دیدن همه کس را و ندیدن خود را

سلام :

             عیب بزرگ چشمهایمان این است که بسیاری از مواقع واقعیات خودمان را نمی بینیم ! و این چه درد بزرگی است .... آدم خیلی وقتها گمان میکند خیلی دارد درست زندگی میکند چرا که اصولا تنها دیگران را می بیند و هیچگاه نظری بر خودش کردارش و رفتارش نمی اندازد بلکه با این چشمهای باز عموما دیگران را رصد میکند نقد میکند و برای آنان نتیجه گیری میکند در حالیکه واقعیت آن است که خود مان بیشتر نیاز به رصد و نقد داریم اما افسوس که خیلی وقتها چشمهایمان را بر روی خودمان می بندیم و این بستن چشمها این گمان را به وجود می آورد که صرف دیدن و دانستن عیبهای دیگران به معنای آن است که خود از هر عیبی منزه ایم ! اما یکی از آفات مهم خود را ندیدن همانا داشتن این فرض است که چون ما موضوعی را خوب درک کرده ایم و لاجرم از آن آگاهیم پس لابد دیگر موضوع تمام است و لابد باید بکوشیم این آگاهی را به دیگرانی که چون ما ستاره ی مشعشعی نشده اند تفهیم کنیم که -  العرفان و ما ادراک ماالعرفان ؟؟ !! .....متاسفانه داشتن آگاهی و دانش گاهی این توهم را غلیظ تر و پیچیده تر میکند چه بسا محققی که خود دانای همه ی دردهاست اما از درد خود غافل است ! چه ساده لوحانه بسیاری تصور میکنند مطالعه در باره ی عرفان و داشتن اطلاعات نجومی در باره ی عرفا لابد ما را به غلط عارف میکند ! چنین نیست که با حلوا حلوا کردن دهنی شیرین شود ! اصلا نمیدانم چرا همیشه ما به تئوری ها چسبیده ایم و چرا بی هیچ ادعایی دست به تجربه ی عملی نمیزنیم ؟ و آن علم و آگاهی را بکار نمی بندیم ؟؟ عارفانه زیستن در قرنهای اول نوعی زندگی بود که طعم و حس محشری داشت که کسانی چون مولانا -غزالی - شمس تبریزی- حلاج - عین القضات همدانی - عطار - سنایی و ......   آنرا زیستند و هرچه نبشتند حاصل کشفهای آنان بود نه حاصل مونتاژ دفتر قدمای شان بر همین اساس نیز آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند و ماندگار میشود  اما و اما هزاران افسوس که متاسفانه طی قرنهای بعدی  معنی عرفان و تصوف به قهقرا رفت و تبدیل خواندن اوراق گذشتگان و آنگاه به حرافی متاخرین تبدیل شد چنانکه امروز ما عارف نداریم بلکه همه مفسر عرفان اند و موضوع به ظواهر و ویترینی برای تفاخر تبدیل میشود چنانکه همه ی نامداران تفسیر سخن قدما را یک به یک بر عمل ترجیح میدهند البته در این امر حرجی بر آنان نیست که عرفان که ذاتا امری بسیار عملی و ذوقی و کشفی است اگر به علم تبدیل شود ( چنانکه بعضی جاها برایش واحد درسی هم لحاظ کرده اند که خنده دار بود وقتی دختر خانمی داشت دم از اینکه من در عرفان همه ی واحدها را گذرانده ام گویی کتاب صد میدان خواجه عبدالله انصاری را در عمل پاس کرده است ! ) چون سایر علوم به میدانی برای عرضه اندام علمی و مجادلات لفظی تبدیل میشود گویی همه با خواندن مثنوی پسرخاله ی مولانا شده ایم ! در حالیکه هیچگاه نمی پرسیم مولانا شدن چه طریقتی دارد یا غزالی بودن چه مرارتهای عملی را می طلبد یا بوسعید ابوالخیر بودن چه سیری دارد ؟ نه اینکه گمان کنید این حادثه موضوع تازه ای است که قدمت اش به بوعلی سینا میرسد که مقامات العارفین نوشت و موجب طعن آنانی شد که در باره اش گفتند :

                      ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

                                                  ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست !

            تا جایی که وصیت کردند :

                      بشوی اوراق اگر هم درس مایی

                                                 که درس عشق در دفتر نباشد !! ‌

               واقعیت آن است که عرفان از عمل آغاز شد و آنچه موجب جذابیت آن در نزد مردم و اقبال آن شد زیبایی های رفتار و جلوه های عملی عارفان بود نه مقامات نویسی مورخین اما گویا روند تاریخ چنین است که مرور زمان کشف ها را کم میکند و و در جا زدن مان را با تکرار مکررات در ریزه خواری از گذشتگان بسیار ....  به راستی ما نسبت به آنان هیچ گامی در این قرنهای اخیر به پیش نرفته ایم در حالیکه عرفان بفرموده ی ابوسعید ابوالخیر آن است که خدا رحمت کند کسی را که گامی پیش نهد ! .....

/ 4 نظر / 12 بازدید
گیتا

با عرض سلام عرفان شناختی راز گونه از خداوازجهان هستیست و هدف ان رسیدن به حقیقت است که تنها در کسانی این شناخت واقعا رشد میکند وحاصل میشود که دل وحال درونی مستعد این کار را داشته باشند وبه قول یکی از بزرگان اگر کسی طالب معرفت باشد و در طلب جدیت داشته باشد در و دیوار معلمش خواهند بود وگرنه سخن پیامبر هم در او اثر نخواهد کرد چنانچه در ابوجهل اثر نکرد. در واقع بیشتر افرادی که به دنبال عرفان هستند در راستای فرد گرایی خویش به دنبال معنویت گمشده درون خویش هستند و حتی پس از این تلاش نیز اگر ان جوهره ی مناسب و ان شوق و حال درونی برای یافتن خدایی که در ان ها غایب شده است را نداشته باشند به نتیجه نخواهند رسید . در واقع طبق صحبتی که شما فرمودید اگر کسی از این وان ایراد گیری ومنطق گرایی ومقایسه گرایی کرد در واقع خود هم بویی ار عرفان نبرده است.

بــــــردگی کلمـــات

عشق رفاقت است نه رقابت و در رفاقت سالم کسی بازنده نیست. عاشقانه های اشتباه به مانند سرابند از دور زیبا و از نزدیک تهی از حیاتند سلام و وقت به خیر

دریا

درود جناب منصورزاده بسیار به جا فرمودید.اون عطشی که روح رو بیدار میکنه و به دنبال خودش میکشونه تنها از کتاب بیرون نیامده.باید اول درون رو درگیر کنه بعد به ظاهر نمایان بشه.صرف حافظ طوطی وار تاریخ تفکر ، انسان رو متفکر نمیکنه خود اصیل که زندگی رو به یک انسان مقلد و ناخالص بسپاره به جز یک انسان سردرگم و بی هدف چیزی باقی نمی ماند.