حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

درد دلهایی از زندگی مردم
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                                 اینروزها  شدیدا درگیر یک بیمار نازنین ام همان پیرمردی  که چند وقت پیش از آن نوشتم . آنقدر ذهن و وقتم را درگیر خودش کرده است که برای مدتی از سیاست غافل شدم . اینکه سیاست بی پدر است صحبتی است درست اما اینکه ناچاری درگیرش بشوی و نتوانی از آن گریخت حدیثی است دیگر ! در مملکت ما شرایط به گونه ای رقم میخورد که بی تفاوت ترین آدمها هم روزی در جایی پایشان در دام سیاست گرفتار میشود . دوستی از اینکه میان شغل طبابت و درگیری در سیاست و فلسفه و این حرفها نسبتی نمی یافت تعجب کرده بود و بعنوان ایراد و انتقاد دوستانه توصیه میکرد برای مصلحت هم که شده زیاد با برخی از حضرات بحث نکنم و سرم به اصطلاح به کارم باشد و اساسا پزشک جماعت را با سیاست چه کار؟؟  شاید اینطور که این رفیق مان میگوید باشد ! شاید باید رفت دنبال پول ! دنبال شهرت و ثروت و قدرت اما واقعیت اش این است  که نمیشه وقتی بعنوان شغل طبابت درگیر جسم مردم باشی  نسبت به درگیری روح شون و عواطف شون بی تفاوت باشی !  اصولا جامعه ای که واقعا و نه بر اساس شعارزدگی و تهییج افکار و احساسات !! شاداب و در آسایش باشد و ایضا دارای امنیت فکری و به دور از هرگونه تبعیضی باشد بطوریکه محروم از خیلی از آزادی های فردی و اجتماعی مثل آزادی بیان - آزادی انتقاد نباشند  خب طبعا کمتر بیمار میشوند .

                              واقعا هم بعد از دوران جنگ و در دوره ی اخیر میزان بیماریهای لاعلاج سیر صعودی گرفته مخصوصا سرطان ! خب روح مردم خسته است ! به سلامتی وجودشون اهمیت نمیدن ! ... یک جور بی حسی و رخوت همه رو گرفته !  به نظر من عین بی وجودی و خلاف انسانیت ِ ! آدمیزاد موجود حقیقتا پیچیده ایه ! نمیشه بهش گفت به جسم ات برس اما بیخیال روح ات باش ! وقتی مراجعین ات بخاطر درد میان ! خود ِ درد خیلی وقتها آمیزه ای است از واکنشهای روح و بازتابهای جسم ! مثل زن جوانی که اومده بود پیشم بخاطر درد زانو و کمر درد شدید و وقتی علت اش رو بررسی کردم دیدم این خانم با دوتا بچه بخاطر فوت زودهنگام شوهرش مجبور شده هم مرد بیرون باشه و هم زن خونه ! و وقتی همه ی کارهای سخت اش رو خودش انجام میده تبعات جسمی اش رو خیلی زودتر از موقع پیدا کرده ! یا اون خانم به ظاهر خیلی شیک که یواشکی اومده بیمارستان بخاطر قرضهای شوهرش کلیه اش رو بفروشه و البته خب بچه های بیمارستان وقتی فهمیدند جمع شدند و کمک کردند تا پولی تهیه شد و نگذاشتند کلیه اش رو بفروشه ! آخه توی مملکتی که روی اینهمه ثروت خوابیده خداییش این ننگ نیست که ما جزو کشورهایی هستیم که بیشترین خرید و فروش اعضای داخلی بدن رو داریم !!!؟؟؟؟  حالا میشه به این قضیه بی تفاوت بود ؟ و گفت بیخیال مشکل بیماری فقط دردش هست و دردش فقط درد جسمی اشه ؟ .... حالا وقتی این دردها رو بصورت کلی کنار هم قرار میدیم تازه میفهمیم که جامعه چه مصیبتهایی داره که اگه کسی راه حل مناسبی واسه اش پیدا میکرد اون دردهای جسمی افراد خیلی کمتر میشد !‌ اینه که آدم بعنوان کسی که احساس مسئولیت نسبت به محیط خودش و آدمهای اطراف خودش میکنه طبعا خیلی بی وجود و بی رگ باید باشه که بی تفاوت بشینه و فقط بعنوان یک case  با مردم برخورد کنه ! مشکل امروز ما اینه که ما خیلی از مفاهیم انسانیت رو فراموش کردیم ! شاید اینهم بخاطر این باشه که اصولا اون انتظار ما از چیزی بنام دین که مرجعی بود برای صداقت داشتن - ایثار کردن بدون چشمداشت - بخشیدن و گذشت کردن از خطای دیگران بعد از انقلاب کاملا عوض شد . مخصوصا من وقتی یادم میاد که هنوز عده ی زیادی از تصدق سر جنگ و جبهه و یا جانبازی یا شهید شدن آشنایان و بستگان شون بدون اینکه واقعا ضرورتی داشته باشه چطور به موقعیت ها و مقام و منصب ها و ثروتهای باد آورده ای رسیدند که بسیاری از مواقع شایستگی اش رو نداشتند خب طبیعیه که مردم باور کنند هرچیزی قیمتی داره حتی خدا !! و اگه قیمت اش رو بهت پرداخت کنند حاضری از خیلی ارزشها بگذری ! اینها انحرافاتی است که اساس باورهای سالم مردم را هدف قرار داد و نتیجه این شد که کشور ما امروزه معدن فقر - فحشا - تقلب - کلاهبرداری - عدم امنیت - دروغ گویی - ریاکاری - عوام فریبی و بی اعتقادی مطلق به اخلاق و حرمت آدمها شده - راحت دروغ میگیم - دلمون برای کاری که میکنیم مخصوصا اگه بخاطر غیر باشه یا شغل رسمی مون باشه عمدتا نمیسوزه و سعی داریم حداکثر تلاش مون رو بکنیم که با کمترین زحمت بیشترین بهره را ببریم و در عین حال کسانی مسئول و متولی بشوند که اساسا هیچ زحمتی - هیچ تبحری و هیچ تجربه ی مفیدی نداشته باشند و حالا حساب کنید که چه عذاب الیمی هستند و میشوند برای پایین دستی هاشون !  بی جهت نیست که ما عموما آسایش و آرامشی در زندگی شهری مون نداریم چون هر روزه درگیر این مصیبت ها هستیم و آدم خیلی سریع و ناخواسته خودش را در برابر این مسائل در هیجان میبینه ذهن اش دائما درگیره .