حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

منم اهل بخیه ام !
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام
            آبدارخانه ی ما چقدر جای خوبی است !  امروز داشتیم با همکاران در مورد حذف یارانه ها و سونامی اقتصادی بعد از آن با همکاران در آبدارخانه بحث میکردیم ! .. به نظر من بعید نیست بعد از اینهمه اوضاع فجیع سیاسی و امنیتی که برای مملکت بعد از انتخابات اخیر به وجود آورده اند در آینده ی نه چندان دور شاهد باشیم که همین خود ِاین محمود باعث شود کلک نظام یکباره و بطور اساسی با این تحول اقتصادی کنده شود ! چون موج سنگین اقتصادی تا عمق استخوان همه ی آنانی که خیلی زیاد محافظه کار و یا حامی این دولت هستند نفوذ خواهد کرد و البته بقول معروف دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست !....  خوبی محمود اینه که بقول خودش در همه ی زمینه ها کارشناسه !! اونهم از نوع مدیریت جهانی اش !  ... نقل است که در قدیم برای پادشاهی پارچه ی نفیسی آوردند که نظیرش تا آن روز بافته نشده بود چون اهل بخیه (‌ خیاطان و بعبارتی اهل دوزندگی )‌ را خبر کرده بودند یک بابای پالان دوزی هم قاطی خیاطان وارد دربار شد . خیاطان از خوبی پارچه خیره شدند و هیچکدام مسئولیت قیچی گذاشتن به آن طاقه را قبول نکرد همگی مردد مانده بودند که چه لباسی از این پارچه برای شاه بدوزند که ناگهان پالان دوز جلو آمد و عرض کرد اگر اجازه بدهید من تکلیف این کار را معین میکنم !! 

                پادشاه هم که تردید سایرین را دیده بود از تهور او خوشش آمد و گفت : بکن ! ( البته  پر واضح است که در اینجا منظور تکلیف را معین کن نه چیز دیگر پس لطفا دست به آنتن خود نزنید !  بد برداشت نکنید !‌ ) ... پالان دوز قیچی را برداشت و از کمر کشید و طاقه را سه پارچه کرد ! و گفت : «‌ وسطی مال گرده و دو تای دیگه برای طرفین ! » .

               شاه گفت : « منظورت از طرفین و گرده ی چه لباسی دلبندم ؟؟ »

               پالان دوز خیلی محکم و دشمن شکن گفت : « پالون » !!

              شاه قاطی کرد و گفت :«  مردک !‌پارچه ی به این نفیسی را برای پالون بریدی ؟ »

               پالان دوز گفت : «‌ قربانت گردم !‌ شما بین همه ی کاندیداها اهل بخیه را خبر کرده بودید خب منم اهل بخیه ام !!‌ » ....