بحثی در اندر باب فواید تنهایی و حجاب های وابستگی و عادت

سلام :

           گاهی وقتها تنهایی بسیار فرح بخش میشود مخصوصا وقتهایی که پای مسئله ای بنام وابستگی بی موردی به شخص یا موضوعی در این میان مطرح باشد چرا که یکی از مصیبت هایی که در طول زندگی به آن گرفتار میشویم حس وابستگی کشنده ای است که به کسی یا چیزی پیدا کنیم که هیچ اثر مثبتی نداشته باشد و تازه ما را بی جهت به این طرف و آن طرف بکشاند و در این حس شیفتگی یک طرفه آرام و قرار ما را بر هم بزند ! در این حالت است که رسیدن به پناهگاه تنهایی خود نوعی حس رهایی و آزادی فرح بخشی را می آفریند که در پرتو آن میتوان باز از نو خود را بازیابیم همان خود گمشده ای که در گرداب وابستگی به جمعی یا کسی یا چیزی گم میشود وابستگی و شیفتگی ای که شاید واقعا چندان حس استحکامی به ما ندهد جز یک خوشی سطحی و مضحک که تنها ما را از گذر زمان بیخبر نگاه میدارد و نه آنکه ما را بخود آگاه کند . در این شیفتگی های سطحی و وابستگی های روحی و عاطفی موسمی همه ی وجودمان در اراده ی دیگری محو میشود اعم از لذتهایی که میبریم - اندیشه هایی که داریم - عواطفی که به پای دیگری میریزیم و نهایتا همه ی خودمان را . به همین خاطر است که وقتی از چنبره ی این زنجیر وابستگی رها میشویم تازه در می یابیم که کجای زندگی ایستاده ایم ؟ در این حالت فضا برای ما کاملا عوض میشود و تازه در آینه ی تنهایی خود واقعی مان را به دور از هر زنجیر اسارتی می بینیم و هر چه بما میرسد به معنای واقعی در عمق وجودمان احساسش میکنیم اعم از زیبایی ها - لذتها - اندیشه ها و گذر لحظاتی که داریم و آنچه به طور کلی داریم ولی در زیر سایه ی وابستگی ها آن را هیچگاه نمیدیدیم ! وابستگی های سطحی و ناآگاهانه پرده و حجاب عجیبی در برابر دیدگان ما می گسترد که فضا و زمان و هرچه هست در آن محو میشود چرا که ذهن و روح ما را ناخودآگاه  در اسارت خود میگیرد و از ما جز موجود گیج و منگ و خواب آلوده ای باقی نمیگذارد . به همین دلیل در چنین موقعیتی است که اگر به نعمت تنهایی نایل شویم همه ی این زنجیرها گسسته میشود و همه ی پرده های به کناری میرود و ما در پرتو نور آن میتوانیم خود واقعی مان را کشف کنیم و از نو بازشناسیم . در موقعیت تنهایی است که بدون اینکه کسی یا جمعی بر درون ما تاثیر بگذارد دنیای بیرون از خود را آنچنانکه هست می بینیم - افرادی را که در زمان وابستگی و بی خبری در کنارمان بودند و هستند ولی هیچگاه نمیدیدیم احساس کنیم و در موقعیت تنهایی است که تازه درک میکنیم هرچه که پیش آید خوش آید !

                نکته ی دیگری که در مقام تنهایی به آن دست می یابیم رهایی از زنجیر عادت است . چرا که در عالم تنهایی است از آنجایی هر روز به شکلی جهان را از نو کشف میکنیم تا احساس زنده بودن کنیم ( چرا که کسی نیست که ما به دیگر بخود مشغول کند و به امید او باشیم یا به شوق او در جا بزنیم ) خود را وادار میکنیم هر روز دنیا و دیگران را از زاویه ی تازه ای کشف کنیم تا دچار غبار عادت نشویم این است که در این حالت هیچ کس و هیچ چیز رنگ تکرار بخود نمیگیرد مگر به دلایلی دوباره وابسته شویم به دیدن کسی یا چیزی یا منظره ای و ..... . جالب است که در عرفان هم این مسئله بسیار مورد توجه قرار گرفته و کسی مثل محی الدین ابن عربی مصادیق بلند بالایی از حجابهایی را بیان میکند که در واقع اینگونه به نظر می آید که همه چیز برای انسان میتواند حجاب باشد حتی خدا ! یعنی وقتی به هر چیزی و هر موجودیتی تنها عادت کنیم دیگر آن موجود را نمی بینیم حتی اگر آن موجود خدا باشد به این معنا که وقتی به حضور خدا تنها به چشم عادت باور داشتیم خدا را نخواهیم دید و از چشم مان محجوب میشود و این قاعده در همه ی اموری که در اطراف مان در جریان است صادق است ما حتی حضور نزدیکان را نیز وقتی به حضورشان عادت کرده باشیم در واقع احساس نمیکنیم مگر آنکه برای مدتی غایب شوند و از نبودن آنان این حجاب عادت پاره شود و از نبود آنان تازه حضورشان را احساس کنیم بقول سعدی خورشید که در تابستان همیشه هست و داغ است چندان حضورش احساس نمیشود بعبارتی بخاطر عادت به حضورش محجوب است مگر در زمستان که خورشید در لابلای ابرها محجوب است و محبوب مخصوصا وقتی هوا بشدت سرد و یخبندان باشد ! اما در تنهایی این حجاب عادت نیز میتواند گسسته شود چرا که هرچه ما را در سایه ی وابستگی ها از دچار عادت و بی خبری یا ناآگاهی کرده باشد از برابرمان به کناری میرود و تازه چشم بصیرت ما را به دقت بر هرچیزی و هرکسی میگشاید .  

/ 2 نظر / 19 بازدید
سارا

تنهایی واقعاً خوبه ، البته اگه هدفمند باشه و مثل من مجبور به تحملش نباشی. و یا مثلاً وقتی بخوای خودت را بیشتر بشناسی. اما هر چیزی زیادش خیلی درد آوره. مثل شیرینی که زیادش مرض قند میاره. مطالب وبت به دل می نشیند. زیبا و خوب می نویسی. موفق باشی هموطن.

marya

خداوند عزّوجل در روایت قدسی میفرماید: «مَنْ طَلَبَنی وَجَدَنی، وَ مَنْ وَجَدَنی عَرَفَنی، وَ مَنْ عَرَفَنی أحَبَّنی، وَ مَنْ أحَبَّنی عَشَقَنی، وَ مَنْ عَشَقَنی عَشَقْتُهُ وَ مَنْ عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَیَّ دِیَتُهُ، وَ مَنْ عَلَیَّ دِیَتُهُ فَأَنَا دِیَتُه» کسی که مرا طلب کند ، مرا پیدا می کند و کسی که مرا پیدا کند ، مرا می شناسد و کسی که مرا بشناسد ، مرا دوست دارد و کسی که من را دوست دارد ، عاشقم می شود و کسی که عاشق من شود ، من عاشق او می شوم و کسی که من عاشق او شوم ، می کشمش و هرکه را من بکشم خونبهایش بر من است و هر که خونبهایش بر من باشد پس من خود خونبهای او هستم