشی به فکر ترک یار و دیار می افتید ( کاری که صدها هزار نفر کردند و عطای خیلی چیزها را به لقایش بخشیدند )‌  بقول سعدی :

                   سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است درست

                                             نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم !

             شاید حق با سعدی باشد یعنی برای کسی که نخواهد در سختی بمیرد بزند برود مثل خیلی ایرانیهای آواره ی بی هویت شده  ! شاید هم در روزگار سعدی چون نیازی به پاسپورت و ویزا نبود و دنگ و فنگ انگشت نگاری و مرزها و نگهبانها نبود گفتن و رفتن از دیار مادری امر چندان دشوار نبود   گرچه خودش در طول سفرها با همه ی تجربه های گرانبهایی که برای ما در قالب بوستان و گلستان بجا گذاشت ولی سختی ها و مرارت های بسیاری کشید در سرزمین شام و یا بعبارتی روم ( سوریه ی فعلی ) اسیر جنگی مسیحیان در جنگهای صلیبی شد و تا حد مرگ پیش رفت یا در هندوستان هم که نزدیک بود هندوها بخاطر اینکه معبد آنان را قبول نداشت حسابی دخلش را بیاورند که در رفت و خلاصه که در جنگها خواسته یا ناخواسته کلی اضطراب و مصیبت چشید و بازهم نهایتا به همین سرزمین مادری بازگشت با کوله باری از تجربه .

                      اما در زمان ما آزادی آمد و شد حداقل در کشورهایی مثل ما چندان مثل قدیم نیست و هرچه میگذرد انسانها هر روز بیشتر مثل حیوانات در درون حصار مرزها محدودتر میشوند و حکومت ها هرچه بخواهند در این حصار نامرئی به سر آنان که محدود به حصارها میشوند می آورند و راه گریزی نیست !  این حالت تازه آدم را بیاد غزالهایی می اندازد که درون تورهای صیادان خودشان را اسیر میبنند یا ماهی هایی که تور بزرگی می آید و آنان را از گریختن به دریا محصور و اسیر میکند اما خب ما درست است جانوریم اما انسانیم انسانی که آگاه است و با عاطفه اش زندگی میکند و چنین موجودی تاب هیچ حصاری را ندارد ما به هیچ حصاری هیچ حصاری مثل حیوانات عادت نمیکنیم !!! اما در موقعیتی بی حصار و احترام همه ی ارزشهای بالای ما شکفته میشود آن وقت است که میتوانیم به انسان بودن خودمان ببالیم اما در زیر این مرحله یعنی اسارت در هر حصاری با هر عنوان و نیتی ما را از انسانیت می اندازد از عواطف مان دور میکند وحشی میشویم و سفاک ! آگاهی مان نمیگذارد عصیان نکنیم مگر در صورتی که شرایطی بوجود آید که روح ما را از هر حصاری برهاند  و با آگاهی مان بخواند آنجاست که انسان بخاطر آگاهی و عاطفه اش رنج میکشد یا شیفته میشود اما درنده و وحشی نمیشود حریم ها را پاره نمیکند تازه خلاق هم میشود و هرچه در نزد خود دارد را شکوفا میکند .

                       از طرفی این حیوان آگاه این حیوانی که بر خلاف سایر حیوانات به کمند هیچ حصاری در نمی آید و با اسارت ذاتا ستیز دارد چون بسیار میفهمد و بسیار می اندیشد آمیخته با انبوه عواطف خویش است مخصوصا شیفته ی محبت است شیفته ی اندکی محبت و  آنقدر مست اش میکند که وقتی شیفته شد هرچه دارد می بازد تا ببخشد و حتی دردی از دیگری بکاهد مثل خیلی از انسانهای خیر شریف که بدون هیچ چشمداِشتی و معامله ای برای سود آوری در به در به دنبال مشکلات انسانهای دیگری هستند که از زندگی جا مانده اند نمیخواستند جا بمانند ولی چنین شد چرا که زندگی در دنیای ما بر اساس رحم نیست خیلی بی رحم است هرکس نداند یا نتواند را می بلعد اینجاست که انسانهای که میدانند بهره و نعمت زندگی متعلق به همه ی انسانهاست ولی توزیع عادلانه ای از طرف انسانها بخاطر خصلت مالکیت و خودخواهی صورت نمیگیرد عده ای از این مواهب طبیعی بسیار بیش از نیازشان در چنگال میگیرند و از شدت بی نیازی ریخت و پاش ناجوانمردانه ای میکنند و باورشان هم این است که چون دارند با دیگران هرجور که مایلند میتوانند رفتار کنند !! برای این ها خدایشان پول است تمام عبادت شان پول پارو کردن است آنهم تنها به دلیل اینکه خدا فرصتی را به آنان داده است در یک برهه ای که میتوانست  نباشد خلاصه موقعیت مالی برای خود به دست می آورند  تا بتازند این البته مهم نیست هرکس باید بتواند قدرت رفاه و آسایش  داشته باشد ولی بحث رقم ها و در آمدها و ارزشگذاری هاست برای میزان کاری که میکنیم که اصولا میزان دریافتی ها به تناسب کار هیچگاه عادلانه نیست هرکس میداند قانون جنگل است نه انصاف . این است که عده ای خود بخود بالادست میشوند و عده ی زیادتری البته زیر دست میشوند و لذا از زندگی جا میمانند و تازه نسل به نسل این مصیبت را بر دوش فرزندان به ارث میگذارند ! خب از بین بالادستی ها عده ای گمان میکنند  چون بر اساس قانون جنگل که هرکس که زور بیشتری در دست دارد قانون و قدرت و ثروت را میتواند بیشتر تصاحب کند (کسی هم البته جلودارش نیست ) خود را قیم و حتی خدای دیگر انسانها میدانند و جالب است که در رفتار خودشان و خانواده هایشان نوعی تبختر و تکبر رشد میکند و تازه این هم نسل به نسل برای اینان به ارث میماند که بسیار تاسف آور است تا جایی که میان انسان ها همیشه شکافی عمیق پیدا میشود که  از تفاوت چهره ها و لباسها و وسیله ی نقلیه ها میتوان مشاهده کرد...... این لباس و این زندگی شیک این توهم را برای عده ای. از آنان بوجود می آورد که لابد پیش خدا انسان تر از دیگراند و جالب است که به گفته ی قرآن حتی گمان میکنند بهشت و جهنم خدا هم با پول آنان قابل خرید است پس زیاد جای نگرانی نیست !!! هرچه میخواهد دل فراخت بکن ! این است که. در عمل بسیاری از انسانهای شریف از حداقل رفاه و مواهبی که میشد آنان نیز بهره ببرند مثل قدرت خرید مایحتاج شان علی رغم. همه ی تلاش و با زحمت بازویشان و زحمتی که میکشند و اصلا هم تنبلی نمیکنند محروم میشوند ! چرا که سقف زندگی برای آنان کوتاه شده است. 

                    در این میان بیغوله ها و حلبی آباد ها پیدا میشود انسانهایی که ارزشهای انسان بودن را از ابتدا نچشیده اند اصلا یادشان میرود آدم باشند رفتارهایشان توحش میشود حریم های انسانی برایشان محو میشود مثل خیلی از بیماران معتادم که خانواده هایی دارند روی هوا بچه هایی که به زور لقمه جمع کردن بزرگ شده اند ولی قرار نیست در جامعه جایی داشته باشند اصلا فراموش شده اند که اینها هم هستند تنها دلخوِشی شان سگهای خیابانند و تنها استخر رو بازشان جوهای کثیف جنوب شهراست و بیماری انیس و عضوی از خانواده شان خانواده ای که حتی تعدادش بخاطر نیاز به کودک نبوده است شب بوده است و حواس کسی نبوده است بعد هم به امان خدا بچه ای می آید بدون هویت ! خیلی نمیگذرد که این کودکان دیگر کودک نمیمانند و بعضی که یادشان میروند زندگی چه باید یا حداقل میتواند باشد شاید از همان زندگی که از سگ ولگرد خیابان الگو گرفته باشند برای بقا دست به هرکاری میزنند و  انسانی که مثل یک حیوان وحشی درون یک محیط وحشی بزرگ شود به همان اندازه درنده و وحشتناک میشود و آنچه برای یک انسان آشنا زشت و کریه محسوب میشود و بی فرهنگی برای این دسته زیبایی و قدرت و هویت ! حتی اگر دزدی و اعتیاد و قاچاق و رابطه های آزاد برای پول باشد بیخیال از هرچه پیش آید مثل مادری که دو پسرجوانش را بخاطر قاچاق در سن جوانی اعدام کرده بودند وقتی از شرح ماجرا صحبت میکرد در چهره اش هیچ احساس دردی نکردم آنقدر خونسرد حرف میزد گویی برای سربازی آنان را برده اند اصلا گویی طعم از دست دادن و طعم مرگ برای آنان با طعم زندگی موجودش هیچ فرقی نداشت و واقعیت هم همین است کسی که زندگی کند میتواند طعم مرگ و فقدان را بچشد کسی که زندگی برایش پشیزی وجود نداشته چه دارد که از دست بدهد قاچاق میکرده است که یک شبه به اندازه ی آن طلافروش پولی در بیاورد حتی در موردی به طلا فروشی حمله ی مسلحانه کرده بودند ولی در مصاحبه اصلا حس پشیمانی در چهره دیده نمیشد با خنده از نیست شدن اش صحبت میکرد خیلی رقت انگیز است که انسانی به این اندازه حقیر شده باشد که دیگر نفهمد و بعد حذف شود .....

                     همه ی اینها هست و خیلی چیزهای دیگر اما در مجموع آنچه برایم جالب است این است که مردم ما اگر به آنچه درست است و آنچه زیباست قلبا آگاه شوند حتی در بدترین شرایط بهترین انسانهای روی زمین میشوند انسانی کاملا عاطفی و انسانهایی که آماده اند دیگر خودخواه و وحشی نباشند ! یادم هست مرحوم ارحام صدر که از هنرمندان بسیار مردمی و دوست داشتنی اصفهان بود و همه ی محبوبیت اش بخاطر مردمی بودن و خاکی بودنش بود تعریف میکرد که من برای رفتن به تئاتر بجای ماشین از دوچرخه استفاده میکردم و هر عصر میرفتم و دیروقت برمیگشتم یکبار یادم رفته بود دوچرخه را قفل کنم که ظاهرا دزدی از فرصت استفاده کرده بود و دوچرخه را برده بود خلاصه تعریف میکرد چند روز بعد که برای اجرا به تئاتر رفتم دیدم دوچرخه ام سرجایش گذاشته شده  و روی آن کاغذی هست که : درست است که من دزدم و  اما دوچرخه ی ارحام صدراز گلوی ما پایین نمیرود ! مردم ما قلبا پاکند علی رغم خیلی محرومیت ها و اذیت های آشنا و بیگانگان آن سوی مرز به واقع قلبا مظلوم و مهربانند افسوس که معلمین خوبی و پیش قراولان خوبی ندارند و الا نشان میدادند چقدر دوست داشتنی اند اگر احترام و معرفت ببینند ! اگر ریاکاری و تقلب نبینند .  به همین خاطر است که میگویم اگر نمیشود به نصیحت سعدی عمل کنیم اصلا دلخور نیستم چرا که این ملت را دوست دارم و خاکش را بی هیچ ادعایی که بگویم اینجا بهشت روی زمین است نه نیست خاکش نیست اما مردمش را دوست دارم و جهنمی که دارد را به خاطر همین تحمل میکنم ولی دوستش دارم گرچه سخت و هراسناک باشد و گاه بسیار ناامید کننده .

/ 2 نظر / 5 بازدید
نادی

سلام این دردنامه یه زخم کهنه است ولی برای خوب بودن و درست زندگی کردن منتظر شرایط ایده آل بودن کار عبثی است اگر چرک و تعفن محیط را گرفته ما آلوده ترش نکنیم کاش به اندازه همان یه علف هرز هم در پاکی هوا کوشا باشیم.

1

http://salafi-vahabi.blogfa.com/