چرا در گذشته مان متوقف شده ایم ؟

سلام :

                  قدیم همیشه با این حس نوستالژی و برگشت به گذشته مشکل داشتم و با نسلهای قبل از خودم مشاجره داشتم که چرا در گذشته یاقی مونده اند و همیشه از خاطرات گذشته و گذشتگان یاد میکنند ! اون موقع ها به نظرم همه چیز باید نو میبود  تا لذت ببرم اما حالا میفهمم که هر انسانی در گذشته ی خودش و در بچگی و نوجوانی خودش باقی میمونه من هم با همان احساس ها و همان تجربه ها زندگی را چشیدم  و همان در من باقی ماند بزرگسالی تنها میدانی است برای بکار بستن همان تجربه ها و باورها و احساسات کودکی و نوجوانی .... طبعا حسن دیگری که داشت این بود که خود را کانون توجه میدیدیم و احساس غروری میکردیم وصف ناشدنی اما حالا مخصوصا که هر نسلی که تازه میاد و هر فضای جدیدی که میاد احساس میکنم انگار ما این وسط غریبه ایم ! گویی  تاریخ مصرف مان گذشته است و صد افسوس کسانی که ما رو می شناختند دیگه نیستند ! بله آدم تا بچه است و کودک جند تا حسن داره یکی اینکه کانون توجهی ....دیگه اینکه لذت های زندگی را خالص میچشی چون دنگ و فنگ نداره توقع بهتری هم در ذهن نداری که مقایسه کنی و مایوس بشی  به همین دلیل لذت های زندگی حتی خوردن بازی کردن و با هم بودن شیرینه خیلی شیرین ....و به همین دلیل فراموش شدنی نیست اما بزرگسالی محل خیلی مشکلاتهو چه حالی دارد این غربت جز اینکه به خرابه های گذشته رجوع کنی و به مزار کسانی که بودند و اکنون نیستند ! ... تاریخ از این جهت هویت ماست که ما را به آنچه بودیم زنجیر میکند ....  خداوند همه ی اون کسانی که عشق امروز را به ما یاد دادند بیامرزه ! موقع بچگی خیلی با هم راحتیم کینه هامون زود تمام میشه برای باهم بودن بهانه ای نداریم ولی  موقع بزرگی یاد میگیریم کینه ای باشی هزار و یک بهانه میاریم که باهم نباشیم  و از طرفی هم چون دیگه کانون توجه و محبت کسی نیستیم دنبال چیزی میرویم که بهش میگیم عشق ....

              

/ 4 نظر / 15 بازدید
نادی

سلام شاید دلیلش تجربه های اولیه است که در کام ما ماندگار شده و شده اند یه مقیاس برای تکرار شدن که دیگر هیچ چیز آن طعم را برای ما ندارد که ما باید این قاعده را ببپذیریم.

نادی

سلام پاسخ زیبا و قابل تأملی..که منم مدت هاست به دنبال پاسخ اجرایی می گردم شما تو نوشته هاتون چنان همه چیز را جراحی میکنید که یاد گرفتم ببینم هیچ چیز ته ندارد و باید برای فهمیدن و درک بیشتر هرچیزی خود را محدود نکنم. مثلا همین پست یه دنیا حرف داره من به چند سطر اول بخوام اشاره کنم تلنگری را به خودم می بینم و از خود می پرسم چرا گوش کردن صبورانه را یاد نگرفتیم چون منم همیشه به سختی حوصله می کردم تا حرف ها و خاطره کسی را بشنوم کم طاقتم و این کلافه گی من شاید تووی رفتار مشهود می شده و تووی دلم همیشه شاکی که کی این آدما از گذشته خود بیرون میان... درحالیکه امروز وقتی خسته ام ،وقتی ناراحتم،وقتی مأیوسم وووو..هروقت که لازم باشه در چشم بر هم زنی خود را به گذشته ها میرسانم فقط وقتی حالم عوض میشه با انرژی به حال برمی گردم جایی برای رفع هموم و خسته گی شده و هزار دلیل دیگر...

یک خواننده

سلام فکرمیکنم حتی اگرگاهی ادمها دنبال بهانه برای باهم نبودن باشند این میتونه فرصتی باشه برای اینکه بیشتروعمیق ترودقیقتربه همدیگر فکرکنندودراینده کمتردنبال باهم نبودن باشند چراکه خدای نکرده زمانی حسرت ثانیه های باهم بودن راداشته باشند

یک خواننده

یک نکته دیگرهم اضافه کنم شاید همه تجربه های دست اول ماندگار باشندولی لزوما خوشایندنیستندانطورکه درذهن مادایم مرورشده و براین حساب بیفزایند فکرمیکنم چنین حسابهایی رابایدمسدودکردودر عوض تجربه های خوشایندی راکه باانسانهای خوب داشته ایم تقویت کنیم