انسان رقابتی میان آزاد بودن و وابستگی !‌ ....

سلام :

           هیچ چیز چون وابستگی های بی هدف انسان را زمینگیر نمیکند در حالیکه روح ما نیازمند حرکت و پویایی است مثل جویباری که هیچ جا متوقف نمیشود و  دایم. در تکاپو برای کشف نقاط تازه است و رفتن به سوی مقصدی دور .  اما این وابستگی های موسمی وقتی مثل قارچ سمی راهت قرار میگیرد روح و روان انسان را اسیر میکنند به زنجیر میکشد و تو را متوقف میکند بی آنکه به جایی بروی بدون آنکه حرکتی بکنی و  بسوی هدفی بروی مخصوصاً اگر  از اول هم هدفی نداشته باشی و وارد راهی بشوی که هدفی نداشته باشی. حتی دوست داشتن هم سمت و سویی باید داشته باشد والا وقتی دوست داشتن و علاقه تنها برای مقطعی باشد و هوسی دیر یا زود تبدیل به باتلاق عادت میشود و تنها وابستگی کوری بجای میگذارد که دیگر هیچ رایحه ی لطف و لذتی از آن برون نمی تراود!  خیلی از دلزدگی های افرادی که همدیگر را بصورت آتشین در ابتدا دوست داشته اند  و در این بین بشدت بهم وابسته شده اند ولی حالا هیچ ذوقی هیچ حسی ندارند دقیقا به دلیل فقدان هدفهایی مقدس برای این رابطه و وابستگی است . گرچه انسان نیازمند وابستگی است اصلا طبع انسان جوری است که بدون وابستگی نمیتواند احساس ثبات و پایداری کند منتهی سوال اینجاست که کدام وابستگی ترجیح دارد ؟ هرکس میتواند به هرچیزی یا هرکسی وابسته شود ! انتخاب با خود اوست ولی هرچه انسان آگاهی و دیدش از زندگی و خودش بالاتر میرود دقت در انتخابش بیشتر میشود و طبعا وابستگی به چیزهایی پیدا میکند که قوی تر و بالاترند حتی در مورد افراد ! ما در طول زندگی تمرین میکنیم و می آموزیم چه کسی را و چه هدفی را انتخاب کنیم و به آن هدف وابسته میشویم اما بدون هدف و بدون وابستگی احساس میکنیم در خلائیم ! میان زمین و هوا رها شده ایم اصلا احساس ثبات نمیکنیم چرا که هدف و وابستگی مثل زنجیر و لنگری ما را به جایی یا کسی متصل میکند که به ما قرار و آرامش میدهد اما وقتی کسی یا هدفی نباشد و یا وابستگی موسمی و یک بار مصرف شد دوباره احساس بی قراری میکنیم جالب است که انسان به همین دلیل از آزادی مطلق فراری است درست است هرکاری که دلش میخواهد میکند ولی نهایتا چون سمت و سویی ندارد از آن میترسد وحشت میکند دلش نظم و برنامه ای میخواهد حتی حاضر است در یک سیستم منظم خودش را دارای برنامه و هدف ببیند تا احساس ثبات کند تا در یک شرایط کاملا آزاد و بی برنامه و بی هدف که دچار وحشت نشود احساس سردرگمی نکند جالب است ما شبهای امتحان در اوج سختی هایش ( حالا کاری به نتیجه ی امتحان نداریم ) از اینکه نظمی داریم و هدفی و اجباری برای رسیدن به هدفی احساس لذت و رضایت میکنیم خودش بما حال خوشی میدهد ! مثل سربازی و نظم و انضباطش یا دانشگاه و برنامه هایش اما به محض اینکه تمام شد و آزادی از برنامه و هدف یافتیم اول احساس پوچی و سردرگمی است مثل حبابی میشویم که در هوا معلق است و میخواهد بترکد تا با هوا یکی شود نمیتواند خودش را نگهدارد ! ..... اینکه کار میکنیم شغلی داریم صرفا برای پول نیست برای این است که هدفی و اجباری ما را به سویی هدایت کند خب البته انتخاب ما بسته به میزان آگاهی ما فرق میکند مسلما در پادگان یک سطح از نظم وجود دارد و در دانشگاه سطخ بسیار بالاتری هرچه آگاهی ات از زندگی بالاتر برود طبعا این اجبار ظریف تر و قوی تر میشود تا بجایی برسی که با اختیار کامل تازه خودت را به اجبار برای هدفهای بزرگی برسانی و این تازه هنر انسان کامل است اینجاست که فرق پیر و جوان مشخص میشود پیر عبارت است از علم و تجربه ( که در هیچ فروشگاهی نمی فروشند ! و قابل خرید نیست بجز گذر زمان )‌ در حالیکه جوان تنها علم است که دارد و آن نیمه ی دیگر آگاهی یعنی تجربه را ندارد و هیچگاه هم پیدا نمیکند جبر زندگی آرام آرام یادش میدهد تا آگاه شود مگر اینکه تجربه را بیاموزد ! .... به هر حال مسئله این است که وقتی به جایی برسیم که اختیار خود را در راه جبر برای هدفی قرار بدهیم یعنی خود را برای هدفهای بزرگ مجبور کنیم آنگاه است که به یک ثبات محشر میرسیم ثباتی که ما را اسیر وابستگی های موسمی نمیکند چرا که وابستگی های دائمی عظیمی را کشف کرده ایم که ما را از آن بالا بسمت خود میکشد (‌ اصلا سخن عرفان همین است تازه قرآن هم وقتی از بحث یشتری انفسهم یعنی خرید و فروش زندگی شان به بهای اندک صحبت میکند همین نکته را اشاره میکند که نگاه کنید وابسته به چه چیزی و چه کسی هستی ؟ و اصلا ارزش دارد در این سطح بمانی و خودت را حراجش کنی ؟؟ )‌..... 

          اینکه عرض میکنم نه به این معناست که تا هدفی نباشد نباید دلبسته و وابسته شد چون واقعا خیلی ها هدف دراز مدتی در ابتدای آشنایی ندارند اما در ادامه اگر بخواهند بیشتر آشنا شوند و بیشتر از حضور هم چه فیزیکی. چه روح وذهن هم بهره ببرند باید با توجه به شناختی که از هم پیدا میکنند این پرسش را از خود بپرسند که میخواهند به کجا برسند؟؟  ٱیا به اوج عشق؟  اوج عاطفه؟  اوج شناخت؟  اوج کاملتر شدن؟ اوج فهم از زندگی و خودشان؟  هرکس بنا به درکی که از زندگی و شناخت خودش دارد باید این پرسش را برای خود مطرح کند ٱنگاه است که میتواند همراهان خویش را درست انتخاب کند درین صورت دیگر از هم دلزده و خسته نمیشوند چرا که هر روز باهم در صدد گامی به جلو رفت. اند  و این هدف مشترک آگاهانه باعث همدلی روحی انسان میشود و طبعا وقتی انسان بداند از زندگی چه میخواهد دیگری مکمل و همراه اوست که  برایش عادی نمیشود بلکه در آینه ی او خود را کشف میکند و هر لحظه مانع احساس عادت میشود چراکه. هر روز کشفی تازه و ذوقی شورانگیز اتفاقا اشتیاق برای حضور دیگری را بشدت افزون میکند و چون هنوز تا. رسیدن به آن هدف های بزرگ راه بسیار است هر گامی تنوعی است بر این آشنایی و دلبستگی همراه با احترام بیشتری می آفریند تازه افراد خود را بیشتر می شناسند و لذت کشف خود خستگی از تن و روح میبرد.  البته هرچه دید انسان فراتر از دید روزمره. اسیر شدن در زنجیر معشیت و خودخواهی ها و خود بینی هایی باشد که اجتماع بما می آموزد تازه یاد میگیریم هدف هایمان را برای روح های بزرگ انتخاب کنیم و اگر وابستگی میخواهیم وابسته ی هدفهایی بزرگ بشویم نه هر دلبستگی موسمی و گذرا و بی هدف! 

/ 6 نظر / 5 بازدید
معین

سلام و تشکر جناب منصور زاده اگر این جوری که شما نوشتین عمل کنیم یه این معنی هست که با احساس تنهایی امون تونستیم درست کنار بیائیم و دچار تنهایی پوچ و بی معنی و معنی زدایی از زندگی مون نشیم! و چه با کسی بودیم و چه تنها احساس تنهایی امون سرشار باشه نه تهی و هر کاری که می کنیم معنا دار باشه و شورآفرین !این موقع هست که به جای افسردگی ،شاد می شیم و شاد می کنیم. و دیگه دومین کشور غمگین دنیا نمی شیم! نظرتون چیه؟

نادی

سلام درک مفهوم به واژه و لغت نیست بلکه به وسعت احساس است ...

نادی

سلام روز پزشک بر شما مبارک باد. امید که همواره شاد و سلانت باشید[گل]

نادی

سلام خوبید؟ این مطلب رو ویرایش کردی؟

نادی

منظورم باز نویسیش کردی؟

ستاره

سلام. نمیدانم چرا این نوشته ی خوب شما مرا یاد مائده های زمینی آندره ژید می اندازد. انگار نقدی نوشته باشید بر آن و به وابستگی های حقیری که به جهالت، عشق و وارستگی نامیده شده ...