حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

پریشان گویی ....
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                    نوای سازها حرفهای ناگفته ی دل را چه زیبا تصویر میکنند . گاهی همه ی بار احساس را نمیتوان بر کلمات حمل کرد گویی کلمات در زیر بار احساس خرد میشوند طاقت ندارند و ظرفشان بیشتر گنجایش ندارد . کلمات در جایی از احساس عقب میمانند باید بدوند تا برسند اما نمی رسند . امشب در این دیر هنگام شب  صدای تار و پیانوی آهنگی مسحورم کرده است مثل خیلی از ترانه ها و نواهای جادویی .... چقدر از این بالا و پایین رفتن های گامها لذت میبرم مخصوصا با یک ملودی آرام و هیجان انگیز .... در این خلوت و سکوت هیچ نیست الا صدای این آهنگ و تو با تمام سلولهایت زخمه ها را احساس میکنی زخمه هایی بر تار جانت ..... مثل آن پیانوی جواد معروفی ... تار جلیل شهناز ... نی کسایی .... تنبک حسین تهرانی ... یا پیانوی ریچارد کلایدرمن ... گویی آفرینش همه تسبیح گویند و تو در این میان مبهوت .....

                                            *************

                    این صحبت حضرت شمس تبریزی برایم خیلی خیلی زیباست . سرشار از اسرار نهفته  و بنوعی پاسخی است بر پرسشهایی که سالهاست ذهنم را و جانم را آشفته می ساخته است به راستی که گویی آن بزرگان توان دیدن آیینه ی دل را داشته اند و اسراری را که در ضمیر نهان عالم نهفته است چه زیبا میگوید آن شمس تبریز - آن گمنام آن همیشه گمنام ِ بی نشان که چون یار شیفته اش نبود که مزاری از خود بجا گذارد و دفتری و دستکی و مریدانی و جمع ِخرقه پوشانی .... تنها آمد و تنها رفت ...اما چه زیبا میگوید  که :

              « پیش ما کسی یک بار مسلمان نتواند شدن ! ... مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود و هر باری از او چیزی بیرون می آید تا آن وقت که کامل شود ! » 

            چقدر این سخن زیبا و معنادار است . همیشه از اینکه در هر دورانی از زندگی به تبع خیلی مسائل که رخ میدهد و حالاتی که بر ما رخ میدهد دست به تغییر باورهای خود میزنیم تا جایی که هر بار تغییر عقیده های عظیمی گاه در ما رخ میدهد نگران بودم و سخت آشفته ام میکرد . خودم میدانم که باورهای امروزم آتشی است در خرمن باورهای دیروزم ! و اگر آن من ِ دیروزم میدانست که من ِ امروزم چقدر نسبت به آن باورهای دیروز کافر خواهد شد قطعا در خرمن من ِ امروزم آتش میزد ! ... ولی سخن عمیق ِ مولانا شمس چشم ما را به این حقیقت ناب میگشاید که چنین نیست که مسلمانی ما یکبار و برای همیشه در دل ما نهادینه شود ! ما دائم در باورهای خودمان نوسان و تغییراتی خواهیم داشت تا نهایتا به آن مرحله ی بلند برسیم که دیدی عمیق و کامل به روح مسلمانی خویش پیدا کنیم !‌ ... این نکته ی بسیار ارزشمندی است و حاکی از دید بلند بزرگان گذشته ی ماست که زندگی را تا انتها دیده بودند .