حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

کمی خاطرات...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام

                                   امروز خیلی بیمار داشتم واقعا دیدن آدمهایی که به اتاق وارد میشن منو وارد دنیای دیگه ای میکنه دنیای دیگران ! . چیزی که خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم رفتارها و گاه بازیگری هاییه که ما در برخورد با دیگران داریم شاید خیلی از این رفتارها از بچگی و از وقتی چشم باز میکنیم در خانواده بهمون بصورت یک باور قوی و انکار ناپذیر تعلیم میدهند


خب تقصیری ندارند شما هم خودتون رو جای پدر و مادرتون که بگذارید وقتی بچه تون به دنیا میاد و بعد به سنی میرسه که حرفها و رفتارها رو تشخیص میده از خودتون می پرسید این بچه رو چطوری بارش بیارم ؟ که متاسفانه اکثرا پاسخ اینه که : کی از خودم بهتر ! ؟ مثل خودم !! ( گویا حالا این بابا یا مامان مجسمه اخلاق و کراماتند ! )  واسه همینه که میگن دختر رو از مادرش مثلا بشناسید و پسر رو از پدرش ! باز این هم شاید چندان مشکل حادی نباشه اما اشتباه از جایی شروع میشه که دیگه اون پدر و مادر از خودشون نمی پرسند که خب آیا تعلیمات و تربیت های ما کافیه ؟ چیزی کم نیست ؟ شیوه زمان ما حالا هم کاربردی داره ؟  به همین دلیل هم بچه ها میشن زیراکس های ناقصی از پدر و مادر و وقتی اینها به سنین بالاتر میرسند مثل پروانه ای که از پیله تنگی که درش هست میخواد خودش رونجات بده گاهی پشت پا بهمه آیین ها و رسم های خانواده میزنه تا تجربه جدیدی رو شروع کنه . امروز یک دختر خانمی با مادرش اومده بودند پیشم خیلی وقته که پیشم میان و تقریبا از وقتی دبیرستان بود دختر رو می شناختم خیلی مودب و محجوب و در عین حال اهل درس و خیلی هم البته مغرور و زیر بار نرو !  اخیرا دو  سه هفته ای میشد که بخاطر ناراحتی های مختلف پیشم اومده بودند یک بار بخاطر معده اش یکبار بخاطر درد دست و پا و .....هر بار به دلیلی خلاصه خوب هم نمیشد مادرش دیگه شاکی شده بود که دیگه داریم نگران میشیم دکتر نکنه یه مرض ناجور داره !  امروز اول صبح اومده بودند و خوشبختانه هنوز زیاد شلوغ نبود وقتی گفتم خب دختر خانم امروز چه مشکلی داری ؟ دیدم هزار و یک جور ناراحتی داره و نوعی اضطراب ! من حرفاشو قطع کردم و به مادرش گفتم : میشه یه چند لحظه ای تنها باهاش صحبت کنم ؟ مادرش قبول کرد و بیرون رفت . گفتم : خب حالا بگو مشکلت چیه ؟ خندید و گفت : به پس تا حالا داشتم قصه میگفتم ؟ !!!!‌ گفتم : بفهمی نفهمی بله ! با تعجب فریاد زد : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   گفتم : هیچی اینایی که همش گفتی نمایش بود و من حاضرم ثابت کنم که همه این اضطرابها دلیل جسمی نداره  . خندید و گفت : یعنی چی ؟ گفتم : بابا مشکلت چیه ؟ دعوا کردی ؟ گفت : نه گفتم : تو درسهات گیر کردی ؟ گفت : نه اتفاقا خیلی هم نمره هام خوب شده ! گفتم :‌آهان پس ..........گفت : پس : چی ؟ گفتم :‌ گلوت پیش کسی گیره ؟ خندید و گفت :‌‌ آقای دکتر !!!!  گفتم : بله غیر از اینه ؟ ساکت شد و لبخند زد . بعد گفت : شما خیلی بد جنسی اید ! گفتم : اینو که میدونم . بعد گفت : بله مدتی پیش با یکی از همکلاسی هام اشنا شدم اما ترسیدم به خانواده ام بگم شما که اونا رو میشناسید ؟ گفتم : بله درست میگی خیلی سنتی هستند و حساس . گفت : البته پسره بعد به دلایلی بهم زد و خیلی تو روحیه ام اثر بدی گذاشت جوری که میخواستم دانشگاه رو رها کنم اما از ترس آبرو و ....منصرف شدم حالا هم خیلی پژمرده شدم آخه به کی بگم ؟ حالا هم شما اولین نفری هستید که اینو میدونید ! خب حدسم درست بود حالا نوبت من بود که باهاش حرف بزنم گفتم : میدونی خب این ناراحتی تو طبیعیه اما در عین حال یک جور نقص هم درش هست . گفت : یعنی چی ؟ گفتم : خب منم واسم پیش میومد که عاشق کسی میشدم ! مخصوصا از وقتی این شعر : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم رو شنیدم و ازحفظ کردم ! خندید و گفت :‌چرا ؟ گفتم : آخه حس خوبی داشت و  فکر میکردم هر بار که شبهای مهتابی  از کوچه مون رد میشدم و به خونه میومدم لابد باید عاشق کسی باشم ! و چون نشدم خیلی عقبم !  و خلاصه این که عشق های ما خیلی دو آتیشه بود و حتی تو دانشگاه هم هر بار یکی از همکلاسی هام بهم سلام میکرد فکر میکردم خب به بالاخره در آسمون به روی ما وا شد و این دختره عاشق سینه چاک ما شد و اگه بهش بگم زن من میشی ؟ لابد مثل خاله سوسکه فقط بهم میگه : اگه من زنت بشم  و دعوامون بشه منو با چی میزنی ؟ منم بهش میگم با دستمال کاغذی کلینکس  و اونم زنم میشه و هفت و شب و هفت روز تو غذا خوریه دانشگاه  با ژتون جشن میگیریم و خوشبخت میشیم ! اما فرداش که باز بهم میرسیدیم و خیلی سرد جواب سلام میداد اون شب میشد شب اول قبر ! دختر خانمه خندید و گفت : یعنی آقای دکتر شما هم مثل من بودید ؟ گفتم : بابا همه ما ها شبیه همیم اینقدر عاشق میشیم و بعد میفهمیم که تا عشق واقعی هنوز خیلی راه مونده که نگو ! میدونی لازمه که تلخی این عشق ها رو هم تجربه کنی چون تازه خودت رو بهتر میشناسی و تازه میفهمی که به کی نیاز داری ! آخه خانواده ها همیشه ما رو از عشق ترسونده اند شده نوعی آلرژی ! که خیلی ها میترسند دچارش بشند و از بیخوابی هاش و ناهار و شام نخوردن هاش و شعر های سپیدو سیاه و غیره خوندن هاش واهمه دارند در صورتی که همه اینها نوعی لوازم عشقه نه خود عشق ! مثل مبلمان واسه خونه میمونه که ضروری نیست اما اگه باشه قشنگه ! فقط مبلمانه نه خود خونه ! یادمه اینقدر احمقانه فکر میکردم که نگو فکرمیکردم اگه با یه جنس مخالف حرف بزنم دیگه شاگرد اول نمیشم یا دیگه هزار رکعت  نماز شب باید بخونم و دعای جوشن کبیر که شیطون دیگه گولم نزنه ! آخه یکی نبود بگه : بابا اینهمه ایجاد وسواس و حساسیت واسه چی ؟ همش بما یاد داده اند  حرف زدن یعنی عاشق شدن و اگه با کسی آشنا شدی و بهش احترام گذاشتی حتما باید عاشقش بشی و باهاش ازدواج کنی ! و اگه به دلایلی ازدواج نتونستی بکنی دیگه بدبختی و باید بری خودتو توی اتاق حبس کنی تا اجلت برسه یا برعکس بزنی به اون راه و خودت رو خراب شده تصور کنی و ...........اینها همه توهماتی است که مغز خیلی از ماها رو سالیان ساله که پر کرده و تخریب ! نه این علاقه ها تنها یک سایه است یه سایه از عشق واقعی و نوعی تجربه و اتفاق که هست و باید باشه اما همه عشق نیست و نمیتونه ما رو به اون حس و حالی که دنبالش هستیم برسون مگه اینکه با اون فضای سنتی و مسخره ای که ما رو باهاش بزرگ کردند نباشه و چشم ها باز باشه که اون خیلی فرق میکنه و البته مقدسه . دختر خانم لبخندی زد و آروم شد و گفت تا حالا به این فکر نبودم اما حالا حس خوبی دارم  آروم شدم حالا احساس میکنم اونیکه منو اسیر کرده بود عشق نبود یک حس بود که منو وابسته کرده بود حسی که وجودم رو اسیر خودش کرده بود نه عشق نبود ! حس مالک نبودن چیزی بود که بجای اینکه من مالکش بشم اون مالکم شد .....احساس میکنم چیزی رو در خودم کشف نکرده بودم این که .........قرار شد در موردش فکر کنه و نتیجه اش رو بهم بگه .