در گرامیداشت فروغ فرخزاد .... درنگی در نگرش عشق فروغ ....

            نامه هایی است بسیار جذاب و لطیف که حتی وقتی همراه با خشم است باز دلنشین است . گاهی آنقدر این نامه ها مثل خواندن هر نامه ی عاشقانه ی دیگر رشک برانگیز است که آدم از عظمت روح فروغ متحیر میشود متاسفانه نامه های پرویز به فروغ در دسترس نیست ( ظاهرا فروغ همه را نابود کرده یا شاید هم بخاطر خیلی مسائل آنها را آتش زده تا با گذشته اش وداع کند ) به همین خاطر ارزیابی درستی از شخصیت و رفتارهای پرویز شاهپور در دسترس نیست و این دریغ همیشه در بررسی زندگی افراد نامدار ایرانی همواره برجسته است که ما گذشته ی خویش را نابود میکنیم تا شاید خود را منزه نشان دهیم یا واهمه داریم مورد شماتت قرار گیریم و این همیشه آیندگان را در ابهام نگهمیدارد که با سوالات بیشمار ذهنی آشفته داشته باشند و هیچگاه در نیابند که فلان بزرگ چگونه زندگی کرد و زندگی را چگونه میدید ؟ اما بعد از مرگ پرویز شاپور و انتشار نامه های فروغ توسط مرحوم عمران صلاحی نکات تازه ای روشن شد . نامه های فروغ انتشار یافت تا حرف و حدیثهای زندگی لطیف ترین شاعره و روح زنده ی زن معاصر ایرانی یعنی فروغ روشن شود و از طرفی خود نگهداری نامه های فروغ توسط پرویز شاپور و عدم نابودی آن توسط او و نیز عدم ازدواج مجدد پرویز علی رغم همه ی ابهاماتی که در زندگی آن دو بزرگوار وجود دارد خود بیانگر این حقیقت است که پرویز چقدر در فراق فروغ می سوخته است ولی بر خلاف فروغ آن بروز وحشی و آزاد را نداشت که خود را از بند قیود سنت ها و عرفهای جامعه ی ما رها کند و احساساتش را بی هیچ پروای شماتتی بروز دهد ( شاید هم در نامه هایش بروز داده باشد کسی چه میداند ! ولی در دسترس نیست ) در حالیکه فروغ علی رغم سن پایین اش یعنی بین سنین هفده تا بیست و یک سالگی از چنان شعور و درکی از عشق رسیده بود که خواندن سطر سطر حرفهایش حقیقتا دل آدم را میلرزاند و مرا سخت به حسادت به پرویز وادار میکند ! خنده دار است آدم شیفته ی یک به ظاهر معشوق مرده باشد ولی حقیقتا آنقدر در کلماتش عشق زنده است که بی اختیار انسان عاشق فروغ میشود . در طی نامه ها فروغ به عشقی اشاره میکند که در دل دارد و انتظاری که از معشوق دارد که شاید درد مشترک همه ی ماست . او از پرویز تمنای مادیات ندارد و حتی در بند خیلی از رسم و رسومات نیست او حتی از پرویز وقتی که در نامه ای بارها جمله ی دوستت دارم را میخواند بر می آشفته میشود و بر کلیشه ای بودن این اظهار عشق اعتراض میکند و چه زیباست که از پرویز میخواهد بجای دیدن خال و ابرو و لب و کمر و ... خود او را ببیند و بی پروا باشد نه متملق به او تنها محبت کند آنهم محبتی بی تملق ! ....... زیبایی این نگاه در این است که حقیقتا عشق در تملق برای وصال نیست در دیدن واقعیت افراد است همانطور که هستند و پذیرفتن آن است و الا همه ی ظواهر جسمی ما یا بسرعت عادی میشوند و از یاد میروند یا به مرور زمان کهنه میشوند و از ریخت می افتند ! ... در حالیکه عشق اگر وابسته و یا بخاطر این چیزها باشد دیر یا زود محکوم به نابودی است . حتی عشق بقول زنده یاد نادر ابراهیمی در یکی شدن عاشق و معشوق نیست ! حرف درستی است قرار نیست ما در دوستی ها و از آن بالاتر عشق یکی شویم اتفاقا زیبایی و جذابیت عشق در باقی ماندن تفاوتهاست و همین تفاوتهاست که ما را به سوی هم سوق میدهند .

                      اما مشکلی که شخصا فروغ داشت و خیلی ها هم دارند نقشی است که از پرویز  انتظار داشته است یعنی انتظار نقش ایفای حس پدرانه برادرانه و حتی خواهرانه در کنار نقش معشوق و شوهر و در کنار او محبت پدری را میجوید که هرگز نداشته است و این مسئله ی قابل توجهی است خیلی از ما در برخورد با عشق درست همان کمبودهایی را می جوییم که فاقد آن بودیم و این گاهی وقتها اگر طرف مقابل مان درست نتواند همزاد پنداری ما را درک کند موجب دردسر و گاهی انحراف میشود . بعضی زنان در وجود مرد مورد علاقه چهره ی پدرشان را میجویند و سعی میکنند خصوصیات آن پدر فرضی را البته چنانکه باب میل شان باشد بر روی او پیاده کنند و بعضی مردان هم متقابلا در وجود زن محبوب خویش شخصیت مادرشان را البته با کمی دخل و تصرف میجویند که اینبار مورد طبع شان باشد . و فروغ به اندازه ی یک خانواده درد داشت و از پرویز میخواست برایش همه کس اش باشد شاید به همین خاطر است که عشق پرویز برایش چنان فرصت و پیوند گرانبهایی بود و همه ی وجودش را خالصانه پر کرده بود . گرچه سوالات بی شماری در ذهن می آید که چه شد که آن عشق زیبا بخاطر سعایت و بد گمانی و شایعه های ناجوانمردانه دگرگون شد ؟ چه شد که بعد از آن تبدیل به متارکه شد ؟ آیا طبع آزاد و وحشی و بی پروای فروغ که نمیخواست مثل زنان دیگر آن روزگار و البته بعضا مثل حالا در قید و بندهای جامعه باشد و انتظار حمایت فکری و روحی از پرویز را داشت منجر به این اتمام غم انگیز شد و  زخم عمیقی بر دل فروغ نهاد ؟ طبعا از قرائن پیداست که پرویز بسیار درون گرا و سنتی بوده و یا اگر تا حدودی قصد مز مزه کردن عشق های غیر سنتی را داشته (‌ که از نامه های قبل از ازدواجی که بین او و فروغ رد و بدل شده هویداست چنین بر می آید که قصد او تنها به وصال رسیدن بوده و بعد ادامه ی زندگی بر اساس روال معمول و عرف ) ولی بعدا دریافت که فروغ همه ی آن نظام سنتی و همه ی آن پندارهای محدود کننده را زیر سوال میبرد و خود را از قید آن حداقل در شعرهایش و نامه هایش آنجا که به زیبایی سخن از عشق و تمناهای جسمانی اش میگوید  رها ساخته و دنیای عشق را جور دیگری می بیند آزاد و بی پرده و به دور از محدودیتهای نامعقول ( که امروزه در نظر ما عادی و طبیعی می آید برخلاف عرف آن روز که ابراز هرگونه سخنی از لب و دندان یار گناهی نابخشودنی و مستوجب انواع فحاشی ها و تهمت ها بوده ) دریافت که ظرفیت همراهی با چنین روح عصیانگر و پرواز طلبی را ندارد و  فروغ خود را پرنده ای که مردنی است نمیداند او بیشتر طالب پرواز بود . پروازی در افق زیبایی های زندگی و دردها و رنجهایی که آدمی میکشد مخصوصا اگر زن باشد ولی افسوس که گرد شایعه و افترا حتی بر دامن پرویز نیز کشیده شد و از بعضی نامه های فروغ بوی ناخشنودی و دردهای جانکاهی به مشام میرسد که ظاهرا بعضی دوستان و آشنایان پرویز بر روح پرویز نشاندند و بذر بی اعتمادی و تیرگی آن عشق پاک را افکندند و شد آنچه نباید میشد . ظاهرا بعدها ابراهیم گلستان سعی کرد همه ی آن کمبودهای رفتاری پرویز را در برخورد با فروغ جبران کند با آنکه خود کمبود احساسی نداشت و شهرت و مکنت و .... داشت و نیازی نبود ولی غرق در شخصیت فروغ شد گرچه این سوال همیشه در ذهنم می آید که چرا هیچکدام از آن دو یعنی پرویز و ابراهیم بعد از فروغ هیچگاه دیگر حرفی از فروغ نزدند و راه سکوت را در پیش گرفتند ؟؟؟!!! آیا نسبت به هم کینه و خصومتی داشتند ؟ و همدیگر را در مورد فروغ شماتت میکردند ؟ پرویز در تشیع جنازه ی فروغ حاضر نشد و ابراهیم گلستان هنوز که هنوز است مهر سکوت بر لب دارد گرچه هجران او و هجرت اش به اروپا و ترک خانواده اش گویای تاثیر و علاقه ی مفرط او به فروغ است ولی هیچگاه کسی نفهمید فروغ بعد از ترک پرویز و زندگی در تنهایی اش و بعد در آشنایی اش با ابراهیم گلستان بر وی چه گذشت و اشعار او که بازتاب روح بی قرار زنی است که بسیاری از زنان شاید خود را با او همزاد پنداری کنند بر وی چه گذشت ؟ چه رفتارهایی از فروغ باعث گمانهای منفی در مورد او شد ؟  این درد همیشگی ما مردان است که در عشق بقول جورج فرانکل گاهی دچار سادیسم میشویم شاید هم بشدت لذت میبریم و احساس قدرت در عشق میکنیم و از فرط عشق وقتی تحمل آنهمه محبت را نداشته باشیم معشوق را می آزاریم و بر خلاف میل مان او را دفع میکنیم و آنگاه بشدت پشیمان میشویم در مورد زنان قضیه بر عکس میشود یعنی طبع مازوخیستی شان گل میکند و با همه ی خود آزاری ها سعی در بدست آوردن محبوب میکنند و همه نوع تحقیر و آزار را بجان میخرند و از این حس لذت میبرند تا طعم عشق را احساس کنند .  خیلی چیزهای دیگر هم بود که میخواستم در این باره و در باره ی عشق فروغ بنویسم باشد برای بعد ........

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا منصورزاده

http://hapali.wordpress.com/2009/07/28/%d8%a8%d8%ae%d8%b4%d9%8a-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/ دیوان شعر محمود احمدی نژاد

رضا منصورزاده

با عنایات حضرت حق و پیگیری امت مسلمان و شیعیان عزیز و به حول و قوه الهی و کوری چشم دشمنان و تمامی‌ رنگین پوشان و سنگین پوشان اعلام میداریم , بیت المقدس آزاد شده، تمام خطوط در فلسطین اشغالی آزاد بوده و هیچ مشکلی‌ نیست. اسرائیل آشتی‌ ملی‌ با ملت مستقل فلسطین اعلام کرد و برپایی هر گونه مراسم، تجمع، تظاهرات تحت نام روز قدس ، یا عناوین جعلی که هر گونه ارتباط با رنگ سبز دارند در سراسر جهان که ایران هم شامل آن‌ میشود تا اطلأع ثانوی ممنوع است. قابل ذکر است مراسم جایگزین با حضور مجدد نخبه گان با حضور رهبری در فرصت موکول انجام خواهد شد. مزید امتنان است اگر امت همیشه در صحنه این یک روز قدس را در منزل نشسته و فریب دست نشانده های دشمن را نخورده ، بلکه این دست دشمن که از آستین منافقین بیرون آماده با همکاری برادران گمنام قطع شود و ما مجددا خواب آرام پیشین خود را بیابیم. و دامتو برکاته سید علی‌ خامنه‌ای و سید حسن نصر الله

رضا منصورزاده

هنگام بازگشت از كليسا، جك ازدوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟» ماكس جواب مي دهد : «چرا از كشيش نمي پرسي؟» جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد : «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم . » كشيش پاسخ مي دهد : «نه، پسرم، نمي شود.. اين بي ادبي به مذهب است . » جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند . ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذارمن بپرسم . » ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد : « آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟» كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد : «مطمئناًً، پسرم . مطمئناً . »

رضا منصورزاده

شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش و سرخی انار را به لب بزن به لب بکش شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر عبیر و عود و مشک را سپند دانه دانه کن چراغ داغ باغ را تجلی جوانه کن طلوع دف شمس را به صبح من غزل بگو دو بیت ازشکر بخوان سه مصرع از عسل بگو شراب می دهند هان دو دست را سبو بگیر دو دست را بلند کن بلند شو وضو بگیر به احترام نور او قیام کن قیام کن در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن

رضا منصورزاده

این مطالب از وبلاگ خیلی باحال یک هپلی بود که البته بی اجازه نقل کردم !

ناهيد

سلام دکتر . این مطلب کشیش خیلی جالب بود . البته روحانیون ما زرنگتر از این حرفها هستند . بنا رو در مصلحت نظام میبینند اگر به اصل نظام خدشه ای وارد نشود شما در حین دعا میتوانید با منقل و وافور هم....[چشمک]

Farda

سلام و بعد گاهی بودن آن که برایمان عزیزترین است آنقدر تکراری میشود که روح هیجان طلبمان از این تکرار افسرده میشود و شروع به پس زدن میکند. بی خبر از همه ی زخمی که بر روح لطیف آن عزیزترین میزند. و این داستان همه ی آن هاییست که هیجان را به اندازه ی عشق دوست دارند و انگار کلیه احساسات آدمی در آنها به یک اندازه رشد داشته و در کنار معشوقی که همه ی وجودش عاطفه است زندگی میکنند . این احساس ربطی به زن یا مرد بودنمان ندارد. من در مقام اظهار نظر نیستم ولی 5 سال پیش که این نامه ها را میخواندم به نظرم فروغ انسانی آمد که میخواست همه ی ابعاد زندگی را لمس کند و پرویز شاپور عاشقی که با تمام وجود معشوق را مایملک خود میدانست. تفاوت در نگرش آنان به ارزشها بود که در نهایت به جدایی کشاندشان. اما آیا جدایی پایان تمام دوستت دارم ها بود یا پایان یک شراکت اجتماعی؟ زمانه ی فروغ عشق را فریاد زدن و از احساس گفتن تنها در بیان و اشعار فروغ نبود پیش از او هم بسیار زنان در ادبیات ایران عشق را در لطیفترین بیان به تصویر کشیده بودند. تفاوت پرویز شاپور و فروغ تنها در نگاهشان به زندگی بود. . . . بگذریم نوشته بودید "این ش

Farda

. . . بگذریم نوشته بودید "این شعر زیبا مرا بیاد دردنامه های فروغ می اندازد نوعی مبارزه جویی در برابر تاریکی خیلی زیباست" درد تمام جانمان را در هم میفشرد و باز سرسختانه برای زنده بودن تکاپو میکنیم انگار به درد کشیدن عادت کرده ایم و به نوعی از آن لذت هم میبریم؟؟؟! معجون غریبیست این انسان!![متفکر] [گل]

fadayemam

سلام امیدوارم که بالاخره مسئولین و روسای مملکتمون به عقل رسیده باشند و دست از بازی کردن با نیروی اتمی‌ کشیده باشند. این ژاپنیها که انقدر وارد بودند بدبخت شدند حالا چه برسد به ما که کارشناسانمون یه سری روسی هستند که مثل چینیها و ژاپنیها به خدا ایمان ندارند حالا چطور میشه دلشون به حال ما بسوزه.این همه نفت داریم این همه سد داریم اما تا مردم را به پودر تبدیل نکنند ول کن نیستند. من فدای ولایت فقیه و رهبرم نه این دولتیها.

Fariba

سلام دو سه شبي است كه دنبال ردي از رابطه ميان فروغ و ابراهيم گلستان به هر مقاله و وبلاگي سرك ميكشم . وقتي درميان هشت صفحه اينترنتي كه به دنبال سرچ نام ايندو باز كرده بودم وبلاگ شما را ديدم به شدت متعجب شدم. زمان چقدر سريع ميگذرد و مجهولات ما انگار پاياني ندارد.