سلام :

                گرچه مسائل انسانی نابخردانه سخت پریشانم میکند و نمیتوانم از یادببرم چه ظلمها و جنایت هاست که بشر دست به آن نیازیده است و مهم نیست چقدر با تکنولوژی رفاه مان و قدرت مان بیشتر شده است مهم این است که هنوز وحشی هستیم و آدم نشده ایم هنوز درنده ایم و پایش که بیفتد حیوان سفاکی میشویم اما در مورد مسائل شخصی ام مسئله فرق میکند حریم خودم است و آسیب و آزاری که می بینم را نمیخواهم بسط بدهم این است که خیلی وقت است نسبت به خیلی از چیزهایی که آزارم میداد و گاهی باعث میشد حسابی از کوره در بروم بیخیال شده ام ! بیخیال به شیشه ی ماشینم که وسط ظهر یکباره تصمیم میگیرد بالا و پایین نرود بیخیال به چراغهای راهنمایی که وقتی عجله دارم قرمز میشوند آنهم چه قرمزی ! قرمز آلبالویی حسابی !  از قدیم درست میگفتند که هرچه سنگ است مال پای  لنگ است .... بیخیال به راننده ی احمقی که جلوی همه حرکت میکند ولی آنقدر آهسته که ترافیک سنگینی درست میکند و دلت میخواهد محکم توی مخ وامانده اش بنوازی تا بلکه هوا وارد آن شود بلکه تکانی بخودش بدهد ..... بیخیال کلاسهایت که عده ای متعصب کور فضول باعث تعطیلی اش شدند .... بیخیال حرفهایی که با دلیل و برهان می زنی ولی کسی نمیشنود ... بیخیال خیلی چیزها که حرصش را میخوری ولی آنکه چشم دارد و حقیقت را می داند نمیخواهد ببیند ..... بیخیال به آنکه خیلی ذوق زده اش میشوی ولی دوست دارد با تیغ زبانش ذوق مرگت کند .... بیخیال آنکه از تو دل خوشی ندارد و میخواهد سردی رفتارش را به رخ ات بکشد یا تکه ی می اندازد بخیال آنکه تو اهمیت میدهی ولی نمیداند که تو بیخیالش شده ای ... بیخیال موقعیت هایی که در آن حسابی دچار شور و آرامشی ولی عده ای آن شادی و آرامش ات را با حرفی و زخم زبانی بهم میزنند..... بیخیال آنچه تو شانس و اقبال می نامی و من اختیار و انتخاب.... بیخیال هوایی که درست در این مملکت بس ناجوانمردانه گرم است .... بیخیال آدمهایی که نمیخواهی ... بیخیال آدمهایی که نمی خواهند.... و حالا میفهمم چقدر پادشاهم وقتی بیخیال آن چیزهایی شده ام که دلم را می شکست و می آزرد ... دلم نمیخواهد گریه کنم وقتی بیخیال شده ام ولی خب گاهی نمیدانم از کجا دلم با همه ی بیخیالی ها سرریز میشود معلوم نیست این دل وامانده از جنس چیست ؟ هرچه سخت اش میکنم آخرش می شکافد و گونه هایم را خیس میکند ....                            

               

/ 3 نظر / 11 بازدید
مدینه

گاهی بی خیال دیگری که جهنم است به قول سارتر....

يك دوست

سلام بر دوست خوب و عزيزم وقتي اين مطلب را خواندم به ياد شخصيت "جان كافي" در فيلم "مسير سبز"افتادم.روح پاك او ديگر تحمل اين همه آلودگي و تعفن را نداشت وچه رنجي ميكشيد از بودن. اما چاره چيست دوست من؟ بايد تحمل كرد اين راه سبز طولاني را. يك روز مي آيد كه ديگر نيستيم و نمي بينيم اين همه پليدي و پلشتي را. نميدانم شايد هم در آن روز دلمان براي همين آلودگي ها تنگ شود.

نادی

سلام عیدتان مبارک شاید گاهی بتوان ندید و یا نشنیده گرفت یا بی خیال گذشت ولی بی حس و بی تفاوت نمی توان شد اون اشکی که از گوشه چشم سرازیر میشود نشانه زنده دلی شماست که شکرانه دارد