حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

دلم تکلیف و درس و مشق میخواد !!‌
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

          تازه از کشیک برگشتم نمیدونم چرا با اینکه خیلی مریض داشتم ولی اصلا احساس خستگی نمیکنم !! خب واقعش شاید علت اش این باشه که با دوست عزیزی داشتم در مورد باور تازه ام صحبت میکردم . توضیح اینکه آقا اخیر حاجی تون که بنده باشم بنوعی ییهو احساس نوستالژیکی کرده مخصوصا وقتی داشتم برای عده ای از برو بچه های زیر دیپلم مسائل فیزیک و شیمی دبیرستان رو حل میکردم !! چه جالب هنوز یادمه !! توی این گیرو دار یکباره احساس کردم چقدر جوانتر شدم یه شور و حال خیلی خوش احساس تازگی احساس جنبش یعنی حل کردن مسئله !‌ آقا اینقذه ذوق مرگ شده بودم که نگو !


                                یکباره احساس کردم چقدر دلم درس و مدرسه و تکلیف شب میخواد ! . اصلا میدونی من به اینکه از یک سن خاصی عوض بشیم و بعد از اون صحبت مون و حرکات مون رو تغییر بدیم و حسابی از این ادا و اطوارهای بزرگسالی در بیاریم اعتقادی ندارم و اینقدر بدم میاد از اینکه عده ای بچه هاشون رو جوری بار میارن که حرفهای گنده تر از دهن شون بزنن و حرفهایی فوق دیپلم یادشون میدن . آخه چه معنی داره ؟ اشتباه وحشتناکیه که میکنیم و فکر میکنیم هرچه زودتر باید اون حس و حال بچگی و نوجوانی مون رو رها کنیم تا مثلا دانشجو بشیم و بعد هی با استاد استاد گفتن ها فکر کنیم بزرگ شدیم !! نه اینطوری باعث میشه همه ی انرژی های فوق العاده ی دوران نوجوانی مون رو از دست بدیم و بدون اینکه متوجه بشیم وارد مسائلی بشیم که نهایتی نداره ! مثل خیلی چراها ؟....یکی اش همین سیاسته که آدم رو پیر میکنه ! خیلی از چراها رو نمیتونیم بهفهمیم  که اساسا تا آخر عمر هم نمیفهمیم که آخرش چرا زندگی اینطوری میشه یا اونطوری میشه ؟ البته می فهمیم که دنیای واقعی و حقیقتهای پشت صحنه چه نکبتی درش هست ولی کار جز غصه خوردن و منزوی شدن نمیتونیم بکنیم بعدشم که میشیم آیینه ی دق !!

                             احساس میکنم وقتی حس و حال آدم بزرگسال رو بخودمون میگیریم دنیای ما خیلی عوض میشه حتی وضعیت ظاهر فیزیکی مون وضعیت بدن مون هم با این تغییرات روحی تصنعی مون افت پیدا میکنه یک جورایی تنبل میشیم و کم جنب و جوش و بعد می افتیم به کند شدن زندگی . آدمها در این دوران زندگی با دست خودشون خودشون رو تغییر میدن بنوعی تحلیل میرن در حالیکه فکر میکنند در حال ارتقا هستند ! به شکلی فرم و شکل شون هم عوض میشه چروکیده میشن ( من که میگم هر چروکی رد پای زخمی است و دردی است که بر چهره مون نقاشی میکنیم و پیری تجسم همه ی رد پاهای عمر ماست )  آدمها در اثر این تغییر تربیتی شون  کمی تا قسمتی چاقتر میشن و میزان فعالیت های جسمی شون و جنب و جوششون محدودتر میشه  دیگه حالا ورزش کردن و بازی کردن واسه شون میشه زشت !!! واسه تو عیبه بدوی و بازی کنی !!‌ آخه چرا ؟ هیچی تو دیگه بزرگ شدی باید خانوم باشی یا باید آقا باشی !! ای بابا مرده شور این نصیحت های الکی رو ببرند من میخوام هنوز بخودم ثابت کنم که میتونم بدوم و کیف کنم به کسی چه مربوطه ؟؟   اگه مریض و علیل بشم خوبه ؟ اون موقع خیلی متشخص تر به نظر میام ؟؟  . حالا چرا شاید بخاطر اینکه میخواهیم با محجوبتر شدن و خجالتی شدن اون شر و شور بچگی هامون رو کنار بذاریم و بعد تبدیل بشیم به آدم بزرگها ! آدمهایی که تحرک شون کمه ولی تفکرشون خیلی خیلی زیاد ! دائم هم فکرشون بیش از جسم شون در تقلاست اونهم تازه بدون نتیجه ! بعد هم حرص و طمع برای کار و جمع کردن اندوخته ای برای پیری و کوری ! 

                               اصلا میدونی پیری چیه ؟ پیری از وقتی شروع میشه که برخلاف دوران بچگی مون دیگه تکلیفی برای انجام دادن نداشته باشیم ! وقتی بچگی ها تکلیفی داشتیم که انجامش میدادیم یک حس خیلی محشری پیدا میکردیم از رضایت و از اینکه کاری داریم برای انجام دادن و راهی داریم برای رفتن ! اون زمانها یک حس عشق خاصی به زندگی داشتیم که سرشار بود از هدفهای بلند و آرزوهای دوست داشتنی ! آقا چه میفهمیدیم اضطراب و افسردگی و بی حوصلگی یعنی چه ؟ همه ی احساسات مون رو هم بروز میدادیم اگه با کسی قهر میکردیم معلوم بود قهریم و اگه آشتی و رفیق خیلی واسه اش مایه میذاشتیم دیگه بهانه مهانه واسه با هم نبودن نداشتیم ولی حالا چی کلی بهانه میاریم که نمیشه ! که حس اش نیست !! که فرصت اش نشده و از اینجور مزخرفات ! در حالیکه میشه دروغ میگه هرکی میگه نمیشه وقت ندارم نمیتونم بهت زنگ بزنم نمیتونم بیام بیرون از خونه نمیتونم از لاک خودم بزنم بیروم ! همه اش بهانه است !‌ دلیل اش هم اینکه تا خبر مرگ کسی میرسه همه بدو بدو خودشون رو حاضر میکنند پس میشه اومد !!....

                             دلم میخواد هر روز تکالیفی داشته باشم واسه انجام دادن تا حس کنم کاری واسه اون روز کردم که  انجامش بدم و از انجامش کیف کنم ! دلم میخواد درسهایی باشه که دائم بشینم بخونم و از اینکه تمرینهاش رو حل کنم کیف کنم ! و بخودم آفرین بگم . دلم میخواد دوباره ساعت ورزش باشه و بزنیم واسه رو کم کنی با بچه ها بسکتبال بازی کنیم یا مثل قدیم ها هفت سنگ بازی کنیم . دلم میخواد همیشه دانش آموز باشم اصلا کی گفته ما بعد از فارغ التحصیلی باید از همه چیز فارغ بشیم ؟ مگه زایمان کردیم ؟؟ کاش شرایطی بود که میشد کتابهای درسی را تا بی نهایت خوند و جلو رفت ! عاشق شیطونی های پشت نیمکتم !! عاشق ساعتهای انشا هستم و اینکه هرکس بگه از خودش بگه از سفرهاش از آرزوهاش اینکه چه احساسی داره و من که نصف صفحات انشام را از خودم همینجور شفاهی می بافتم و معلم مون نمی فهمید آخه با چهارتا خط نوشته چرا من دائم صفحه ی دفتر انشام رو ورق میزنم ؟؟!! 

                         وای که چقدر دوران خوشی بود حتی دانشجویی مون خب بذار یه خاطره بگم امشب که سرحالم  آقا ما میرفتیم بیمارستان هفت تیر شهر ری و برگشتنه با اون تیپ دانشجویی و کیف سامسونت و فیگورهای پروفسوری و بقول امروزی ها تریپ پزشکی با تاکسی یا اتوبوس میومدیم میدان راه آهن اون وقتها اتوبوسهای هفت تیر راه آهن دو تا بلیط باید میدادیم و همیشه یه سرباز وظیفه ی آش خور بلیطها رو میگرفت یادمه یکبار ما با برو بچه های هم خوابگاهی ام که هفت نفر بودیم میخواستیم بیاییم میدان راه آهن ولی فقط ده تا بلیط داشتیم خلاصه دل رو زدیم به دریا و خیلی جدی و حق به جانب سوار اتوبوس شدیم اونم با کیف سامسونت و کت و شلوارهای رسمی ! ده تا بلیط رو واسه هفت نفر دادیم و اون سرباز ترک با اعتراض گفت : اینکه ده تا بلیطه ؟؟ ماها هم باهم همصدا و خیلی جدی گفتیم : خب هفت دوتا میشه ده تا !! .... سرباز بدبخت که دید همه مون داریم محکم و جدی میگیم هفت دوتا میشه ده  تا هی زمزمه کرد هفت دوتا میشه ده تا و دیگه هیچی نگفت ! آخرای مسیر وقتی به میدان راه آهن رسیدیم و داشتیم پیاده میشیدم یکهو دیدیم از اون ته اتوبوس با اون لهجه ی غلیظ ترکی اش داد زد : نه آقا هفت دوتا میشه چهارده تا !! .... ماها رو بگی مرده بودیم از خنده ! همینطور مسافرهای دیگه که صدای راننده در اومد و گفت : خفه شو بچه با اون سوات ریاضی ات !! اینهمه وقته داره حساب میکنه هفت دوتا چندتا میشه !!‌ برو بابا بذار برن ! ....