حرفهای خودمانی !

سلام :

          راجع به سفر احمدی نژاد باشه در آینده مینویسم چون اینقدر تبعات و نتایج اش جالبه که تنها باید در موردش نوشت : «‌ بدون شرح » !!‌

                                        **********

                   خاله ام وقتی فهمید راجع به نامه های عاشقانه ی فروغ نوشتم حسابی ذوق کرد و بعد یواشکی بهم میگه رضا یه چیزی بهت بگم به کسی  (منظور به فامیل و آشناها )چیزی نمیگی ؟ خندیدم و گفتم : نه  البته که نه ! گفت اون وقتها یعنی توی جوانی ام بجای دختر عمه ام که تازه با اقای فلانی منظور شوهر فعلی دختر عمه شون باشه نامزد کرده بود نامه های عاشقونه مینوشتم !! ...... دختر عمه ام بهجت خانوم تازه نامزد کرده بود و از قضا بخاطر انجام نظام وظیفه شوهرش رفته بود سربازی و چون خیلی داغ بودند کلی واسه هم نامه نگاری های داغی میکردند و منم واسه اش از طرف بهجت خانوم نامه های سفارشی عاشقانه مینوشتم . بنده هاج و واج میگم : ای جونوم ....... شما !!!؟ میگه : زهرمار ! ... خب اگه جنبه نداری نگم ؟ میگم : تکبیر ...الهی فدات شم بوگو ! ... میگه :  آره من ! خودم آخه میدونی من رشته ی ادبی بودم و کلی اون وقتها ادبیاتم عالی بود خلاصه چنان نامه های عاشقانه ای بجای دختر عمه ام بهجت خانوم  البته به سفارش خود دختر عمه ام مینوشتم و اونم تازه میرفت با اون خط خرچنگ قورباغه اش پاکنویس میکرد که نگو !!‌... البته اون آقا مرتضی هم حسابی اهل ادب بود و اینقدر احساساتی که یه بار وسط ظهر که این نامه ی عشقولانه ی خاله ام را خونده بود حسابی قاطی کرده بود و بدون مرخصی به قصد فرار از روی دیوار پادگان پریده بود و فرار کرده بود و در به در دنبال معشوق سراسیمه خودش رو رسونده بود در خانه ی دلداری که این نامه رو به خیال خودش نوشته بود یعنی دختر عمه ی خاله ی بنده .... !!  حالا تصورش رو بکنید خاله ی ما اینهمه از خودش احساسات ادبی و عشقولانه در وکرده و آقا مرتضی را هوایی میکرده و وقتی آقا مرتضی میرسیده به کوی دلدار !! و دلدارش در رو باز میکرده با اون قیافه خنده دارش مثل ماست به این حضرت والا نگاهی از سر شگفتی می انداخته و آق مرتضی هاج و واج و متحیر میدیده این دلدار اینقدر یخ و منگوله عین ماست و از خودش می پرسیده پس کو اون همه احساسات آتشین ؟؟ !!‌...... بعد میمونده که این نامه ی آتشین کجا و اون قیافه ی سرد و بی روح بهجت خانم که با تعجب بهش میگفته :‌وا آقا مرتضی این وقت روز اینجا چیکار میکونی مگه پادگاه نیمیری آب یخ میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟  البته بعدها آقا مرتضی که الان نزدیک پنجاه شصت سالی باید داشته باشه فهمید و کلی خندیده بود و به  بهجت خانم گفته بود حدس زدم که تو اینقذه سوات عشقولانه نداری !! ... خنده ام میگیره از اینهمه همزاد پنداری خاله ام که اینهمه وقت میرفته تو حس !! تکبیر ! ... خودمونیم نوشتن نامه های عاشقانه هم مثل خوندنش خیلی هیجان انگیزه خیلی حرفهایی رو که آدم رو در رو نمیتونه به کسی بگه رو توی نامه میتونه بزنه و این زیبایی نامه است . تازه نامه های عاشقانه همه اش لذت و هیجانه از لحظه ی دیدنش تا بازکردن اش و چند بار خوندنش ووووای چه حس خوبی داره ! همه تن چشم شدن و خیره به دنبال او گشتن ولی حالا دیگه از اون محرومیم با ایمیل هم که چیزی لمس نمیشه آخه کاغذی نیست که معشوق اون رو لمس کرده باشه یا قطره اشکی از ما رو به اون برسونه بی حس و بی روح شده احساسات با این ایمیل هایی که دست خط دلدار نیست انگار داریم با کامپیوترمون حرف میزنیم خب حال نمیده ! خب احساساتی نشید این هم پیام بازرگانی بود ! جنبه داشته باشید ! لب و لوچه ها جمع !!

                                            ***********

             توی زندگی آدم زمانهایی پیش میاد که اتفاقات خاصی واسه ات رخ میده اولش گیج ات میکنه نمیدونی خوشحال باشی یا ناراحت ؟؟ خیلی واسه ات البته هیجان انگیزه چون واسه ات یک تجربه ی تازه است و چون بی خبر و همنیطور ییهویی واسه ات رخ داده اون رو به فال نیک میگیری و حسابی قاطی اش میشی ولی به مرور زمان آلوده اش میشی حسابی درگیرت میکنه و بعد ناگهان به همان سرعتی که رخ میده محو میشه ناپدید میشه و میره انگار نه انگار که از اول بوده .... خیلی پکر میشی سعی میکنی فراموشش کنی ولی نمیشه کلافه ات میکنه احساس میکنی هنوز تکلیف ات باهاش روشن نیست ! درسته  اون اتفاق و اون موضوع دیگه تمام شده (‌البته ظاهرا چون بهر حال هر اتفاقی که میوفته همونطور که قبلا گفتم  مثل خراشی که روی تن درخت کشیده میشه خاطرش باقی میمونه )  نیست ولی ذهن ات و روحت درگیرش شده و همه ی وجودت رو حسابی گیج میکنه اینجور موقعها باید آدم هرجور شده تکلیف خودش رو با موضوع مشخص کنه سخته سخته خیلی سخت .... نمیشه گفت آخه چرا باید اتفاق می افتاد ؟ 

                                       **************

                        امروز رفتم ماشینم رو شستم و از اونجایی که میدونستم طبق یک قانون نانوشته وقتی ماشین شسته بشه البته که بارون میاد ! این بود که وقتی دیدم هوا پسه و حسابی ابری شده و رعد و برق شنیده میشه خودم رو گذاشتم حیاط و شروع کردم به ماشین شستن ! از قضا حسابی که ماشین غرق در کف شامپو بود بارون گرفت اونهم چه بارونی و برای اولین بار رفتیم که داشته باشیم همکار فرشتگان رحمت رو در اون بالا با آق رضا در این پایین در مراسم  ماشین شویان ! به این میگن اصفهانی گیری ! .... تکبیر !            

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.زمانی

سلام دکتر خاطرات خاله خانم و باید ازتوی گنجینه بیرون آورد،دستی بهش کشید وگرد وغبار سالهای دور ازش کنار زد.آهسته آنرا باز کرد و ورق به ورق خواند. قدیم ترها وقتی به یاد کسی می افتادند شمعی روشن می کردند ودر زیر نور آن با قلم ودوات از حال واحوالات هم جویا میشدند.نامه هم بوی شاخه های درختی میداد که پرنده ای عاشق برروی آن لانه داشت.روزها ویا شاید ماهها در انتظار جواب نامه لحظه شماری میکردند واین گذر زمان بر عشقشان می افزود.ولی حالا لحظه هاآنقدر شتابزده میروند که دیگر جایی برای عاشق شدن نمی ماند.

زمانیان

یکی از دوستان تعریف می کرد که فلانی( این فلانی اسم داره اما نخواستم مثل جناب عالی راز نگه دار باشم و اسمش رو بیارم) عاشق دختر صاحب خونه اش می شه. این فلانی در اوایل انقلاب پاسبان بوده و تنهایی در تهران زندگی می کرده. خلاصه این آقای فلانی که پاسبان بوده و سوات درست حسابی نداشته. یه روزی برای پدرش که در شهرستان بوده نامه می نویسه که می خواد با دختر صاحب خونه اش ازدواج کن. و پدر با خوندن نامه عصبانی میش ه و مخالفت می کنه. این اقای فلانی دوباره نامه می نویسه و پدرش رو تهدید می کنه که اگر نذاری با عشقم [قلب]ازدواج کنم دست به املیات ( منظورش همان عملیات بوده ) خطرناک می زنه. پدرش سراسیمه میاد تهران که ببینم چه کار می خواد بکنه. و اون میگه منظورش از املیات !!![قهقهه] خطرناک همون خودکشی است و البته او با عشقش ازدواج کرد. اگر به این آقا نرسونید یه روزی ایشان را با همسرش دیدم . وقتی همسرش رو دیدم یاد تناردیه ( در رمان بینوایان) افتادم. بعد با خودم می گفتم مگر می شه کسی عاشق تناردیه با اون هیکلش بیفته. اما عشق که بیاید مانند ویروس اول عقل را زایل می کند. و خدا را شکر که شوهد دختر عمه ی شما و خاله تون نیاز به املیا خطر

رضا منصورزاده

سلام بر همه ی دوستان گلم ببخشید که دیر خدمت رسیدم کمی تا قسمتی گرفتار شدم اما توضیح اینکه این خاله جان بنده در مورد اینکه به کسی چیزی نگی ها !!! .... در اینجا مثل همه ی نسوان و خانمهای عزیز از افعال معکوس استفاده کردند ! العاقل یکفیه الاشاره !

سپیده(خدایی تازه میخواهم)

سلام یه عالم نوشتم بعد ، نه اینکه حواس پرتی دارم بجای اینکه ارسال رو بزنم پنجره رو بستم نمیدونم شایدم اینجوری به دستت رسیده باشه!! حوصله ندارم بازم همون یه عالم رو بنویسم خلاصه اینکه: دوستان دکتر و خودم و شخص دکتر نازنین! جاتون سبز امروز رفته بودم یه جشن تولد متفاوت! البته شاید شوما هم اومده بودین از کنار هم رد شدیم بهتون شکلات تعارف کردیم و همدیگرو نشناختیم اما... شرح جشن امروز رو نوشتم و توی وبم گذاشتم! جشن امروز بر خلاف همه تولدها بجای کیک باتوم و اسلحه داشت و برای بعضی ها کتک و دستگیری! متظرتونم[گل]

Farda

خوش به حال آقا مرتضی میشده اون وقتایی که این نامه ها رومیخونده رو راست بگم نصفه شور وحال عاشقیت همون نامه ها و پیغام هاشه . اون روزا با شوق پاکت نامه رو باز میکردی و این روزها با همون شوق ساین این میشی و ای میل ها رو میخونی! فقط اون اثر اشک ها که جوهر رو پخش میکرد رو کاغذ دیگه دیده نمیشه و شاید هم به خاطر اینه که عاشقای امروزی عاشقتر و فارغ تر از عاشقای قدیمین. [قلب][گل]

fariba

http://www.youtube.com/watch?v=ASULQ-XpLAQ مردم بيرون سازمان ملل: رای ما موسوی بود، كثافت دروغگو

fariba

سلام. سپيده جان باز هم وبلاگت مشكلاتی پيدا كرده...

فاطمه

سلام....عجب خاله ی بلایی داری...دستش درد نکنه....[نیشخند]

سپیده(خدایی تازه میخواهم)

بیچاره وبلاگ من سلام فریبای عزیز و بعد از فریبا بر همه[نیشخند] خانوما مقدمند من نمیدونم وبم چه بلایی سرش میاد؟؟؟ هزار بار قالب عوض کرده که بدون مشکل باشه بازم...!!![ناراحت] بازم قالبش رو عوض می کنم سرفرصت...شاید مشکل حل بشه[نگران]

رضا منصورزاده

دوستان گلم این هم وبلاگ تازه ی بنده برای حرفهای خودمانی ام به این آدرس تشریف بیاورید وسیله ی ایاب و ذهاب در محل حاضر است .این وبلاگ : http://rezamansourzade.persianblog.ir/