اندر لطایف طنز !

 خودمونیم زندگی خودش طنزه مثل همین مملکت ما حالا شوما به من بگید چی چی این مملکت درست و حسابیه تا من جدی بشم ؟؟ هان ...؟؟ جای همه ی دوستان خالی دیشب در داروخانه بعد از دیدن سریال یوزارسیف برای رفع خستگی به کمک وسایل صوتی تصویری که حاجی تون یعنی بنده تهیه کرده بیدم در طی یک عملیات شهادت طلبانه و دشمن شکن به همراه عده ای از یاران گرمابه و گلستان و مشتاقان ولایت دست به حرکات موزونی همراه با نوای فرح بخش و روحانی معین و ایضا بقیه ی شاعران معاصر زدیم که پیچ کمرمان باز شد ( توصیه میکنم واسه جلوگیری از آرتروز کمی تا قسمتی روزها برقصید )‌ و خستگی از تن به در آوردیم .  ... دیشب  طنزهایی را از عبید زاکانی و دیگران انتخاب کردم وبرای همکاران تعریف میکردم که طنزهای ایران چقدر قدمت داره و چقدره باحاله ! لذا اینجا هم بعنوان رفع خستگی از بحثهای جدی که چون دیشب برای همکاران مون در آبدارخانه ی مبارک عرض نمودیم گفتیم فراشباشی بیاید و سفره ی آن را در اینجا نیز بگستراند محض شادی روح دوستان !!

                   مولانا قطب الدین شیرازی را عارضه ای روی نمود مسهلی بخورد . مولانا شمس الدین عبیدی به عیادت او رفت بگفت : شنیدم که دیروز مسهل خورده بودی از دی باز به دعا مشغول بودم . گفت : آری دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت !! ...

                  شخصی خواست که پف در آتش کند بادی از ...ش بجست فی الحال پشت در آتشدان کرد و رو به ...ش گفت : اگر تو عجله داری بفرما !! ..

                  ترسایی مسلمان شده بود گرد شهر می گردانیدند ترسایی دیگر بر او رسید گفت : مسلمانان سخت کم بودند تو نیز مسلمان شدی  1؟؟ ...

                  پسر ترکی در چاه افتاد به پسر گفت جان بابا صبرکن جایی نرو تا من بروم رسنی( طنابی ) بیاورم و تو را بیرون کشم ! .... پسر گفت : صبر نکنم چه کنم ؟؟ 

 

               از افرادی که در اصفهان می شناسند مرحوم صمصام بود که از افراد عارف مسلک و دوست داشتنی و حافظ کل مثنوی بود و البته بخاطر کارهای خیرش مشهور و طناز قدیم بود من خودم بچه که بودم دیده بودمش خیلی پیرمرد باحالی بود همیشه یک عمامه سبز بسر میگذاشت و سوار بر اسب این مجلس و اون مجلس میرفت و بی مقدمه  شروع به سخنرانی میکرد و هرکس هم که سخنران بود به احترام اون و هم بخاطر متلک های احتمالی جرات نداشت اعتراض کنه صمصام هم از همون روی اسب گاهی مردم رو نصیحت میکرد یا خلاصه اگر مطلبی بود تکه می انداخت که گاهی ضرب المثل میشد مثلا یکبار که دیده بود مسئولین وقت خیلی مشروبات و مخصوصا آبجو میخورند توی مجلسی رفته بود و بر خلاف همیشه که میومد و سخنرانی میکرد این بار ساکت شد همه مبهوت بودند که چی شد که صمصام ساکته ؟؟؟ خلاصه اصرار که سید حرفی بزن خلاصه بعد از کلی اصرار گفت :

             دیشب این اسب من غذاشو نمیخورد خیلی اوقاتم تلخ شد !  هرچی جو داشتیم آوردم جلوش گذاشتم بلکه بخورد دیدم نیمیخورد ! بهش گفتم : خره این جوس بخور چاق شی ! بازم نخورد . گفتم : اگه نخوری مریض میشیا !  دیدم بازم نخورد گفتم : خره این جو را نخوری از دستت میره ها !! ببین آبی این جو را فرماندار میخوره بخور !  استاندار میخوره ! وزیر میخوره ! خره بخور ! ....

             یا یکبار که یکی از سران اومده بودند اصفهان و خیابانها رو قرق کرده بودند که کسی وسط خیابان نیاد اتفاقی صمصام از یکی از کوچه های فرعی پیداش شد و صاف از جلوی هتلی که کلی مامور و پلیس ایستاده بود سر در آورد یکی از نیروهای امنیتی پریده بود جلو و صمصام رو نشناخته بود داد زده بود : مردک اینجا چه غلطی میکنی مگه نمی بینی اینجا رفت و آمد ممنوعه ؟؟ صمصام هم خیلی خونسرد با اون لهجه ی اصفهانی اش گفته بود : سرکار تقصیر من نیست تقصیر این الاغه نفهمه که شما را بجا نیاورد ! بعد هم دم اسب اش را زده بود بالا و گفته بود : حالا دعوا که نداریم بیایید شماره ی پلاکش رو بردارید !! ....

پانوشت :

١- یعنی احمق کم بود تو اضافه شدی ! ...

                                         

/ 39 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام خدمت دوستان عزیزم و ببخشیدکه کشیکم نمیذاره خدمت برسم انشالله امشب دقیق بخونم ببینم چی نوشتید ؟ فریبای عزیز سلام ... ببینم از کی تا حالا با عبید زاکانی خویش و قوم شدی که دیگه بهش میگی عبیی ؟ وا چه ناز !![قهقهه] اما در مورد قزوینی راست میگی خب یعنی اومدیم رعایت کنیم حالا بزن تو ذوق مون ![نیشخند]

بشقهذش

من يك تار موی حافظو با صد تا عبيد زاكانی عوض نمی كنم [پلک]

رضا

راستی دوستان در صورت تمایل سری به وبلاگ دفتر عشق بزنند که نیروانای عزیز با شعری آنرا به روز کرده است ...

سپیده (خدایی تازه می خواهم)

خیلی جالبه آدم واسه خودش رو وبلاگ کامنت بذاره بعد خودشم پاسخ کامنت خودش رو بده من که کم آوردم تازه می بینم اینجا یه پا پیام بازرگانی شدین وبلاگ تبلیغ میکنین بر بخیل و حسود لعنت شاید درآمد کشیک و این حرفا کفاف زندگی رو نمیده خدا به همه مظلومین کمک کنه یا حق

تنها

سلام . من تنهایم و سرآغاز یاد من است [ابرو] . حالا ما یه چیزی گفتیم شما چرا به نفع خودتون پس و پیچش میکنید آقا ؟ [عصبانی] ما اگه آش پختن بلت بودیم که روغن دارش رو واسه دشمن [چشمک] می پختیم . تازشم مگه من از شما پرسیدم چرا بعد از سریال یوزارسیف به قر کمر افتادید ؟ ای وای اونم توی داروخانه ؟ آخرش واستون یه آش دهن سوز می پزن [نیشخند]

رضا

سلام صبح بخیر تکتیر !! من که باشم که بر آن خاطر عاطل گذرم !! حالا آش هم نباشه پیتزای لری هم قبوله !! .. آقا ما بعد از دیدن احساسات پر شور یوزارسیف و زلیخا تازه فهمیدم علت نه گفتن زلیخا به یوزارسیف این بوده که فهمیده جومونگ هنوز زنده است ! کف مرتب برای زلی بقول فریبا !

رضا

خلاصه که از این آش لرزه بر اندام مان افتاد مخصوصا از قسمت روغنش ! ....

رضا

[خنده][نیشخند][گل]

تنها

سلام . صبح بخیر رضای عزیز پدر بزرگ ما باباجونم من آشپزی بلد نیستم . لطفا طرز پخت پیتزای لری رو بدید ما که ترکیشو بلد نیستیم چه برسه به لری . بعدشم چرا میترسی مگه ندیدی بعضیها [متفکر] چه راحت واسه دشمن خط و نشون میکشن ؟ یاد بگیر [ساکت]

تنها

عزیزم چرا سپیده جونو اذیت میکنی ؟ نوشته هات حکایت دلتونو و سنتونو میگه [خمیازه] ما به شوما مدیون شدیم .پس طرز تهیه عرضه اندام جلوی دشمن : یه ذره از خود متشکر بودن یه کوچولو دروغگویی . حالا اگه قدت هم بلند نبود عیبی نداره [نیشخند] راستی بگو ببینم چرا مامان ؟ آخه نوشته های من کجاش مامانیه ؟[نگران]