هرکس جنونی داره خاص خودش !

 سلام :

                          این داستان کوتاه راخیلی پیش تر خوانده بودم ولی به نظرم گاهی حس کردن مطلبی دیرتر از فهمیدن ساده اش رخ میدهد  اما بیخیال برویم سراغ داستانک ....  لئو بوسکالیا در کتابش داستانی را نقل میکند بنام نمایشنامه ی شهر ما به این مضمون که : ... اما یکی از صحنه های تکان دهنده آن زمانی است که امیلی کوچولو میمیرد و او را به گورستان میبرند در گورستان خدایان به او میگویند که میتواند یک روز دیگر از زندگی گذشته اش را به انتخاب خودش زندگی کند و  او دوازدهمین سالگرد تولدش را انتخاب میکند او به زندگی باز میگردد و در آن روز خاص  بالباس جشن تولد از پله ها پایین می آید .. چه شاد است ! روز تولد اوست مادرش بقدری سرگرم تهیه ی کیک تولد برای اوست که برای دیدن امیلی حتی سرش را بلند نمیکند ! پدرش از راه میرسد ولی چنان گرفتار کتابها و کاغذها و در اندیشه ی پول در آوردن است که بی آنکه دخترش را ببیند از کنار او میگذرد ! ... برادرش هم سرگرم کارهای خودش است او زحمت نگاه کردن به خواهرش را بخود نمیدهد  ... بالاخره امیلی تک و تنها در حالیکه لباس جشن تولدش را به تن کرده است در مرکز صحنه و اتاق پذیرایی باقی میماند . میگوید  : یک نفر به من نگاه کند ! خواهش میکنم !  .... یکبار دیگر به سراغ مادرش میرود و میگوید : «  ‌مامان لطفا !‌فقط یک دقیقه به من فقط نگاه کن ! » ....اما کسی نگاهش نمیکند . دختر کوچولو به خدایان پناه میبرد و میگوید : « مرا با خود ببرید ؛ فراموش کرده بودم که آدم بودن چقدر مشکل است ! دیگر هیچ کسی به کسی نگاه نمیکند ! » ......

                                            ***********

                           من همیشه از اینکه خیلی کتاب میخرم ناراحت بودم راستش وقتی دیوانه وار پول کتاب و دی وی دی فیلم و موسیقی میدادم حسابی عذاب وجدان میگرفتم و از شمایی که الان اینجا نیستید و شاید هم دیگر نباشید  چه پنهان که وقتی کلی کتاب و دی وی دی میخریدیم و یواشکی و دزدکی این کتابها فیلمها و سی دی های موسیقی را ( که تازه  قاچاقی از بازار سیاه با هزار خواهش و تمنا  از فروشنده های نامرئی خریده بودم و از آنها میخواستم و میخواهم که مثلا فلان آهنگهای قدیمی مثل مجموعه ی گلها یا قمر الملوک وزیری یا روح پرور و ....  یا فیلمهای نایاب خارجی را برایم بیاورند  )  میگرفتم و با خودم به خانه میبردم ! توی راه توی دلم کلی بد و بیراه بخودم میگفتم و هزار بار به خودم قول میدادم که این دفعه  دفعه ی آخرم است ! ولی خب چه کنم که تا یک کتاب تازه دستم بیاید و حتی گوشه ای از متن اش را بخوانم و حرف تازه ای و نکته ی بدیعی داشته باشد بی اختیار طلسم ام میکند و آقا تا آنرا نخرم روح و فکرم قرار نمیگیرد ! خودم میدونم نوعی جنون است یا اعتیاد  یا هرچه که اسمش را میخواهید بگذارید ولی هست دیگه چه کنم !! .... راستش دیشب رفته بودم بیرون توی خیابان که بگردم به اتفاق دوست بسیار عزیزی که همیشه مرا سرزنش میکند که : ای بابا رضا تو چرا اینقدر کتاب و سی دی میخری ؟؟  که چی بشه آخه ؟ مگه کجا رو گرفتی با اینهمه کتاب و مطلب ؟؟   تازه آدم وقتی زیاد کتاب میخونه خل میشه و دردش و بدبختی اش زیادتر هم میشه مگه بیکاری اینهمه کتاب میخری ؟؟ خلاصه دیشب بر حسب اتفاق باهم رفته بودیم بیرون دیدم یه دفعه رفت توی لباس فروشی و بدون اینکه قصد خرید داشته باشه شروع کرد به خریدن لباسهای مختلف ! خندم گرفت حسابی زدم زیر خنده ! با تعجب پرسید چیه ؟ چرا میخندی ؟ گفتم : واقعا که هرکس  توی زندگی شخصی اش جنون خاص خودش رو داره ! ماها بقول معروف هرکدوم مون یه دیوانگی های مخصوص شخصی داریم که خیلی باهاش کیف میکنیم باهاش عشق میکنیم ... حالا دیدی تو هم مثل من دیونه ای ؟ دیدم خندید و گفت : آره واقعا من دیونه ی لباسم و وقتی بیرون میام چشمام همینطور دنبال لباسها و مد های تازه است ! .... وقتی هم چیزی چشمم رو بگیره خب دیگه تحمل ام از دست میره ! ... منو بگی کلی ازش تشکر کردم ! گفت چرا تشکر میکنی ؟ گفتم : آخه حالا فهمیدم دیگه عذاب وجدان نداشته باشم ! تازه فهمیدم عشق چیزی رو داشتن جزو شخصیت آدمهاست و نباید بخاطر این احساس گناه کرد ... مثل بعضی ها که عشق موسیقی دارند و سیر نمیشن ! بعضی ها دیونه ی شعر هستند و مضامین تازه و کشف حس های تازه و سیر نمیشن ! ... بعضی از دوستان عاشق سفر و ماجراجویی های سفرند و طبعا سیرایی ازش ندارند ... بعضی ها عاشق اینترنت و ماجراجویی و وبگردی هستند تا به مطالب تازه ای برسند و ازش عشق کنند و لذت ببرند ....بعضی ها عاشق ورزش و لیگ و اینجور چیزها هستند ... و خب این ها همه نوعی عشقه در آدم و نباید خودمون رو هیچوقت بخاطرش سرزنش کنیم !!  و اتفاقا به مرور در این عشق حل میشیم و ازش هر روز بیشتر خوشمون میاد !‌ وقتهای آزاد مون رو حسابی پر میکنه و ازش به نوعی آرامش میرسیم و تازه عشق میکنیم !

/ 8 نظر / 11 بازدید
سپیده

سلام ..خوبی بهت میگم انقدر با این خانوما بیرون نرو[خنده] میدونی وقتی داستانکت رو خوندم یاد حرفای امروضمون افتادم... هیچ کسی به هیچ کسی نگاه نمیکند... چطور تموم ماجراهای امروض رو شنیدی و نگفتی بیام وبت!! با اینکه کلی خندیدم اما دلم پر اض غصه بود و میدونم تو هم فهمیدی!! راستی راستی خوش به حالت جنون خوبی داری اما خسیسی اون روض اون همه کتاب خریدی یه دونه شو به من هدیه ندادی...[زبان] این دفعه اومدی اینورا یادت نره روضی که میخوای بری کتاب بخری نگی بیام ببینمت[نیشخند] به خاله سلام برسون[چشمک]

سپیده

تو که انقدر خوب منو میشناسی به نظرت من جنون چی دارم!!![خنده]

رضا منصورزاده

[خنده][خنده] سلام بر سپیده ی عزیز ... دختر خاله ای وای تو که گفتی من از کتابهای شعر خوشم نمیاد ! [نیشخند] اسنادش هم موجوده !! ... راستی این قضیه ی تایپ ( ض ) بجای ( ز ) توی کامنت ات چیه ؟ [خنده]

رضا منصورزاده

در مورد جنون ات هم باشه بعدا پشت صحنه بهت میگم !![نیشخند][چشمک]

فريبا

سلام رضا جان . مثل هميشه استفاده كردم يك سوال: آيا در ايران يا هر جای ديگه كسانی می تونن بدون آی پی پيام بذارن؟ و اگه آره چطور؟ آيا از طريق هك كردن وبلاگ و واردش شدنه يا ...؟ چون مدتيه داره اين كار در هر دو وبلاگم اتفاق می افته

رضا منصورزاده

فریبا جان سلام ... ممنون از لطفت . در باره ی سوالت باید عرض کنم که بله احتمالش هست مخصوصا وقتی ما از فیلترشکن استفاده میکنیم این احتمال بیشتره . مثلا یادته یکبار سرور بنده از روسیه بود و حالا که از فیلترشکن استفاده میکنم از آمریکاست ! بهر حال احتمال اینکه کسی بدون آی پی وارد بشه بیشتر ناشی از استفاده از فیلتر شکنه . با اینحال از اهل فن هم باید پرسید .

روحی

چه مجنون لطیفی[لبخند]