حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

دراویش
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                         از جماعت درویش ها  خیلی خوشم میاد !! نمیدونم چرا ولی خب خوشم میاد و دوست شون دارم البته بهشون انتقادهایی هم دارم ولی خب با اینحال در عمل دوست شون دارم.  نمیدونم  شاید بخاطر صداقت شون و سادگی شونه  شایدم بخاطر حس مهربانی و بی ادعا بودنشون باشه نمیدونم !! ولی حس خاصی بهشون دارم حسی آمیخته به احترام و تحسین ! منظورم البته رفتارهاشون نسبت به هم هست . یک روش ساده ولی ریشه داری در رفتارها و مرام هاشون دیدم که به نظرم خیلی دلنشین اومد . غرور ندارند و اهل تکبر و ریاکاری نیستند با یک عشق خاصی به زندگی و دیگران نگاه میکنند که به نظرم جالب اومد حقیقتا بی آزارند ! من درویشی رو ندیدم که اهل دعوا و داد و بیداد کردن باشه ! بیچاره ها حتی وقتی خانقاه هاشون رو این رژیم تخریب میکنه یا حسینیه هاشون رو به آتش میکشه با وقار و آرامش خاصی ایستادند و تماشا کردند  اونهم با یک صبر و آرامش ستودنی و تنها با یک اعتراض کاملا مسالمت آمیز با متجاوزین به حریم شون برخورد میکنند . واقعا که موجودان نازنینی هستند ! نمیدونم آزار دادن و اذیت این جماعت چه سودی به حال این مدعیان دین داشت و اصلا چطور دلشون اومد به اینها حمله کنند ؟؟  من البته اهل قطب بازی و پیر گرفتن و ریش و پشم های اونجوری گذاشتن و سبیلهای دسته جارو گذاشتن نیستم چون به نظر من خدا رو راحت تر از اینها میشه بهش نزدیک شد ! بدون این آدابها و خیلی از این ظاهرهای عجیب و غریب ! اصلا اگه من رئیس یک فرقه ی صوفی ها میشدم و پیر قطب شون و اینا دستور میدادم هرکس خیلی هم شیک بیاد بیرون ولو با کراوات و عطر و ادوکلن ! مگه چیه خب اینها هم نشانه های خداست ! بهتره از اینکه ظاهرت یه کم تهوع آور باشه !!‌   به نظرم خدا واقعا زیباتر و دست یافتنی تر از خیلی از آدابها باشه و خیلی از حرفها و استدلالهای آبکی !  نه مثل خدای فیلسوفها با اون قیافه های حق به جانب و جدی و اخمو شون خدا رو نیاز هست که اثبات کرد و نه مثل فقیه ها خدا رو مثل قاضی دادگستری و هویتی خشن و شلاق به دست باید بهش نگاه کرد ولی نگاه عرفانی و تصوف واقعا نگاهی است لطیف و به دور از همه ی آدابها و یا تهدیدها و ارعاب کردن از خدایی که واقعا نمیشه شناختش ولی میشه حس اش کرد ! واقعا خودمونیم خدایا تو چی هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .............. که اینهمه مسئله ای !!؟؟؟ 

                       خلاصه بگذریم به دلایلی  خیلی وقت پیش از طرف دوست عزیزی که خودش درویش مسلک هست و بقول خودش از پیروان سلسله ی عبدالقادر گیلانی  هست به مجلس عقدی دعوت شدم و در این  جشن عقد بر خلاف شلوغ بازی ها و از این رقص های لزگی بیمزه و هردم بیل که بیشتر به بازی عمو زنجیر باف شبیه تا رقص ! بطور اتفاقی از نزدیک قسمت شد که شاهد  مراسم سماع دراویش باشم همراه با مراسم آواز خوانی های شادشون بهمراه مراسم هیجان بر انگیز سماع و رقص درویشی یعنی چرخیدن و گیسو پریشان کردن (‌ منظور اون حرکات چرخش سرشون هست که باعث میشه اون کلاههای پشمی از روی سرشون پرتاب بشه و موهای بلندشون در هوا به گردش در بیاد ) که البته به حالتی شبیه به از خود بیخود شدنه . خب خیلی به نظرم مراسم زیبا و قابل ستایش میومد گاهی وقتها لازمه آدم از خودش بیخود بشه تا به یک نوع آرامش برسه خب بعضی ها میرن کاباره و با خوردن مسکرات !! و کشیدن مواد و این حرفا که البته گوش شیطون کر در مملکت اسلامی ما که اصلا و ابدا رواج نداره ( زبونت رو گاز بگیر !! )  میرن توی خلسه و  عده ای هم در قالب این شور و شر  شیدایی بدون اون روشهای غیر بهداشتی به یک هیجان و شادی سالم و در عین حال روحانی میرسند  این نشان میده که بهر حال این بشر دوپا به هر راهی که بره باید یک رقص و آوازی داشته باشه و اگه نداشته باشه نهایتا واسه خودش میسازه مثل حتی همین هیئت های مذهبی و نوحه خوندن ها و سینه زدنها و چرخیدن هایی که در بین اعراب رایج هست نشان میده که مهم نیست چه اعتقادی داشته باشی چیزی که هست بشر این حالت خاص رو داره که نیاز داره تخلیه بشه و رها بشه با خوندن آوازه و رقصیدن  اینها بهش شادی و در عین حال آرامش میده  خب بشر دیگه چرا اینطوری نگام میکنی ؟؟؟؟   . البته وقتی از نزدیک هم باهاشون برخورد داشته باشی آدمهای بی آزار و نازنینی هستند و سرشار از مهر و محبت !  خیلی صمیمانه به هم احترام میگذارند و جالب اینه که اول شانه های هم دیگه رو می بوسند و بعد ادب و احترام . وقتی هم که مراسم شروع میشه و یک نفر شعری رو میخونه اینقدر با هیجان و با لبخند میخونه که بقیه با لذت خاصی زمزمه میکنند و همراهی اش میکنند . اونجا حقیقتا مزه ی شعر رو همراه با عمق تک تک واژه های هر بیت میشه حس کرد و چشید ! مثل این مراسم های شعر خوانی سنتی و سرشار از به به و چه چه و احسنت های  الکی نیست که یک نفر همینطوری لغات رو بهم بافته باشه و عده ای پامنبری واسه خوش آمدش هی خالی بندی کنند و تو دلشون فحش بدن که این مزخرفات چیه این یارو سر هم کرده !؟  نه اونجا هر شعری خونده نمیشه و تازه  در ثانی شعری خونده میشه که معانی اش کاملا منسجم و هیجان برانگیزه و ثالثا بسیار شعر خوانی این مراسم حقیقتا شاد و عاشقانه است ! اینقدر مست میشن از این شعرها و ترانه ها که از خود بیخود میشن و شروع میکنن به چرخیدن ! این چرخیدن رو البته با یک حس رهایی انجام میدن ولی خب بنده که از بچگی با چرخیدن قاطی میکنم و سرم گیج میره از شرکت در این مراسم فرح بخش و سیاسی عبادی شون بسی طفره رفتم مخصوصا که بر خلاف اونها که ضمن رقص و چرخیدن به آسمانها و عرش میرسن دست به چنین عملیاتی بزنم ( چون آخه ار بلندی از بچگی میترسیدم حتی اگه این بلندی عرش باشه !! و در ضمن نمیتونم از لاک خودم یعنی عادی بودن و واقع بینی در بیام این بود که دو دستی چسبیدم به همین فرش و از جام تکون نخوردم !! گفتم رقصی که من بلدم به درد راستای افقی میخوره ! ببخشید اگه همراهی تون نمیکنم ! ........ ولی خلاصه خیلی چسبید .