حرفهایی برای نشنیدن ....

سلام :

             گاهی حرفهای تلخی که بدون مقدمه از عزیزی میشنوم شدیدا شوکه ام میکند زبانم را برای پاسخ دادن بند می آورد و  ذهنم قفل میشود ..... و برای لحظاتی سکوت ..... اما و اما با اینحال با آنکه  ابتدا  آتش حرف او  تا مغز استخوانم را میسوزاند اما بمرور با اینکه میدانم چرند گفته است  تا زخم زبانی زده باشد  اما  برعکس از آن نیش و کنایه  خیلی خوشم می آید تناقضی از لذت تحمل توهین !!!  عجیب است که آدم از حرفهایی که گاهی توهین تلقی میکند تازه خوشش بیاید !  نه برای آنکه حرفش به دل نشسته  بلکه حرفهای تلخ ولو ناحق باشد با اینکه حس شوکی که میدهد  حقیقتا تلخ است اما از طرفی هم برایم جالب است درست مثل یک ترمز ناگهانی قطار میماند در یک شیب نامطمئن ........مخصوصا که خواسته باشی در آن شیب به درون مقصدی و مقصودی ناشناس با شتاب بروی که مطمئن نیستی ! .... آن وقت است که بخودت می آیی که ای وای این سراشیبی آن شیبی نیست که بخواهی در آن با این سرعت شیرجه بزنی ....  اینجاست که متوقف میشوی  و  تازه موقعیت خودت را نسبت به آن گوینده ولو عزیزی باشد پیدا میکنی تازه میفهمی در برابر او باز هم تنهایی و نباید نوعی انتظار نزدیک شدن روح ها بهم را داشته باشی . گاهی اینجور میشود وقتی میخواهی فاصله ی نامرئی میان خودت و دیگری را بشکنی با اینکه آغوشش را برای تو باز میکند اما در آخرین لحظات احساس میکنی پایش را روی سینه ات میگذارد که نه ! عقب بایست ! و تو  رانده میشوی به جایی که بودی .  به هر حال انسان در ذات خودش تنهاست و نمیتواند در حصار محبت انتظار امنیت روح و عاطفه ی خویش را داشته باشد شاید بخاطر آنکه بسیاری از محبت های میان ما بازتاب ارضائ خودخواهی های فردی ماست حس مالکیت ماست ...... و البته گاهی یادمان میرود دیگری واقعا از آن ما نیست او هم برای خود احساس مالکیت میکند و تسلیم حس مالکیت ما در نهایت نخواهد شد . به همین دلیل شاید انسان تنها به دنیا می آید تنها زندگی میکند و تنها میمیرد ......

/ 2 نظر / 8 بازدید

با سلام حرفهای شما خیلی به دل می نشیند و با خواندن مطالبتون یک حس همذات پنداری بهم دست میدهد. دغدغه های مشترک داریم آقای دکتر. مرسی از مطالبان گرانپایه شما بهزاد 92/10/24

marya

در زمین دیگران خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو تا تو تن را چرب و شیرین میدهی گوهر جان رانیابی فر بهی گرمیان مشك، تن را جا شود وقت مردن گند آن پیدا شود مشك را بر جان بزن بر تن ممال مشك چه بود نام پاك ذوالجلال مولانا