حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

چرا دروغ میگوییم ؟ قسمت دوم !
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                            چندی پیش در یک برنامه ی تلویزیونی که از برنامه ی زنده رود مرکز اصفهان پخش میشد مجری برنامه آقای رشیدپور از خانم شریفی نیا (‌ دختر آقای شریفی نیا )‌ در مورد عرق ملی سوال کرد که آیا شما عرق ملی دارید ؟ و خانم شریفی نیا که خواست صادقانه صحبت کند خیلی راحت گفت نه و ترجیح میدهد بجای ایران در کشور دیگری به دنیا آمده بود !!‌... برنامه را بلافاصله تعطیل کردند و و بعد مثل همیشه هو و جنجال که هتک حرمت شده است و چنین شده و چنان و پایه های عرش لرزیدن گرفته است خلاصه مجری بخت برگشته یعنی رشیدپور که چند وقت پیش در ماجرای مصاحبه با مهرعلی زاده دچار اعتراض مسئولین سیمای دولتی قرار گرفته بود اینبار دوباره مجبور شد بار و بندیل اش را اینبار از اصفهان جمع کند و با توقیف پخش دوباره به غیبت برود  البته خانم شریفی نیا هم که برای حفظ آبروی خودش و  پدرش (‌ که  خیلی وقت است با حفظ سمت اش در نقش دلالی و کارچاق کنی بازیگران در سینمای فاسد ایران برای کارگیری بازیگر  دارد اخیرا نقش عاشق سینه چاک ولایت را مثل نقشی که در سریال امام علی دقیقا با همان کاراکتر داشت بخوبی در حال ایفاگری است ) در اطلاعیه ای از حرفهای گفته شده اش عذرخواهی کرد و شدیدا اعلام کرد که منظورش از اون حرفها اون نبوده است ... !!  .

                               


                      نکته ی جالب قضیه در این است که هرکس صادقانه ولو ناخوشایند صحبتی را مطرح میکند - عقیده و احساسی را بروز میدهد  ناگهان و بدون ملاحظه و دقت در صحبت اش به توفانی از حملات گرفتار میشود  و  حاکمیت سنت زده ی ما تحت عناوینی مثل مصلحت - حرمت - اخلاق و امنیت همه را وادار به خود سانسوری - دروغگویی و ریاکاری - تقلب و نیز انکار میکند همیشه این تابوهای فرهنگی ما را بشدت دچار اضطراب کرده است چرا که حریم عمومی بسیار تنگ تر شده است  . مسئله ی این است که در جامعه های سنتی مثل جامعه ی ما وقتی کسی بخواهد با صداقت حرفش را بزند و آنچه در درون دل داشت را بیرون بریزد به هزاران لقب متهم میشود و به دریافت هزاران فحش نائل میشود که بانی آن هم معمولا کسانی هستند که خیلی دقیق میدانند ضربه ی خود را کجا و به چه مردمی وارد کنند .  همان لحظه قیچی سانسور راه میفتد . اصل هم همیشه بر حذف مسئله یا طراح مسئله است نه پاسخگویی و نقد و مباحثه  هم البته در کارنیست چرا که به زعم حاکمان و مشاورانشان اصل را بر حذف قرار میدهند ! وقتی شما مخالف عقیده ای - قانونی - باوری و سلیقه ای باشی با انواع روشها حذف ات میکنند تحت همین عناوین دهن پرکنی مثل هتک حرمت - امنیت ملی - مشکلات اخلاقی و تشویش اذهان عمومی . هیچوقت قرار نیست سوالات شما پاسخ داده شود معتقدند باید اساسا صورت مسئله حذف شود ! کسی اصلا درک نمیکند مثلا این خانم چرا اینقدر از ایرانی بودنش انزجار دارد . مسئله این است که از دید مسئولین حق ندارد باورش را علنی کند ! خیلی ها بخاطر صداقت شان حذف شدند چون قرار بود  جامعه  آنقدر پاک و بدون مسئله نشان داده شود و افکار عمومی ما آنقدر استریلیزه و سترون باشد که هیچ کس به کمبودا و عیبها توجهی نکند و همینطور هیچ فکرتازه ای در ذهنها تولید نشود هیچ اشکالی مطرح نشود . قرار است که ما با هر رفتار و باور بی منطق سنتی مان به شکلی بسازیم . این مسئله باعث میشود همه مثل ریگ دروغ بگویند ! عقایدشان را هاشا کنند - اصلا فرهنگ ما اینگونه شده است آمیخته ای از تعارفات دروغین - چاپلوسی های زهرآگین - تقلب هایی که از تربیت ما ناشی میشود که بما یاد میدهد شرط زرنگ بودن  و عقل تظاهر کردن به پاکی و معصومیت و خوبی و مهربانی و شرافت است ولی در خفا هرچه میخواهی باش و هرچه میخواهی بکن - در شکل خیلی محترمانه اش یادمان میدهند همیشه حفظ ظاهر کنیم به اسم مصلحت و اخلاق  . به تدریج ادامه ی این روند باعث میشود شهامت مان را برای راستگویی و صداقت و استقلال فکرمان را از دست بدهیم  آدمی تسلیم باشیم در برابر قضا و قدر ! اگر ظلمی بر ما رفت سکوت کنیم که این قضا و قدر است و خواست خداست و اگر مشکلی داشتیم در گلو خفه کنیم چون مصلحت ایجاب میکند .  اینگونه است که سیاهی روز به روز بیشتر بر سرمان سایه می افکند و روز به روز ذلت و درماندگی بیشتر در وجود ما رخنه میکند و حقیرانه  بر موج جاری سوار میشویم تا ببینیم ما را به کجا میبرد ؟  بعد به ما یاد میدهند خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ! این همرنگی چرا ؟ و این  رسوایی از چه و که؟ از اینکه هرچه هستی و باور داری را صادقانه مطرح کنی !  تازه این فقط در حد طرح کردن اش اینهمه مشکلات دارد وای به وقتی که تازه بخواهی در عمل اجرایش هم بکنی در آنصورت حذف فیزیکی ات هم میکنند ....

                      نهایتا اینکه ما به جامعه ای دچار میشویم که آلوده به دروغ - فریبکاری - نیرنگ - تملق و چاپلوسی از قدرتمندان و به موازات آن حذف انسانهای آزاده و دلسوز و صادق است .... به نظر من عرفان گرایی از همین جا آغاز شد وقتی که فضای تعصب و تصلب بر مجرای اندیشه ی دینی مردم به زور شمشیر حاکم شد  و  دین به مرور دچار انحراف از مسیر و اهداف شد و بر خلاف خواست متولیان اولیه اش دین در دستان متولیان تازه اش  بجای  کمک به رشد افکار مردم و داشتن رفتاری مترقی و در صلح و آرامش و شکوفایی تبدیل به مجموعه ای از  خطوط قرمز و محدودیت ها - تهدیدات و به موازات آن خرافات و ریاکاری شد .  این عرفان بود که هم تسلی بخش دردهای مردم بود و هم باعث میشد ذهنیت مردم به داشتن  پایه های اصلی دین و داشتن صداقت و صمیمیت بیشتر باز شود و نور امیدی باشد در شبهای تیره ی بی اعتمادی و تردیدی که به واسطه ی خیلی از فسادها و انحرافات متولیان دین به مرور زمان در همه ی شئون آن رخ داد  .

               واقعیت تلخ دیگر امروز جامعه ی ما این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعه ی امروز ما به دو پاره تقسیم شده است و عملا در دو اردوگاه مختلف با باورهای مخالف و زخمی است که میرود عمیق تر بشود شاید هم چاره ای نیست یک ضرورت تاریخی است مخصوصا وقتی پای ریخته شدن خون در میان باشد نمیتوان با گفتن اینکه بیاییم صلوات بفرستیم همه چیز حل میشود مسئله را پاک کرد !! چون معنی خونریزی این است که طرف مقابل ات پاسخ ات را با منطق نداده است با جنایت داده است و این کار را نابخشودنی کرده است  .