حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

من اعتراف میکنم ....
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                             در این دوران اعترافات ...... من اعتراف میکنم دیگر ته مانده ی خاطراتم از آزادی را دارم فراموش میکنم ... من اعتراف میکنم باد مسموم دروغ و نیرنگِ سیاستِ اربابان قدرت را تا نهایت استخوانم احساس میکنم .... من اعتراف میکنم خنده هایم دیگر طعم واقعیت ندارند .... من اعتراف میکنم  دیگر عشق را نمی شناسم  شاید چون در این روزها عشق نیز از چین وارد میشود و در پیمانه هایی از دیارهای غریب به نیشخند بر سرزمینم مستانه سرکشیده میشود 


 ... من اعتراف میکنم  بی هیچ درنگی ته مانده ی عشقم را نیز قمار کرده ام .... من اعتراف میکنم بنیان مذهبم  آلوده به رسوایی و ریاکاری و خون بی گناهان شده است و مرا سخت  از باور به آن شرمسار میکند ... من اعتراف میکنم دیگر برایم مردمانم دو پاره شده اند و در این میان تنها گروهی همزبان می شناسم که بر مرگ هم کیشانشان که روزی یکدیگر را می شناختند  نعره ی پیروزی سر میدهند  ...

                             من اعتراف میکنم در این روزهای تاریک دیگر حتی ملیت ام را نیز گم کرده ام یا  شاید فراموش کرده ام ... من اعتراف میکنم خدا نیز از شرم بر رفتار بندگان ِخویش و بی حیایی آنانکه ادعای نمایندگی اش را دارند دیگر از آسمان بر زمین ما نخواهد  آمد .... من اعتراف میکنم این روزها بهشت را دوزخیان زمین تاراج کرده اند .... من اعتراف میکنم که سخت می هراسم ! می هراسم از اینکه نام نیکی بر زبانم جاری شود مبادا که آن اهریمنان بسراغش روند و به نفع خویش مصادره اش کنند .... من اعتراف میکنم خوشی هایمان نیز در این روزها  رنگ خاکستری تصنع بخود گرفته است .... من اعتراف میکنم که مایوسانه از خود میگریزم و حیران در دیار تنهایی سفر میکنم اما  سفرهایم برای خود فراموشی است از آنچه میدانیم و می خواهیم اما نمی توانیم  ... من اعتراف میکنم دیگر به سرنوشت خوش روزهای آینده مان هم مطمئن نیستم ... من اعتراف میکنم امید با آرزو فرار کرده است ! .......

                             من اعتراف میکنم خوشه چین  سفره های نفتی آن میمون صفتان نیستم و در این روزگار تملق و چاپلوسی های مزورانه دست نیاز به آنانکه  که نان شب مردمانم  را دزدانه چپاول میکنند و به بیگانگان می بخشند و آنگاه چون مسکینان لقمه های خودمان را بر صورتمان پرتاب میکنند دراز نمیکنم ! ........... من اعتراف میکنم در این روزگار تنهایی همدلانم با دستهای خالی ام بر پیکر خارپشت پلیدی و دروغ چنگ انداخته ام  ......

                           من اعتراف میکنم گرچه توان مان بسیار اندک شده است اما اراده ام را به آنان نخواهم فروخت  ..... من اعتراف میکنم دیگر بر هیچ نوری اعتماد ندارم .... من اعتراف میکنم اعتراض یاران من با سلاح روبان سبز و سکوت بود و تظاهر آنان در میان دژی از خنجر و دشنه و هزاران زره پوش سیاه پوش که آمده بودند آزادی مطلق شان را جشن بگیرند ! .... من اعتراف میکنم در میان این تنهایی ها بر مظلومیت خون دوستان جوانم گریستم ..... من اعتراف میکنم آنان بعد از این روزها بر دستان قلم تبر خواهند زد ..... من اعتراف میکنم آنان بر هر سایه ای شلیک خواهند کرد مباد نام تو را آن سایه ی سبز برده باشد ....

                              من اعتراف میکنم آنان سبزی پرچم مان را آبی خواهند دید یا شاید هم از شدت قساوت سبزی رخسارش را نیز خاکستری خواهند کرد مبادا سایه ی فتنه ی سبزی در آن خفته باشد .... من اعتراف میکنم آنان دین و تاریخ ام را مصادره خواهند کرد  و نامم را چون همه ی گمنامان تاریخ ستم محو خواهند کرد مبادا کودکان نسلهای بعد از من بیاد بیاورند که تاریخ واقعی ماییم نه آنان که تاریخ را به شرط مزد می نگارند .... من اعتراف میکنم در سرزمینم  برای یارانم دیگر جایی برای تنفس آزادی باقی نخواهند گذارد ....

                           من اعتراف میکنم من اعتراف میکنم من اعتراف میکنم ....