حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

یادی از بزرگتر ها .....
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

   سلامی چو بوی خوش آشنایی ............

                                 اینروزها ناگهان احساس بدی پیدا کردم راستش خیلی وقته که بخاطر تخریب امامزاده ای که پدرم در آنجا مدفون بود ! ( نمیگم مدفون است چون با اون عملیات خاکبرداری غیرقانونی متولیان امامزاده گمان میکنم چیزی از پیکرش باقی نمانده باشد ) نتوانستم یا دلم نمیاد برم برسر مزارش . آقا این احساس نبود بزرگترها عجب حس تلخی است ! تا وقتی هستند اصلا حضورشان را احساس نمیکنی اما وقتی نباشند .... وقتی هستند حضورشان برایت گاهی خیلی کم رنگ میشود مخصوصا که  تو بزرگ شده باشی و بخیال ات میخواهی زودتر خودت را از دست شان راحت کنی ! تعجب نکن این قانون همه ی حیوانات است !


                 تازه ما در دنیای جدید حیواناتی با خلق و خوی عجیب تری هم شده ایم . حیوانانی خودخواه - متوقع و شدیدا گاهی بدون اینکه بخواهیم بی ترحم ! . بهر حال اگر پدر و مادر گرامی تان در قید حیات اند واقعا قدرشان را بدانید و به آنها مثل موجوداتی که به درد موزه ی تاریخ طبیعی میخورند نگاه نکنید و همینطور به خودتان به عنوان موجوداتی که چیزی بیشتر از آنها سرتان میشود . حقیقتا دور زندگی فراز و نشیبی از قدرت و ذکاوت در خود دارد که هرکس در این میدان دور خودش را دارد و بعد به دیگری میدهد پس کسی را نباید بخاطر قدیمی بودن ملامت کرد یا کودکی را بخاطر تازه وارد تحقیر کرد. اما موضوعی که مهمتر است این است که وقتی از دست شان میدهیم هزاران احساس غریب در زندگی پیدا میکنیم :  نوعی احساس بی پناهی -  احساس گم شدن - احساس بی هویتی و احساس پیری زودرس ! گرچه بعد از آن یاد میگیریم که زندگی را واقعی تر نگاه کنیم و از خواب نوشین کودکی کمی بیدار شویم . تا وقتی زنده هستند خودمان را کودکانی میدانیم که هنوز جسارت شیطنت و بازیگوشی هایش را دارد حتی با داشتن سبیل و ریش و خانه و خانواده ی شخصی ! که بدش نمی آید باز هم گوشمالی و غر و لند پدر و مادرش را بچشد و بشنود ! وه که چه لذتی دارد آن درد ! .... باز که دوباره شیطونی کردی ؟ بازم که رفتی دنبال بازیگوشی ات ! .... اما وقتی نیستند همه جا سرد میشود و خاموش ... آن همهمه ها محو میشود و تو میمانی و آلبومی از خاطرات که هیچکس باور نمیکند یا نمیفهمد یا چون نچشیده است برایش مهم نیست . آن وقت است که احساس میکنی زیادی بزرگ شده ای و زیادی پیر !  .. تازه آن وقتها که بچه بودیم چقدر بی مسئولیتی دوران خوشی بود ! نه نیازی بود ظرفها را بعد از ناهار بشویی و نه دو شیفت و سه شیفت و شب عید و روزهای تعطیل سرکار بروی و نه وقتی کارتون میدیدی کسی مزاحمت میشد و فریاد میکشید که اینهمه کار مونده اون وقت تو داری تلویزیون تماشا میکنی ؟؟ ........  بچگی کردن برای ما دنیایی بود سرشار از خیالات بزرگ و کارهای بزرگ ! بعد از ناهار کلی می نشستیم با پسر عمه ها نقشه برای بزرگی می کشیدیم که چه کاره شویم ! ولی در آن لحظات تنها کارمان بازیها و نمایشهای کودکانه بود ! نامرد آن پسر عمه ام آقا همه اش در آن فیلمها و نمایشها تیر میخورد و کشته میشد و بعد سه تایی زار زار میزدیم زیر گریه ! و های های برای آن مرحوم مقتول (که خودش بود ) گریه میکردیم ! ... بعد هم بعد از ظهر بود و بزرگترها میخواستند بخوابند ولی صدای شلیک خنده ها و بازیهای ما نمیگذاشت کسی لالا کند ! ( حالا که یادم می آید میفهمم چقدر گاهی شیطان و تخس بودیم ! ) عمه ام که تنها سلاح شیمیایی اش برای ترساندن ما و خواباندن ما تهدید به فلفل بود ! که بعدها فهمیدم زرچوبه است ! حالا که بعنوان مریض سراغم می آید تا داروهایش را نمیخورد به شوخی میگویم : اگه نخوری از اون فلفل ها میذارم دهنت تا بخوری !!! میمیرد از خنده و میگوید : خدا نکشتت هنوز یادته ؟؟ . 

                    بعد عصر میشد و توی زمین های خاکی فوتبال میکردیم و گاهی چه خاکی راه می افتاد که توپ را گم میکردیم و بجای آن پای همدیگه رو لگد میکردیم !!‌ ... نامردها بعضی ها آقا بدجوری میزدند البته  یکی از آن پسرها الان پاسدار است .... چیه ای بابا چرا اینجوری نگام میکنی ؟؟ خب ادامه ی مطلب رو بخون ! ...  خلاصه لباسهایمان غرق در خاک میشد و موهایمان هم مثل این شاگرد نانواها ! خلاصه که دوران خوشی بود مخصوصا وقتی بعد از فوتبال یک نوشابه و بیسکوییت می چسبید  تازه بعضی وقتها پول مان کم بود و مجبور بودیم نوشابه را سه قسمت کنیم آقا دعوایی داشتیم سر یه قلپ اضافه تازه بعضی وقتها شیطون میشدیم و بقیه اش رو روی سر آخری می پاشیدیم ! حالا که دیگه از بس بچه ها تنقلات و قاقا لی لی دارند قدر هیچ چیزی را نمیدانند . اصلا زندگی و طعم حالا با قدیم های نه چندان دور خیلی فرق کرده ! آن وقتها تلویزیون از ساعت ۴ برنامه داشت و بنابر این ما در طول روز وقت کافی داشتیم که در کوچه و خیابان و خانه خوش باشیم ولی حالا تلویزیون بچه ها را تنبل و لوس و خودخواه کرده است ! حالش را ندارند برای خوردن یک لیوان آب تا یخچال بروند ! البته خودمونیم خودمان هم همینطور ! چون معمولا قانون این است که هرکس پاش به آشپزخونه رسید و بقیه پای تلویزیون باشند خب محکوم باشد هرچه گفتند بیاورد ..

                            بهر حال اما همه ی آن دوران خوش مدیون حضور آن پدر و مادر بود و بی مسئولیتی و محبت و مهربانی آنها که بی هیچ چشمداشتی خود را نثار فرزندانی کردند که حالا متاسفانه بخاطر طبیعت خودخواه پرور زندگی ما آدمها که اسمش را استقلال گذاشته ایم کمتر بخاطر می آوریم که از کجا به این جا رسیدیم ؟ البته این هست تا وقتی خود ما پدر و مادر میشویم و دور زندگی تکرار شود ! ...

                                         *************

                       واقعیت این است که ما در دورانی زندگی میکنیم که خشک ترین و احمقانه ترین و وحشیانه ترین قرائت یا برداشت از دین بصورت رسمی و قانونی بر زندگی ما چنگ انداخته است !

                                          ************‌

                         نمیدونم چرا بعضی ها توی رانندگی مثل لاک پشت حرکت میکنند ؟ نه به اون عده که کوچه و خیابان واسه شون حکم اتوبان قم رو داره و انگار بقول آقای قائد اصلا پشت کسی موندن رو بر نمی تابند !  و نه به عده ای که از فرط احتیاط دهن مبارک پشت سری ها رو مورد تفقد قرار میدهند ! چراغ سبز شده بود و من عجله داشتم راننده ی روبرویی که خانمی بود بسی محتاط از اون دست راننده ها که فرمان در دست شون بیش از یک میلی متر جابجا و یا گردش نمیکنه بعد از کلی معطلی همونطور ایستاده بود . خودم رو کنارش رسوندم و گفتم : عزیزم گلم جیگرم این چراغ سبز شده نکنه منتظری میوه بده ؟