حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

روزانه ها ...
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

                     توی آبدارخانه ی درمانگاه مون موقع صرف چایی  با دوستی در مورد افت کیفیت فیلمها و سریالهای تلویزیونی ایران صحبت میکردیم گفتم از یک ملت افسرده و  دیگر ره از عالم صورت به معنی نبرده  ! چه انتظاری داری ؟ بیچاره ها همه چیز واسه شون خط قرمز و چراغ قرمز شده دیگه یادمون رفته کجا چراغ سبزه و اصلا چی مجازه و چی مکروه اینقدر توی سر ملت با چوب اخلاق اسلامی میزنند تا مخ دیگه تعطیل بشه بعد چه انتظار داری ؟ هیچ جشنی معنی جشن نمیده و هیچ خنده و شوخی ای راحت بیان نمیشه میشیم همون شیر بی یال و دم سرد و ملول ! ...


همه چیز قیچی !!‌..می پرسید تازه این قصه ی همکاری عده ای هنرپیشه گان مطرح سینما آنهم با شخصیتی کاملا متفاوت از کارگردان در اخراجی های ٢ واقعا برایش قابل هضم نبود ! برایش توضیح دادم که اصولا بعد از هر انقلاب ایده ئولوژیکی چند مرحله رخ میدهد مرحله ی اول که کله ها داغ است همه سرگرم شعار دادن میشوند و بقول خودشان انقلاب معنوی !! همه سعی میکنند جامه ی زهد و تقوا به تن کنند و هر کس جامه ی رنگینی دارد و مکنتی مجبور میشود دو راه در پیش بگیرد یا راه سازش و بعد نوازش ! یا راه قهر و بعد باز هم نوازش البته از نوع دیگه اش !! ... 

                      یاد آن روزها می افتم که همه یقه ها را تا خرخره می بستند و پوشیدن اورکت و شلوارهایی با هزاران جیب مد بود خلاصه همه جا شعار ساده زیستی و این حرفها ... یادم هست که حتی به مبل فروشی ها میرفتند و علت اینکه در ایران مبل میفروشند را می پرسیدند که البته با اخلاق انقلابی جور نبود ! و آن مبل فروش بدبخت باید هزار جور عذر و بهانه می آورد که کار دیگه ای بلد نیستم و هفت سر عائله دارم و این حرفها ... مثل حالا نبود که تبلیغ مبل خاورمیانه میکنند به این بزرگی !! ... دهه ی دوم انقلاب جنگ بود و سرگرم شدن به خین و خین ریزی عراقی ها ولی یواش یواش طبقه ی کلاش و قشر بازاری و کاسب راه ارتزاق و سرمایه داری از طریق انقلاب را آموختند و بازار احتکار و پنهان کاری بسی گرم شد مسجد هم جای نماز و  خدا بود و هم جای ارزاق عمومی و کوپن و حواله برای یخچال و فریزر ... و اگر کمی سبیل حاجی یا سید را چرب میکردی جنس آمریکایی شیطان بزرگ هم میتوانستی بروی از در خانه ی حاجی بخری البته برای کمک به جبهه ی حق علیه باطل کمی گرانتر !! ..... بعد حالا دهه ی سوم یا سیم است و جانم واسه ات بگه !! نیروهای انقلاب آن موقع تازه فهمیدند که چه خوان کرمی میتوان از قبل قدرت سیاسی به چنگ آورد و اگر تا حالا داد میزدیم هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله حالا میتواند داد بزند که هر که دارد هوس شمش طلا بسم الله ... این است که حضرات دست به کار سازندگی زدند و بر هر پروژه ی نون و آب داری چنگیدند !! ...  از آن دانه درشتها گرفته تا کسی مثل ده نمکی شهسوار موتور هزار که همراه با عده ای از نوچه ها به دانشگاه میریختندی و دانشجوی غیر ارزشی را با نوازش زنجیر ساخت وطن ادب نمودندی تا دیگر از این غلطها نکناد ! بعد هم دیدند عرصه ی قلم خالی است و حق مسلم ماست این بود که دست به قلم بردی و در مناقب انقلابیون جریده ها نوشتی که انگشت بر دهان استکبار بماندی ! ... این بود که دید  کسی نمی فهمد دست به کار فیلم سازی شدی و در ایکی ثانیه به کمک جمعی از مشتاقان ولایت پا به عرصه نهادی و با هنر فوتو قرافی !! بخوانید فوتو گرافی !! .. چنان فیلمی ساختی که خلقی را فیلم کردی ! اما چرا این جمع مشتاق هنرمند دست اش را فشرد باید گفت چون آن عمله ی ظلمه ی بدبخت هم زندگی کنند و باید نانی بخورد و از بالا هم دست حمایتی بر سرش باشد وقتی که بعضی هاشان پارتی های مخملی با عده ای از دختران تشنه ی خدمت  به ولایت دارند و کسی متعرض آنان نیست ولی اگر فلان دختر دهاتی یا شهری ساده لوح را به دلیل رابطه ای کمتر از آن حضرت والا میگیرند فی الفور آبرویش را میبرند چون حامی ندارد و حسابی سیاهش میکنند مگر اینکه او هم از خیلی از چیزها بگذرد و به اسلام خدمت کند ! ... این است که نتیجه ی چنین وضعی خلق آثار هنری میشود در مورد رزمندگان اسلام ! ... تکبیر ! ... واقعا دین از اول همین بوده است که تابع سیاست تغییر مشی میداده است ؟؟ آیا واقعا حق با کدام دسته است دینداری به شیوه ی دون کورلئونه یا دین داری به شیوه ی امام حسین ؟؟ ‌آیا امام حسین اگر امروز قیام میکرد باز هم او را همین جماعت نمیکشتند چون سیاست بلد نبود ؟؟؟ یا اهل این زد و بند ها نبود !!

                                         *************

                      دیشب از دست بعضی بیمارانم داشتم دیوانه میشدم !! داشتم خانمی را ویزیت میکردم که شماره ی ٣٩ بود و بیرون اتاق فقط یک مریض بید که آنهم شماره ی سی و ده داشت شما بخوانید چهل ! خلاصه وسط های صحبت بودیم که آن یکی مریض در را زد و گفت : آقای دکتر شماره ی این بیماری که دارید می بینید چنده ؟ بهش میگم : ٣٩ از شما چنده ؟ میگه : چهل  بعدش به من میگه : حالا چند نفر مونده تا نوبت من بشه ؟؟!‌.......  جل الخالق !! خوبه خدا نیستم و الا حتما دیوانه میشدم