حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

راهی برای آرامش یافتن
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 سلام :

                         اینروزها دنبال رسیدن به احساس خاصی میگردم که به من آرامش بدهد  آخه به اعتقاد من  ما آدمها تنها حیوان ناطق نیستیم بلکه معدن احساسات و عواطف هم هستیم کافی است که احساساتمان به شکلی خط خطی بشود اون موقع است که ولو به ظاهر همه چیزت اوکی باشه ( این اوکی منظور ok هست نه اینکه او کی باشد ؟ مثلا خواستیم در این بارگاه کمی فرنگی بلغور کنیم )  وجودمان از هم می پاشد در واقع بخاطر طبیعت احساسات و عواطف مان  از درون از هم گسسته میشویم . این است که آدم اگر آدم باشه حقیقتا همه ی تارو پودش احساساتش میشه ( گرچه در این روزگار ما زیاد هم آدم بودن خوب نیست بیشتر ضرره تا نفع ) به همین خاطر هم گاهی این احساسات شورانگیز در درون ما در زیر خروارهای گرفتاری و دغدغه مدفون میشه و بعبارتی روح مون از هر احساس محبت و اشتیاقی خالی میشه و دچار یک گیجی و منگی خاص میشیم که گرچه حس اش میکنیم ولی نمیتونیم شفاف و واضح اش کنیم و این ما را حسابی عصبی و پرخاشگرمون میکنه بگذریم ولی من حسابی دلم آرامش میخواد شاید آرامشی در کنار یک دریاچه ی سبز و دور افتاده و به دور از اجتماع خشمگین یا در خلوت نشستن به کتاب و مشغول موزیک شدن و غرق در رویاهای شورانگیز شدن و آموختن چیزهایی که شاید تجربه ی مشترک ما باشه و یک روزی بکار آید . ولی من خواهان آرامشم آرامشی از درون بدون اینکه مثل یخ در کوران حوادث بخار بشه و من رو در حسرت بگذاره . دنبال  آرامشی هستم که مدتهاست گم کرده ام . تقصیر خودم نیست بطور کلی اصلا تقصیر خود ما نیست برایمان شرایطی بوجود آوردند که احساس کنیم داشتن آرامش در زندگی از آن دست خواب و خیالات مبهم زندگی است که رسیدن به آن و یا نگهداشتن اش محال است ! خبرهایی که هر روز از اوضاع مملکت و رفتار این دولت میرسد به هیچوجه من الوجوه خوش نیست و این موضوع  عموم مردم را خسته و دلزده کرده است . این دلزدگی هم حس تلخی را ببار آورده است : حس سر خوردگی و طعم بیهودگی ! این حس خوره ی روح ما شده است و شاید به همین دلیل و نیز به دلیل احساس عدم اطمینان و عدم اعتماد  عموم مردم در لاک حمله و دفاع رفته اند گویی هر لحظه باید منتظر در حالت دفاع در برابر حمله ی کسی شد یا به کسی حمله برد تا تعادل هویت ات بر هم نخورد ! احساس میکنم شیرازه ی روحم از هم در رفته است ! راستی خدا تو کجایی ؟؟!! ....

                           نمیتوانم افکارم را بر روی موضوع خاصی متمرکز کنم و گویی همه ی آنچه باعث فکر کردن و گرفتن مطلبی میشود از هم پاشیده است ! شاید به همین دلیل نوشتن سخت تر شده است و خواندن افکار و گفتارهای دیگران لذت بخش تر ! . کتابهای خوبی را روی هم تلنبار کرده ام و داریم با عده ای از دوستان و علاقمندانی که کمی ذوق مرا دارند در مورد کتابهای خواندی امروز بحث میکنیم و نقد میکنیم . این مسئله به فیلمها نیز رسیده است مخصوصا فیلمهای مشهور به سینمای سخت مثل کارهای پازولینی - گدار - برسون و ....

                           کتابهای خوبی به نظرم در بازار هست که ارزش خواندن و بحث کردن و حتی یادداشت کردن نکات جالبش را دارد . واقعش دیگر نمیخواهم وبلاگی با کتابها برخورد کنم یعنی خواندن و رفتن . بلکه اعتقاد راسخ دارم - چه عبارت قشنگی !! -  که باید به کتابها بعنوان سنگ بنای افکارمان نگاه کرد و خواند . حتی در مورد فیلمها - موسیقی ها و ترانه ها نیز قضیه همینطور است . تجربه ی خوبی است که از هرچیز جالبی یادداشت یا گزارش کوتاهی برای خودتان بنویسید و بعد از خواندن کتاب مجدد به اینها رجوع کنید در اینصورت آن کتاب در ذهن تان حک شده است و میتواند حلقه ای باشد برای سلسله ی افکارتان که در زمان مناسب تداعی میشود و شما را به وجد در می آورد . احساس میکنم روح کار مولانا در مثنوی هم بر همین منوال بوده است یعنی خوشه چینی از هر مطلب گرانبهایی و سپس آنها را پروراندن و عمق دادن و سپس ارائه ای بسیار بهتر و سازمان یافته تر بگونه ای که هرکس میخواند شدیدا احساس کشف میکند .