آری این چنین است برادر .... !!‌

سلام :

                   داشتم برای برادری از میان هزاران برادری که در قرنهای پیش از ما بر این سر زمین زیست و شاهد ایرانی شاد و قدرتمند و با افتخار بود در دل حرف میزدم چرا که اینروزها در کشور خود احساس غربت میکنم گویی بیگانه ای کشورم را تاراج کرده و اشغال کرده است و با زور و ارعاب ناموس و فرهنگ ام را غارت میکند ! هویت ام را مخدوش میکند همه ی ارزشهای ملی ام را ویران میکند و دست آخر خون جوانان هم دل و همزبانم را بر زمین میریزد .... آری برادر جان اینروزها خیلی به ایران فکر میکنم !‌ به وطنم !‌ مام وطن !! آیا به راستی این تکه ای از خاک که نامش را با افتخار سر میدهیم مام ماست ؟  جان پناه ماست ؟ ... یا مادری است بیمار و ناتوان که امروز بر جنازه ی فرزندان بی پناهش آغوشی نمی گشاید ؟ ‌آیا بر پیکر بی روح این مام نباید مرثیه سرود ؟ به جنبش سبزی می اندیشم که امید سبزی و آبادی میدهد ولی هر از گاهی توفان حوادث ریشه ی نهالهای سبزش را از خاک این مام بیرون میکشد و پرپر میکند ! .... آنچه بر این خاک امروز پاشیده میشود بذر نفاق و ریا و دروغ است که چون علفهای هرزی از زمین و آسمان می روید و همه جا را با بوی تعفن آلوده کرده است بقول آن عزیز که چون بوی کود مشام مان را در دشتی آزرد لبخند زد و گفت : آزرده نشو این بوی ولایت است !!‌ ... به دوستی میگفتم : تو به چه دیگر اعتقاد داری ؟ آیا تاکنون ما بر دروغ سجده میکردیم ؟؟ ....  حس خوبی ندارم حالتی آشفته گویی در میان زمین و آسمان معلق ام ! میترسم که جنبش سبز در قهقرای سیاست بازی سردمداران ناکام بمیرد !

                  آری برادر جان بر ناصیه ی این سرمداران  گویی نوادگان فتحعلی شاه را می بینم که همچون اسلاف ابله و دژخیم خویش پیکر این مام حیرت زده را پاره پاره میکنند ! ... نمیدانم چرا ولی باید اعتراف کنم سبزی زیبای این جنبش اگر در دستان باغبانی تیزهوش نباشد به زودی زردی به رخسار خواهد دید و چه آه ها که از نهاد آنانکه مردانه ایستادند تا تیرگی شب را از دلهای داغدار بزدایند برنخواهد خواست !‌ از سوز دل مادران داغدیده گرفته تا ضجه ی اسیران در بند .... آری برادر جان خسته ایم خسته در این وادی ستمدیده ! ... خسته از تزویر و چاپلوسی خسته از معاملات کثیف پنهانی ! ... خسته از مردمان بی تفاوت و نادان ! و بدبختی اینجاست که همه ی این رذالتها بنام خداست !! پس تو بگو دیگر کجا پناه ببریم ؟؟ وقتی که بگندد نمک !!.... گویی نمازمان را نه برای رضای خدا که از سر دلهره از سرنوشت خویش و فرزندانمان میخوانیم  این آخرین تیرمان است بسوی عرش !  آری برادر از سرنوشت تلخی که بر این ویران سرای نفرین شده میرود میترسم ! چه کند کسی که میداند زمام امور به دست نااهلان وحشی افتاده است که دستانش را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند تا این مام را تکه پاره کنند ؟ ... آری برادرجان چه حسی دارد آنگاه که صبح طلوع کند و گرمای خوش آفتاب را بر گونه ات احساس کنی ولی یادت بیاید که سرنوشتی در انتظارت نیست جز تلخی !!؟  برادر جان مردم آنگاه شاداب و از صمیم قلب زندگی میکنند و برای هدفی تلاش میکنند که بدانند مام شان زنده است و بیمار نیست ولی برادر جان باور کن روزهای ما از شبها سیاه تر است  و شبهای ما از روزهای ما تیره تر ... وقتی صداها را به اندکی در گلو خفه میکنند ... حرمتها را به بازی میگیرند ... و زمین و زمان را انباشته از دروغ و ریا و تزویر کرده اند ! چه کنیم وقتی که خاری در گلو نهاده اند و مجال فریادی نیست !؟؟ بوی مرگ برایشان عطرآگین تر از زندگی است ! و آزار روح و جسم برایشان تفریح است ! .... آری برادر جان وقتی حرمتها شکست  اخلاق از میان میرود و چون اخلاق از میان رفت هر نکبتی حسن است و هر لذتی ملاک خوبی میشود ! در آن صورت دیگر مردم همه ی اصالتها را و همه ی راستی ها و حرمت ها را از یاد خواهند برد و به جایی میرسیم که همه چیز واژگونه میشود و فاجعه آغاز میشود چون مردم دیگر در این شب و روز تیره و پر فتنه هرگز نخواهند فهمید که چه چیزهایی اصیل و  درست بود و چه چیزهایی غلط ؟...  آری برادر جان بعد از این قرنها که ما آمده ایم بر این پهنه ی مام وطن اینگونه است که برایت می نویسم .... آری این چنین است برادر ! ........

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

اين شعر از كيه ناهيد جان؟ چقدر زيباست؟ آقای زمانيان براتون دعا می كنم پاتون زودتر خوب بشه. با پاتون ارتباط عميق بگيرين، بهش فكر كنين و از اينكه هميشه ياريتون كرده سپاسگزارش باشين. باهاش حرف بزنين در سكوت. و اگر دردناك نيست چون كودكی در آغوشش بگيرين. می تونين روزی حداقل نيم ساعت در حاليكه نفسهای عميق می كشين اينكارو امتحان كنين. فكر كردن و ارتباط گرفتن با اعضای بدن مخصوصا در زمان آسيب ديدگی به بهبود اونها كمك می كنه

ناهيد

فريبا جان سلام اين يه آهنگ از فريد صلواتي با شعري ازبهمن رافعي ست شعرش واقعا تاثير گذار و زيباست

رضا منصورزاده

نقل از وبلاگ یک هپلی : عاجل ترین دعاها ! .... خدایا به فاطمه رجبی، ادب به شوهرش، شهامت به بسیجیان ما، بینش …به لباس شخصیهای ما،هویت … به مجلس ما،خاصیت به نماینده گان ما انسانیت،عطا فرما ….خدایا به رحیم مشایی ،عقل …به ائمه جمعه ما،فهم ….به بازجویان،خدا ترسی …به مرتضوی،شرف و ناموس ….خدایا به روشنفکران ما،وطن پرستی …به شریعتمداری منطق و شریعت،ولی نه او اصلاح ناپذیر است به او اتش جهنم روا بدار …خدایا به کردان ،تحصیلات …به محرابیان اختراع …به صادق لاریجانی،ازادگی ..به برادرش،صداقت …به آن یکی برادرش تفکر، به آن یکی ترش،تدیّن ….به نیروی انتظامی ،تفقد …به هاشمی رفسنجانی کمی پول عطا فرما ……پروردگارا به مصباح یزدی،دین …به جنتی ،تقوا …به یزدی فهم و سکوت …به شکنجه گران ما مرگ عطا فرما …خدایا به صفار ،فرهنگ ..به علمای ما،اقامت دائم در نجف ..به محصولی ،شرف ..به فیروزآبادی،وزن متعادل عطا فرمآ ..خدایا به رهبر عظیم الشأن مقداری شرف ،مثقالی،شعور، ذرۀ حیا،اندکی آبرو،عطا فرما ..خدایابه احمدی نژاد تمام فضایل و خصایل فوق الذکر به علاوه صدها صفات ا

Farda

با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟ پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم! شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان ديو است پيش رويم، غول است در قفايم بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان با برگ همزبانم، با باد هنموايم آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم سيلابه‌هاي درد است رمزي كه مي‌نويسم خونابه‌هاي رنج است شعري كه مي‌سرايم "فریدون مشیری"

Farda

تا آخرین نفر تا آخرین نفس کوشیم و بشکنیم دیوار ِ این قفس از دامن ِ خلیج - تا سینه ی کویر - تا ساحل ِ ارس فرجام ِ ننگ و ، روز ِ جنگ و ، جنگ ِ زندگیست آغاز ِ افتخار پایان ِ بندگیست پایان ِ آن شکنج و رنج و ، سرفکندِ گیست دل ها ، پر از امید جان ها ، پر از هوس * هنگام ِ گام و گام ِ کام و ، کام ِ آشناست نصرت نصیب ِ دوست دشمن اسیر ِ ماست تا مشت ِ خلق و ، پشت ِ خلق و ، عزم رهنماست زرها ، رهد ز خاک گل ها ، دمد ز خس * ز آن شرزه شیر ِ پیر ِ طعمه گیر ِ تیره بخت بر جا ، نمانده تاج برپا ، نمانده تخت سیلاب ِ درد و ، خشم ِ مرد و آن نبرد ِ سخت ششدر صفت ، به بست راهش ، ز پیس و پس * دل پیش ِ رهبر است و ، گوش ِ ما ، به پند ِ او با حبس و زجر ِ او با کند و بند ِ او فرمان ِ عزم و ،؛ عزم ِ رزم و ، رزم ِ ملت است در کاروان ِ ما فریاد ِ هر جرس * کوشیم و بر کنیم و بفکنیم و بشکنیم آن مایه های ِ رنج آن ، پایه های ِ درد جوشیم و ، سرنهیم و ، جان دهیم و ، وارهیم با پشتکار ِ خویش بی انتظار ِ کس * تا آخرین نفر تا آخرین نفس کوشیم و بشکنیم دیوار ِ این قفس همدوش و ، همعنان و ، هم شعار و ، هم نفس &

فريبا

سلام رضا جان خوفی؟؟؟ آخيش دلت چرا شكسته؟ من كه شكسته بند نيستم رضا جان. اما خيلی خوبه كه زنده دلی وگرنه نمی شكست، مرگ دل هم خود زندگيه. [گل]

فريبا

ناهيد نازنين، ممنونم [گل]

فريبا

جنبش سبز هم گاهي نياز به استراحت داره تا انرژی مضاعف بگيره برای قدمهای استوار بعديش بچه ها من خيلی اميدوارم اگرچه روزهای خيلی سختی پيش روست و سخت ترين روزها رو درونش زندگی می كنيم مخصوصا شما نازنينان درون ايران

فريبا

بچه ها در اين ماهها مواد غذايی چون حبوبات، آرد، روغن و ... كه خراب شدنی نيست ذخيره كنين، برای روز مبادا... معلوم نيست چه روزهايی پيش روست می دونم صحبتهام خنده دار به نظر می رسه اما كار از محكم كاری عيب نمی كنه

زمانیان

از همدردی تان ممنون. دوستان سرشار از محبتند و همین محبت ها است که سختی راه را قابل تحمل می کنند. فرموده بودند پایم را ناز و نوازش کنم و برایش قصه بگویم و نازش را بخرم. اما یک راه دیگر و قدیمی هم هست که می گویند باید این جور چیزها را نادیده بگیری. چون هر چی با دلت حرف بزنی و نازش را بکشی ممکن است ( ببخشید) پر رو تر بشه. هر چه هست گاهی نوازش و گاهی بی توجهی .