حرفهای تنهایی2

نوشته هایی است درباره ی زندگی و دیگر هیچ !

بحثی در باره ی زندگی مذهبی نه زندگی همراه با مذهب !
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

سلام :

       برای دوستی ...... اکثر آدمها از مرگ میترسند و شاید همین ترس باعث شود به دنبال پناهگاهی مفری برای این ترس خود باشند . مهم نیست که در این حالت سطح سواد شما چقدر باشد از یک آدم عامی بیسواد گرفته تا یک استاد پیشرفته ی دانشگاه همه از مرگ به یک اندازه میترسند و ذهن شان در خلوت نیمه شبها در آن لحظات خاموش خاص که گرد و غبار هیاهوی اتفاقات روزمره مثل غبار مه آلودی که ذهن ات را اشغال کرده باشد به کناری میرود ناگهان و بی خبر ذهن ات را میگیرد و سراسیمه از خواب یا حالتی نیمه خواب بیدارت میکند و خود را با این مسئله روبرو میبینی و وحشت میکنی !! درست مثل کابوسهای دوران بچگی که ما را هراسان از خواب بیدار میکرد و سراسیمه به دنبال آغوش مادر میگشتیم و بعضی وقتها گوش شیطان کر حتی رختخوابمان را هم بارانی میکردیم !! ....

                 


   برای بسیاری از ما مذهب چنین نقشی را بازی میکند یعنی آغوش گرمی که حتی وحشت مرگ را از روح مان پاک میکند . زندگی در سایه ی عقاید دینی مردم را به چنین وضعی در می آورد یعنی زیستن در سایه ی مرگ . مرگی که دین میخواهد نقش ماما را برای آن بازی کند با همه ی آن تلقین ها - تصویرسازی هایی که از دنیای دیگر میکند و نهایتا بهشت موعودی که در ذهن ها چون باغی در انتهای دهلیز تاریک مرگ برایمان تصویر میکند .... همه و همه ی اینها برای آنکه ایمان بیاورد باعث نوعی آرامش است آرامش و خلاصی از دست تشویشها و نگرانی هایی که زندگی روزمره برایمان رقم میزند چرا که زندگی روزمره در عین خوشی ها و شادیها آمیخته به از دست دادن ها یا خطر از دست دادن هاست که انسان آن را نمیخواهد یا آنرا نمی پسندد ! همچنانکه کسی از پیری - تصادفات بد - قمار باختن - از دست دادن معشوق - یا از بین رفتن عزیزی و ... خوشش نمی آید و آن را نمی پسندد و همواره در کنار لذتی که از داشتن های آنی داریم به موازات آن از ترس نگرانی این از دست دادن ها همواره در اضطراب و تشویشیم ! بغضی که گاه می ترکد وقتی که این اتفاقات به شکلی برایمان پیش بیاید . این است که بسیاری از ما زندگی مذهبی را بر میگزینیم تا بر روی خط مرگ و زندگی حرکت کنیم یا بهتر بگویم بر روی لبه ی تیغ مرگ و زندگی ! تا خود را دقیقا در آنچه از آن واهمه و وحشت داریم بیندازیم - به این ترتیب به یک تعادل تازه میرسیم و این خود منشا آرامش مان میشود . آیا با این مسئله مشکلی خواهیم داشت ؟؟ البته که شاید نه ! ولی چرا شاید ؟ چون این نیز قماری تازه است ! چرا که به تدریج شما بعنوان یک فرد و بعد جامعه و محیط اطراف شما بعنوان یک جامعه شدیدا مرگ زده میشود ! نا خود آگاه می آموزیم که این روی سکه را رها کنیم و برای آن روی سکه یعنی مرگ و مردن زندگی کنیم (  تازه نه اینکه بمیریم که تکلیف مان روشن شود !!!‌ بلکه زندگی کنیم برای مردن !!‌  )‌ .

                     خب نتیجه ی چنین زیستنی چیست ؟ اینکه دنیا در نظرمان آنقدر حقیر و بی ارزش شود که بخواهیم زودتر غزل خداحافظی را بخوانیم - زودتر تکیه کلام مان این شود که از ما که دیگه گذشته !!‌ - ما که دیگه پیر شدیم رفت !! -  آن وقت زندگی مان و حرمت زنده گان در نظرمان آنقدر کم میشود که چیزی به نام ساختن زندگی - ساختن دنیای اطراف مان برای خود ما و اطرافیان مان بسیار عجیب و ناخوشایند می آید ! شما یاد میگیرید دیگر بخودتان نرسید - به دنبال حل مسائل زندگی و جامعه تان نباشید - یاد میگیرید امروز را تنها برای امروز زندگی کنید چرا که شاید فردا افتادید و مردید (‌ تکیه کلام و باور ملی ما !!!‌ )  بعد هم خودخواهی مذهبی مان گل میکند و فکر میکنیم ما فرشته ی کشف نشده ای هستیم در این جهان هستی که خدا ما را برای افتخار دادن به عالم امکان چند صباحی روانه ی این جیفه ی دنیوی کرده تا مردم ما را ببینند و بروند دنبال مزرعه ی آخرت (‌ اصلا مزرعه ی دنیا کشک است - معنی ندارد ) . خب هر بلایی هم که سر چنین جامعه ی بسته و فسیل شده ای بیاید خب لابد قضا و قدر الهی است نه نتیجه ی تنبلی فکری ما و نه بخاطر تحقیر کردن زندگی عادی دنیا . چنین فضایی باعث میشود شما از خیلی از لذتهای دنیای اطرافتان و از زندگی جاری خودتان به دلیل عدم آلودگی به دنیا زدگی !!!!! خود را محروم کنید و اگر زبانم لال دست بر قضا به خودتان رسیدید - از مواهب آن لذت بردید شب تا بوق سگ خواب تان نرود که در فلان مجلس دست بر قضا بخاطر شادی و شادکامی بلند شدید و رقصیدید !! حالا جزای شما این است که تا نصفه شب چند بار جوشن کبیر بپوشید و بر خود و شیطان بیچاره لعنت بفرستید  که شما را گول زد !‌ .... حالا حسابش را بکنید که فرد مذهبی آنقدر مثل این بودایی ها خودش را از همه چیز محروم میکند تا شبیه چیزی مثل یک تکه چوب خشک زمخت نتراشیده ی نخراشیده شود ! چیزی مثل این خواهران زینبی سبیلو ! .... مجسمه ی یک حیوان در هیئت انسان ! لذت شان نه سفر به همه ی دنیا و دیدن زیبایی های زندگی و دنیای خدا که لذت شان تنها سفر به عتبات عالیات است آنهم نه برای لذت بردن از یک معنویت و روحانیت که بیشتر بخاطر فرار از زندگی - و رفتن به سوی مرگ و احساس امنیت کردن از اینکه این زایمان دنیوی به اخروی شان یک جورایی تضمین شده باشد (‌ حال چه کسی با اینها قرار مدار گذاشته و تضمین کرده بماند ) برای اینها گوش کردن به سمفونی الهام بخش بتهون یا دیدن طبیعت به آن زیبایی با آنهمه عظمت یا دیدن تصاویر کهکشانی از ستارگان نیست که مسئله آموز و لذت بخش باشد و عظمت خدا را بنماید و  لذت معنوی و شکوه الهی دارد بلکه گوش سپردن به مداحی های آن مداح بیسواد عربده کش نتراشیده است که به زور به خورد خودشان میدهند بدون آنکه آن نیایش را تازه درست قرائت کند با بفهماند بلکه چیزی در درون اش تکان بخورد  بلکه همین که او شروع کرد و نفهمید چه گفت و من هم گوش کردم و نفهمیدم چه گفت و هر دوتایمان اشک ریختیم بس است آن وقت است که احساس کنند الان است که در آسمان باز شود و اینها را برای منزل آخرت فراخوان کنند ! کسی کاش از اینها می پرسید که مگر برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟