گذری و نظری ...

همراه با رقابت ! راستش آنروزها وجود رقابت یک شمشیر دو لبه بود هم به هیجان ات در می آورد تا تمام تلاش ات را بکنی و هم گاهی تبدیل به قماری میشد که باعث میشد نسبت به هم صداقت مان را از دست بدهیم ! ولی قصه ی من و مهرداد حدیث دیگری بود ! انصافا رفیق با معرفتی بود هم رفیق بودیم و هم هم بحث و هم همه چیز ! ... اهل بروجرد است و خیلی پر انرژی و امیدوار . هر وقت او کم می آورد محرم رازش من بودم و هر وقت من کم می آوردم محرم رازم او بود . او البته کشته مرده ی شوخی ها و دری وری گویی های من بود و الان هم البته هست ! صدایش میزدیم دکتر آکسفورد ! خیلی پر انرژی دنبال کارهای علمی میرفتیم و مخصوصا دنبال کارهای فوق برنامه !‌ از جمله یادش بخیر وقتی برای کشیکهای اضافی به بیمارستان تخصصی کودکان در کرج میرفتیم خیلی هیجان زده بودیم و جالب این بود که هیچکداممان هنوز دوره ی اطفال را تمام نکرده بودیم که تازه زدیم و رفتیم کشیک توی یک بیمارستان تخصصی ! آن وقتها روزهای تعطیل رزیدنت کشیک نداشتند و از خدایشان بود کسی روز جمعه بیاید و کشیک وحشتناک آنجا را تقبل کند !‌ و ما هم که فکر کردیم اهل بخیه ایم یه لا قبا راه افتادیم و رفتیم .  توی راه هزارتا بد و بیراه به مهرداد گفتم ! مهمترین دلیل اش هم اینکه اصلا ویزیت اطفال بلد نبودیم !!!‌  ولی او هم خونسرد گفت : رضا بیا بریم بالاخره یه جوری میشه !! خلاصه خدا بما رحم کرد ! از ساعت دوازده ی ظهر جمعه تا فردا صبح اش نزدیک پانصد تایی بیمار دیدیم یعنی راستش اونها ما رو دیدند ! تا فردا صبح اش یک بند ایستاده بودیم و مریض می آمد اینقدر شلوغ بود که ناهار نخوردیم و شام مان را هم ظرف ۵ دقیقه خوردیم ! همه کاری کردیم و انصافا از عهده اش بخوبی بر آمدیم !‌ ... ساعت ۴ صبح بود که یک نفر کمکی آمد و اجازه دادند خستگی در کنیم !‌ولی نه من و نه مهرداد دیگه خواب از سرمان پریده بود ! این بود که توی حیاط بیمارستان تا خود صبح راه رفتیم ! و راه رفتیم و از زندگی و کارهای آینده مان حرف زدیم ! یادش بخیر ! ... ساعت ۶ صبح هم سوار اتوبوسهای کرج تهران شدیم و فلنگ را بستیم ! ... چقدر زندگی رقابتی و دوستانه ی آن دوران مان خوب بود ! نه از سیاست خبری داشتیم و نه از تجارت و نه از خیلی مصیبتهای دیگر زندگی ! و حالا بعد از شانزده سال انگار مرا از خوابی به این طولانی بیدار کرد ! ... واقعا خیلی از سالهای زندگی وقتی درگیر روزمرگی هایی بشوی که تمامی ندارد حقیقتا خوابی است که گاهی نیمه شبها پریشان ات میکند و می آید روزی که بیدار شوی !! ...

                  خلاصه چند روز پیش .......تلفن موبایلم زنگ میزند و من گوشی ام را بر میدارم خود نامردش است ! تا میگوید :  الو رضا خودتی ؟ منم گفتم : نخیر جناب - من خواهرشم !! ... غش کرد به خنده !  میگه میدونی چقدر دنبالت گشتم ؟ میگم : نه ظاهرا این چند سال مفقود الاثر بودم و خودم نمیدونستم ! راست میگه خیلی از جاها نه آدرسی از بنده هست و نه رد پایی و نه هیچی ثبت نشده  ! شاید این هم خودش عالمی دارد زندگی در ناپیدایی و بی خبری و غایب از نظر شدن ...من هم بهش عرض میکنم که من هم خیلی دنبال ات گشتم مخصوصا اون چند سالی که حسابی به خاطر دور شدن از فضای دانشگاه افسرده شده بودم ولی خبر نداشتم همدانی نه بروجرد ! یکی یکی بچه های کلاس رو سوال میکنم و معلوم میشه خیلی ها وضع شون خیلی خوب شده ! و ظاهرا فقط علی مونده و حوض اش !! خلاصه  بعد از کلی چاق سلامتی فهمیدم که خودش هم تخصص جراحی اش رو گرفته و حالا داره فوقش رو میگیره ! از من می پرسه تو چیکار کردی ؟ منم بهش بشوخی میگم : من هنوز تخصص عمومی ام رو دارم ! میگه کجا مشغولی ؟ میگم : تامین اجتماعی ! میگه هنوزم ؟ میگم : آره هنوزم ! میگه : چرا دنبال تخصص نرفتی حیف تو بود کی باورش میشه که تو ....  ؟  توی دلم آهی میکشم و به شوخی میگم :  آخه من مثل اون پطرس ام که انگشت اش رو کرده بود تو سوراخ سد... منم اوایل خر شدم انگشتم رو کردم توی این سوراخ تامین اجتماعی حالا آقا هر چی زور میزنم دیگه در نمیاد !   غش غش میخنده میگه خوبه معلومه که هنوزم همه چیز رو بشوخی میگیری !  میگم : خب گیج  علی مگه تو همه چیز رو هنوز جدی میگیری ؟  

                                                 **********

                  پیرمرد مومنی لنگان لنگان دیروز اومد توی اتاق واسه ویزیت میگه : آقای دکتر لطفا از اون پمادهای مسکن واسه ام بنویسین که روش عکس یک بدن لخت هست خیلی پمادش دردم رو خوب کرد ! منم پرسیدم : حاج آقا از پمادش خوب شدین یا از دیدن عکس لخت روش ؟ میخنده و میگه : اسغفرالله اسغفرالله آقای دکتر من معلم قرآن بودم منو این حرفا ! مگه شما قرآن نمیخونین ؟ میگم : بله حاج آقا تازگی ها جلد دومش رو شروع کردم !! دیدم چشماش از حدقه زد بیرون !!  .... ای بابا چیه خب ؟ چیه بده ؟ ...            

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زمانیان

سلام حالا اسم اون پماد چی هست؟ شاید درد قوزک پای ما رو هم خوب کنه. دیدن دوستان قدیمی که سال ها از اون بی خبر بودی احساس خوشایندی را می آفریند. اما این موضوع در تجربه ی من کمی تلخ است . می دانی چرا: 1- ادمها در طول مدت زندگی شون عوض می شوند چه به لحاظ ظاهری و چه در حوزه فکر واندیشه. چیزی که از دوستمان به عنوان خاطره یی شیرین در ذهن داریم مربوط به حال و احوال قدیم است. اما وقتی پس از 20 سال دوستت را می بینی در تعارض میان خاطره یی که از او داری و واقعیت موجودش در خود احساس می کنی. خب همه ی تغییراتی که دوستتان کرده است ممکن است مورد پسند شما نباشد. بعد می مانی با گذشته چه کنی؟ دو احساس خوشایند و ناخوشایند از کسی . ( این را من تجربه کرده ام) ما زمانی آرزها - دردها - خنده ها و .... مشترک داشتیم. همه ی اینها ما را به هم نزدیک می کرد اما الان می بینم هیچ چیزمان به هم نمی آید و از همه جهت از هم دور شده ایم و فقط خاطره ی مشترکی برای ما مانده است. خاطره یی مبهم و تیره که فقط بدرد این می خورد که چشممان را ببنیدیم و سیر در انفس کنیم. بعد با خودمان می گوییم کاش ندیده بودمش. شاید باورتان نشود یکی از دوستان دوران دبیر

رضا منصورزاده

دوست بزرگوارم جناب زمانیان عزیز سلام [گل].از صحبتهای خوب شما استفاده کردم ولی شخصا برای بنده آدمها در همان جایگاهی جا خوش کرده اند که در ذهنم از آنها ساخته ام و شاید به همین خاطر هم زیاد در برخورد با آنان دچار تکلف های رسمی نمیشوم مگر اینکه آنان خود نخواهند یا احساس کنند عوض شده اند خب دیگر در اینصورت میگذارم آنان در همین احساس خودشان خوش باشند. ولی حداقل در مورد خودم آنچه را میتوانم رعایت کنم همین است که همان رضایی باشم که بودم و نگذارم صداقت و صمیمی اتم قربانی موقعیتهای اجتماعی - شغلی - اقتصادی و احیانا فرهنگی ای شود که روز به روز ما را وادار به تغییر میکند . تازه خودمونیم اینکه با مرور زمان چه اندازه تغییر کنیم هم به اعتقاد من بسته به ظرفیت درونی ما دارد .

رضا منصورزاده

یاد سخن بزرگی افتادم که میگفت شاید هم او نمیگفت کس دیگه ای میگفت ! حالا چه فرقی میکنه کی گفت !! خلاصه سخن اش این بود که دریایی باشید تا هیچ موجی شما را از ریخت نیندازد و الا هر برکه ی کوچکی با هر نسیمی متغیر میشود و حتی خشک میشود ! این است که جسارت کرده عرض میکنم برای تغییر ذائقه یا تجدید خاطره امتحان کنید شاید هنوز بارقه های امیدی در آن در این دوست گرمابه و گلستان باشد بهر حال برای بنده که تجربه ی خوبی بود و پشیمانم نکرد امید که برای شما هم چنین باشد ایدکم الله تعالی و لاتفرقوا ! ...[نیشخند]

رضا منصورزاده

والله در مورد اون به اصطلاح قدما ضماد یا به اصطلاح مدرنیته پماد هم عرض کنم که الان اسم اون پماد رو خاطرم نیست ولی جلدش رو تهیه میکنم و خدمت تون تقدیم میکنم بلکه رویت جلدش افاقه کناد و درد قوزک پای حضرتعالی بهبودی عاجل یابد ! [چشمک]ولی برای تخلیه ی اذهان خراب دشمنان اسلام باید عرض کنم که بر خلاف تصور عموم ! عکس روی جلدش تصویر آقای هیکل مندی است که یه فروند ژست سرو گردن و ایضا بازو گرفته شبیه به هرکول ! [نیشخند]

فريبا

من كه خدا رو شكر هيچ وقت شاگرد اول نبودم اما يادم مياد چطور شاگرد اولا سر ٢٥ صدم دوستي و رقابتشون گاهی به دشمنی می كشيد [نیشخند] همه شونم می خواستم دكتر بشن!!![زبان]

فريبا

يادم مياد از سوم راهنمايی به بعد كه رشته هی جدا شد، بعضی از دكترهای آينده راستی راستی ديگه جز هم رشته های خودشونو نمی شناختن متاسفانه

فريبا

رضا من برعكس خودت و دوستان ديگری كه هم رشته ات بودن و ماهين از بعضی پزشكها خاطرات بدی دارم. خاطراتی از باز شدن آسمان و افتادن خانوم و آقايون دكتر رو سر بقيه. [متفکر]

رضا منصورزاده

سلام بر فریبای عزیز و وفادار ...[گل]متن تازه ام رو بخون فریبا جان