حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

روزانه ها ....
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

             وقتی خیلی از این پیرمردها و پیرزنهای دیابتی مراجعه میکنند آدم احساس میکنه اینها به شکل دیگه ای زندگی رو نگاه میکنند یعنی از زاویه ای بین بیم و امید ! جالبه که پشت در اتاق صداشون میاد که بهم دلداری میدن و گویی از اینکه کسان دیگری هم هستند که به این مصیبت دچارند کمی از اضطراب و دلواپسی شون کاسته میشه . دلم واسه شون میسوزه بعضی هاشون خیلی افسرده و نگرانند ! خب تقصیری ندارند وقتی دردی و رنجی داشته باشی که قرار نیست ظرف یک روز یا یک هفته یا یک ماه علاج بشه و از شرش راحت بشی یکباره تمام غرور ات و تمام امیدت رو از دست میدی و تبدیل میشی به یک بره ی تمام عیار ! واسه ی این دسته از آدمها خیلی از تفکرات شون راجع به زندگی عوض میشه ولی با اینحال خیلی هاشون چنان امید به زندگی دارند که واقعا انگشت به دهن میمونی ! ... از خودم می پرسم آیا واقعا ما در قیاس با چنین افرادی حق داریم امیدمون رو از دست بدیم ؟

               


                                            ************

                   امروز یکی از این پیرزنهای جیگر اومده پیشم و یعنی میخواست تعریفم رو بکنه بهم میگه : وای آقای دکتر خدا عمرت بده که بما میرسی و حوصله داری ! باور کن امیدمون از بالا به خداست و از پایین به شوما !!‌........... منو بگی کلی آب شدم از خجالت و فرمودم خواهش میکنم لطف دارید اما بی زحمت در این مورد بخصوص هم امیدتون از پایین باز هم بخدا باشه !!‌ بنده کی باشم ؟؟؟ !!!

                خنده داره این پیرمردها و پیرزن ها بخاطر شرایط شون و خود خصلت دیابت کلی با هم جر و بحث دارند واسه نوبت ویزیت شون و چون بعضی هاشون تازه ناشنوا هم هستند آقا بلند بلند باهم دعوا میکنن و بعضی وقتا هم که کلی بدوبیراه و فحش بهم میدن که من داخل اتاق از شنیدنش کلی ریسه میرم !  مثلا امروز یکی شون به اون یکی میگفت : هی عایشه !! چرا بی نوبت رفتی تو اتاق ؟ ( در نظر این پیرزنها عایشه زن امام حسن بوده و به عبارتی عایشه واسه اینا نوعی فحشه یعنی زن پلید !!  ) و اون یکی که نمی شنید اون خانم چی میگه بهش میگفت : عاشق خودتی ( نفهمید طرف داره بهش میگه عایشه ! )‌خلاصه یکی این میگفت یکی اون جواب میداد اونم بی ربط آخه هر دوتاشون گوشهاشون سنگین بود و حرفهای همو نمی فهمیدند  ! ما رو بگی دیدم داره کار به ضربات پنالتی میکشه خودم رو رسوندم دم اتاق و در رو باز کردم و گفتم : چیه ؟ اون خانم دومی گفت زنک بمن میگه :‌عاشق !! ... منم که داشتم داغ میکردم ولی خندم گرفته بود گفتم : اصلا میدونی نه تو عاشقی نه اون !! آقا من خودم عاشقم که اینهمه زلیخا و سوفیا لورن دور و برم هر روز در اتاقم جمع میشن و من دیوانه بازم میام اینجا واسه طبابت شما ! حالا خوب شد راحت شدین ؟؟؟!!‌ ...

                                                **********

                       کمی شعر از پس قرنها میتواند ما را به پای نفس بزرگان ایران زمین ببرد . اجازه دهیم خیال مان در فضای این ابیات به پرواز در آید تا لذت ببریم تقدیم به نازک دلان :

سیف فرغانی :   

دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم؟

دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم؟

من زنده به عشق توام ای دوست ولیک

از آرزوی روی تو مردم، چه کنم؟

 

عبید زاکانی : 

گفتم عقلم گفت که حیران منست

گفتم جانم گفت که قربان منست

گفتم که دلم گفت که آن دیوانه

در سلسلهٔ زلف پریشان منست

خاقانی :

از من شب هجر می‌بپرسید حباب

دریای غمم کدام آرام و چه خواب

در دل بود آرام و خیالی هر موج

در دیده خیال خواب شد نقش بر آب

امیرخسرو دهلوی :

عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت

عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت

این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت درپایم ریخت