ای برادر تو همه اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای

سلام 

               جان گرگان  و سگان از هم جداست 

                                 متحد جان های شیران خداست 

                   در عالم عرفان تاکید خاصی است  بر این نکته که  انسان را تنها یک جسم زنده ی  متحرک ندانیم که عمری را بصورت یک جاندار زندگی میکند و سپس متلاشی میشود بلکه انسان ترکیبی از روح و تن است که هریک از این دو موطن و علاقه های خودش را دارد  یعنی روح از عالم بالا یا عالم غیب به این جهان آمده و تن از همین کره ی خاکی برخاسته است که با آفرینش هر انسانی این دو در کالبد انسان  باهم آمیخته میشوند و در طی زندگی هر انسانی کشمکش ها و برخوردهایی دائمی بین این دو در جریان است که تعیین کننده سرنوشت هر انسان است اما روح انسان در این جا یعنی دنیای فعلی غریب است اهل اینجا نیست  و طبعا انسی با اینجا ندارد نیازها و تعلقاتش با نیازهای تن که متعلق به این عالم خاکی است البته بسیار فرق دارد لذت های تن البته بسته هر عضوی متفاوت است اما با همین امکانات مادی رفع میشود از خورد و خوراک گرفته تا لذت های جسمی دیگر حتی شهوت ( اما جالب است که به روح این لذت‌ها را میچشاند و عادت میدهد)  اما روح هم لذت های خودش را دارد که درین زندگی آنرا رها نمیکند اعم از لذت پرواز در بیکران عالم  و عشق  و زیبایی و هنر و اخلاق و مهربانی  وفاداری  وتفکر  وکشف ناشناخته ها حتی علم خلاصه همه از لذتهای روح است که به تن و عقل شناسانده میشود منتهی نه از شروع زندگی که عرصه ی تن است شاید به همین خاطر است که خیلی وقتها دل انسان که از قسمتهای مهم روح ( یا به تعبیر قرآنی آن نفس ) است در اینجا  احساس غربت و گم شدگی میکند احساس میکند متعلق به جای دیگری  است که در آنجا احساس آرامش میکرد ولی در اینجا نمیکند مثل مسافری که در شهر دوری غریب مجبور به اقامت دراز مدت شود حسابی دچار غم غربت میشود و جایی جز موطن اولیه اش او را آرام نمیکند تا چه بشود که عادت کند جالب است که روح دلش میخواهد پرواز کند به جایی که بوده ولی تن مثل زنجیری او را اسیر خویش کرده نمیتواند تا بیکرانها برود گرچه گاهی که دل از دست میرود تن را رها میکند پرواز میکند مثل وقتی سخن ارزشمندی یا نوای موسیقی دل انگیزی یا شعر دل انگیزی روح را به هیجان در آورد دل انسان و روح انسان بی اندیشیدن به تن غرق در عالمی دیگر میشود یا وقتی عاشق میشویم روح دیگر منتظر تن نمیشود دائم به عالم خیال میرود تا به آنچه او را شاد میکند و آنکه او را غرق در اشتیاق میکند برساند ( حال اگر تن هم همراهی کند که دیگر فبها المراد !!! ) این است که انسان عاشق به تن اش به دنیای اطرافش بی اعتنا میشود اصلا گویی درین عالم نیست ! شیفتگی از خصوصیات شگفت روح است و این آمیختگی روح و تن از زیباترین آفرینش های خداوند است .

                           در صحبتهای مثنوی  مولانا میگوید روح انسان های بزرگ که خداوند آنان را تعلیم و تربیت کرده است با وجود کثرت تعدادشان عملا یکی هستند  چرا که روح هیچ یک از خصوصیات تن و جسم  را ندارد به همین خاطر اهل تفاوت و تمایز نیست به همین خاطر این روحها برای هم آشنا و نزدیکند هیچ فاصله و مرزبندی باهم ندارند این است که هیچ من و تویی در بین آنان رخ نمیدهد چرا که روح از جایی آمده و بعد در بدن مستقر شده که عالم بی صورتی است عالمی نیست که هیچ موجودی صورت و خصوصیت ظاهری داشته  باشد به همین خاطر هم جای من و تویی نیست صورتی نیست که بخواهد تبدیل به من شود و بعد این من خودش را متفاوت از دیگر من ها ببیند بعد حد  و مرزی برای خودش بگذارد اما وقتی همین روح از شروع حیات این جهان یعنی دنیای فعلی ما در درون بدن قرار میگیرد آن موجود بی صورت یعنی روح شکل و صورتی بخود میگیرد و دارای هویتی مادی و دارای صورت میشود که روح را در اختیار خود قرار میگیرد حد و مرز پیدا میشود و دایره ی  من از دیگری جدا میشود  از آنجاست که مفهومی بنام  مالکیت  شکل می گیرد و ما از بدو تولد که خودمان را دست‌هایمان را صورت و شکل مان را در آینه تشخیص دادیم  همه چیز از دریچه ی من شناخته میشود و سپس همه چیز به من نسبت داده شود و احساس هویت عینی میکند یعنی هویت ظاهری و صورت این است که میگوید :  بدن من مادرمن پدر من خانواده ی من و این همان شناخت اولیه و خامی است که در روانشناسی و روانپزشکی تحت عنوان تفکر خام یا Concrete می شناسیم یعنی نگاه به ظاهر همه چیز و همه امور به همین خاطر است که وقتی دوتا اسباب بازی کاملا مشابه را به دو تا کودک هم سن بدهید و چند دقیقه بعد بگیرید و جابجا کنید جیغ شان در می آید که من عروسک خودم را میخواهم حالا هرچه شما اعلام کنید که بابا اینها یکی آن قانع نمیشوند و اصرار دارند همان اولی را به آنها برگردانید چرا چون دید آنها نسبت به اشیاء افراد و زندگی از سطح امور فراتر نمیرود فقط ظاهر را نگاه می‌کنند عمق مطلب اصلا برایشان قابل فهم نیست ( جالب است که عمده ی مردم به زندگی همین نگاه و تفکر را دارند تنها به سطح و ظاهر امور فکر میکنند و باورشا. نسبت به خیلی امور ظاهری و سطحی است اصلا با فکر  کردن مشکل دارند اما هرچه آگاهی انسان بیشتر میشود روح او تفکر انتزاعی یا ََAbstractive پیدا میکند از سطح به عمق مطلب میرود و از ظاهر به پشت امور و باطن امور میرسد اینجاست که کشف میکند و اینجا محل کشف و قدرت نمایی روح است روح تازه میفهمد که کیست و کجا ایستاده است و دایره دیدش نسبت به زندگی و هستی از این عالم خاکی فراتر میرود دنبال گمشده ی خویش میگردد .... ناقص ادامه دارد 

/ 3 نظر / 101 بازدید
نادی

این پست را سر فرصت میخوانم و نظر میگذارم.

نادی

سلام نوشته زیباو روانی ست.معمولا این دست مباحث ادبیات سنگینی دارند ..که خواننده ای با سواد می خواهد.ممنونم که چکیده مطالعات خود را به اشتراک میگذارید.موفق باشید [گل]

نادی

سلام پشیمان نیستم خیلی هم از این آشنایی خرسندم این مباحث را دوست دارم مخصوصا که شما با زبانی سادتر و خلاصه شده می نویسید. مث یه جزوه درسی شده اند...واسه من که نا حالا فقط رمان و روانشناسی می خواندم .سپاسگزارم. هر آنچه از این مقوله میدانستم و فهمیده ام دریافت حسی خودم بوده و شما با این نوشته ها توفیق دانستنم را افزون کردید [گل]